تولد
14 فوریه 2012
کنج دلم یادگاری از تو نیست
دگر.
گرد گرفته است.
خاک روبی می خواهد و نبش قبر یک خاطره ی مرده.
همچنان.
پ.ن:21تا شمع فوت کردم.
انتظار
7 فوریه 2012
ادمها نمی دانند که انتظار ادمی را به تنگ می اورد؟
بس است انتظار بس است خب.
تناقض
1 فوریه 2012
یکسری ادمایی واسه ی خودشون یک سری دیفالت دارند .حالا تو هر زمینه ای .رفتار و طرز فکر و این جور چیزای فردیتی .خب بالاخره هر کسی یک جور طرز فکر داره.یک جور عقایدی داره.این جور ادما دوست ندارن کسی دیفالت اشون رو عوض کنه.عوض هم نمی کنن.این طوری خودشون رو ساخته اند.دنیای اطرافشون رو شاید می تونیم بگیم این طور شناختن.این طوری با اطرافیانشون ارتباط برقرار می کنن حالا اگه به نظر اونا درست نباشه.ارتباط هاشون رو این طوری ساختن.پس چرا باید کسی رو اجبار کنیم که دیفالت اش رو کنار بذاره و اون طوری که تو تایین کردی فکر کنه .رفتار کنه.
تظاهر کنه.
تناقض می گیرتش.دیفالتش یه جور دیگه هه ها …اما اینطوریه.
چرا باید باعث بشیم ادما با اطرافیانشون تو طرز رفتارهاشون تناقض پیدا کنن؟!سخته که ادما رو اون طوری که هست قبول کنیم؟واقعا سخته؟
(استثناها رو بذارین کنار.)
یه بغض گنده ازارم می ده.
29 ژانویه 2012
شما اگه فیلم خارجی ببینید پدر/مادرتون سرزنشتون میکنن و غر میزنن و نصیحتتون میکنن؟
شما اگه فستفود بخورید پدر/مادرتون سرزنشتون میکنن؟
ما اگه شب دیر بیایید خونه پدر و/یا مادرتون دعواتون میکنن؟
شما هم چون مث پدر/مادرتون ایمان ندارید و نماز و روزه رو نمی گیرید و نمیخونید٬ پدر/مادرتون فلان؟
شما هم اگه سیگار و الکل٬ پدر/مادرتون خیلی فلان؟
شما هم اگه دوسپسر داشته باشید پدر و مادرتون خیلی خیلی فلان؟
شما هم چون درس نمیخونید پدر/مادرتون خیلی فلان؟ ![]()
شما هم چون صداسیمای کیری رو نگاه نمیکنید و با بقیه خانواده دور تلویزیون نمیشینید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه آنلاین شید/ چت کنید/ توی شبکههای اجتماعی باشید/ با تلفن حرف بزنید/ با دوستهاتون بچرخید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه روزنامه و اخبار سیاسی بخونید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه بیرون برید/بیرون نرید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه رنگ روشن بپوشید یا آرایش کنید یا ابروهاتون رو بردارید یا آرایشگاه برید پدر/مادرتون فلان؟
شما هم باید تقریبن هر چیزی رو از پدر/مادرتون پنهان کنید و این زندگیتون رو به گه کشونده؟
شما هم پدر/مادرتون سالهاست اجازه نمیدن برید سمت نوازندگی؟
شما هم باید برای هر جایی که میخواهید برید از پدر/مادرتون اجازه بگیرید؟ یا دستکم به اطلاعشون برسونید که دارید میرید؟ حتا اگه سوپرسرکوچه باشه مقصد؟
شما هم نمیتونید شبها خونهی دوستتون بمونید؟
شما هم خسته شدهاید که این همه سال با خانوادهتون زندگی کردهاید و هیچی از دنیا ندیدهاید؟
شما هم با والدینتون موزیک مشترک برای شنیدن خیلی کم دارید؟
شما هم احساس ناراحتی میکنید وقتی والدینتون موزیک محبوب شما رو میشنون و اون رو مسخره و بیارزش و جفنگ توصیف میکنن؟
شما هم گاهی حس میکنید بدون هیچ دلیل مشخصی از والدینتون متنفرید؟
والدین شما هم وقتی توی فیلمی تلویزیونی چیزی برهنگی میبینن اونقدر مهوع غر میزنن وآدم رو منزجر و شرمنده میکنن که آدم دوس داره بمیره؟
والدین شما هم اهل مطالعه نیستن و همهی خوندنیهاشون کتابهای دعا و قرآنشونه؟
پدر/مادر شما هم آدم های کسلکنندهای هستن؟
پدر/مادر شما هم اهل سفر نیستن؟ و این بر خستهکنندگیشون افزوده؟
شما هم حرفی ندارید با والدینتون بزنید؟
شما هم حالتون به هم میخوره از این pretext مسغره که “نگرانتیم” و همهی اینها به خاطر نگرانی برای منه؟ همهی این چیزهای گهی که من رو نگران و بدحال میکنه؟
شما هم نمیدونید چه کار کنید که راضی باشن ازتون و دست از سرتون بردارن؟
بدترین چیز درموردشون اینه که هی دستور میدن فلان کار رو بکن٬ فلان کار رو نکن٬ فلان جور باش٬ فلان جور نباش. ینی این که این حق رو برای خودشون قائلن٬ این که دستور بدن و کنترل کنن٬ این خود ذات استبداده. از اونی که میخواد بگه علیرغم همهی اینا وقتی که از دنیا برن دلتنگ و فلان میشی و میفهمی چی رو از دست دادی خواهش میکنم ساکت باشه و چیزی نگه. ینی آدم نمیتونه والدین خوب داشته باشه؟ دیفالت والدین اینه که من دارم؟ ینی آدما نمیتونن والدین بهتری باشن؟ به جای کنترلکننده بودن٬ حمایتگر باشن؟
اینو از پیاده روی در جنگل بر داشتم.بیان کننده وضعیت من .از اسفناک بودن قضیه که بگذریم از اینکه یکی انقده وضعیت خونوادگیش شبیه به منه خوشالم .چرا نمی دونم.چطور می شه که این طور می شیم.انقده بد .حتی دوست ندارم صداشونو بشنوم.همه چیز واسم ازار دهنده است.چطو می شه درست شن؟ما باید درست شیم؟ما غلطیم؟
چقدر دردناکه.
چیزی ندارم واسه بیشتر گفتن.چیزی که گفتنی بوده رو والکر گفته.اینجا انقده ازاردهنده طرز لود شدنش که هر چی که می خواستم بگم هم یادم می ره .من بدتر از همیشه ام.تلخ.
پ.ن:از بلاگ پیاده روی در جنگل.لینکش اون پایین پایین هست.
دلم تنگ شده است.
22 ژانویه 2012
من دلم تنگ شده است برایت .
کی می ایی؟
نیش بازم الکیه خدا…می دونی؟
17 ژانویه 2012
دورمونو یه مشت ادم متعصب ظاهر بین بی منطق و خیلی چیزای دیگه گرفته ..نفس کشیدن هم سخت شده.
خواب ها و کابوس های وحشتناک به خاطر چیزی که رقم خورده و تغییر نم یکنه برای چیزی که در راهه…چیزی که چه خوب و چه بد اتفاق می افته .هر چی ..هر چی…اینطور زندگی کردن رو دوست ندارمم.کاش …کاش این کاشها به واقعیت تبدیل می شدن.و خلاص می شدم.این جبر بر ما بس است.
مترجم دردها رو خوندم .قشنگ بود.
نامجو گوش می دم برای اولین بار.
9 ژانویه 2012
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده.
این روزها .
3 ژانویه 2012
در استانه ی روزی دلگیر و زمستانی…در کوچه ای خلوت ..باران می بارد …زیر درخت چنار بی برگی ایستاده ام به شاخه و برگهایش زل زده ام …همچنان ..سه اشیانه در خود دارد …پناهگاه کلاغ های خوش خبر یا بد خبر است …قار قار ..کدامین از انها خبر خوب می اورند؟!
قار قار…!
بعد نوشت:اینجا رو به سختی باز کردم .شما هم انقد سخت وارد پنل سایتتون می شین؟
کاشیک.
21 دسامبر 2011
….کاشیک بیشتر از این سوال نکرد .برخلاف دوست های هما در امریکا که یا فکر می کردند هما دارد کاری می کند احمقانه،یا دارد جسارت هیجان انگیزی به خرج می دهد،کاشیک نه قضاوتی کرد نه از او تعریف کرد.وو صرف گفتن واقعیت و اظهار این خبر که به کس دیگری تعلق دارد،راه را باز کرد.فقط بوسه های خشن و تهاجمی کاشیک بود که هما را به احساس گناه واداشت ،برخلاف ناوین که دم در خانه ی هما مثل بچه دبیرستانی ها رفتار می کرد.ولی باقی انچه
کردند،تازگی داشت چون با ناوین هیچ وقت چنین نکرده بودندو چیزی در کار نبود که بشود باهاش مقایسه کرد.ناوین هیچ وقت او را اینجوری ندیده بود،هیچ وقت با دست هایش نکاویده بودش ،هیچ وقت بهش نگفته بود زیباست.هما یادش می امد که اولین بار مادر کاشیک ازش تعریف کرده بود-توی اتاق پرو،موقعی که رفته بودند زیر پوش بخرند.به کاشیک گفت.اولین اشاره شان بود به مادرش.ولی باز حالشان گرفته نشد ،از قضا بهم نزدیک ترشان نیز کرد.هما بی این که کسی بگوید می دانست از بین کسانی که کاشیک باهاشان بوده اولین زنی است که مادرش را می شناسد،و مثل خود کاشیک اوو را به یاد می اورد.بعدش کاشیک به پشت دراز کشید وو خوابش برد .یک بار از کابوسی از خواب پریدو نشست لب تخت ،بعد دوباره به خواب رفت.هما بیدار ماند،به نفس کشیدنش گوش کرد،و همچنان که نور به اسمان می خزید،باز ارزوی دست های او را کرد.صبح جلوی اینه ی کوچک بالای کاسه ی روشویی دید دور لبش جوش های ریز قرمز است و از این سند نازیبا خوشش امد.
بعد نوشت:
تا حالا فک می کردم کارن همایون فر زنه..اما الان دیدم که مرده ،اونم از اون مردایی که من دوست دارم .
خواب سمیرا رو می دیدم «سمیرا مستعاره»داشت کانتکت گوشی من بالا و پایین می کرد ،بعد گفت «هنوز دوستیم ؟»گفتم «اره دوستیم» بعدش بیدار شدم .
اسب …رو دیدم …بد نبود ..ولی تحسین برانگیزم نبود .خاک غریب رو خوندم ..خوردم به عبارتی…
داستان هما و کاشیک اش ،تحت تاثیر اونم ..اینکه چرا هما کاشیک رو نخواست؟اینکه اگه هما با کاشیک می موند کاشیک با ز هم خودشو می کشت؟خودم اینطور فکر نمی کنم …
دلم یه چند روزی شور می زنه …
چرا هما باهاش نموند؟باید می موند…بعد سی سال بهم رسیده بودن …تو جایی که فکرش رو هم نمی کردند…چرا ثباتی که با ناوین داشت رو رها نکرد؟
کاشیک رو دوست داشتم .
انتخاب جا …
18 دسامبر 2011
اتوبوس یک وسیله ی نقلیه ی عمومی ایست و هر کسی که سوار ان می شود باید با اداب ان اشنا باشد .حالا اداب هایش را بگذارید کنار…اصلا اداب چیست ؟مگر اتوبوس هم اداب می خواهد …ادم باید در یک مکان عمومی ،عموما راحت و ازاد باشد …خر و پف کند خواست کارهای دیگر هم کند ….صدای اهنگش را تا جایی که برای دیگران هم واضح و ملموس باشد بلند کند …و طوری با اطرافیانش بگوید و بخندد که دندان های عقلش هم برای همه اشکار باشد که اگر ناخود اگاه زنی ،پیرزنی،پسر دار در اتوبوس بود بتواند دندانهایش را بشمرد..
اصلا اکر در روزهای گرمم تابستان و سر زمستان پشت ترافیک و چراغ قرمز باشیو سوژه هم نباشد و با دوستانتم نخندیو اهنگ هم با صدای بلند گوش نکنی،ان هم تویی که جوانی و شر و شلوغ و اینها ..پس چه کار کنی؟چه کسی فضای اتوبوس را شاد کند؟
تازه زن ها ی پسر داری که در این اتوبوس و ان اتوبوس دنبال جفت گمشده ی پسرشان هستند چه کنند؟
بعد نوشت:
مثه همیشه بحث و جدل ..این یک امر تکراری ایست که بیشتر مواقع رخ می دهد و تو باید تحملش کنی .
دلشوره دارم .وضعیت موجود کاری رو دوست ندارم.دوست پسر ندارم.دوست دختر هم می شه گفت ندارم .دوست چتی هم ندارم .تنها هستم و با خودم کلنجار می رم .دوست دارم برم یه جای دنج و خلوت که کسی نباشه.
لزوما منظورم از کسی واضحه دیگه نه؟
…فکرو خیال کنم ..صبحها از جام بلند نشم ..منتظر هیچ زنگی و هیچ اتفاق غریب الوقوعی نباشم (وقوعی درسته؟)چند وقتی همین طوری باشم بعد به قولی اسوده خاطر شم …شاید .
مای پردیس رو دیدم یاد دوستان گذشته افتادم .و البته یاد هم کردم .68ایها .دوم دبیرستان
خسته ام .نمی تونم اون جور که می خوام استراحت کنم .دوست دارم وقتی می یام خونه همه چیزمو بندازم یه ورو فقط بخزم تو مبل …بعد سر یه فرصت مناسب جمع و جورشون کنم .اما نمی شه ..خسته ام از این نظم …و متنفر.خوش به حال سمیه …
تنهام دلم بدجوری هوای اقای میم رو کرده …حتی اون لبخنداش که گاهی می ره رو اصابم .دلم می خواد ببینمش …دوباره .
اما در دسترس نیست .خیلی خسته ام .از همه چیز مهمتر از همه خونه .و زندگی ایی که دچارشم .
زمین گرده …می چرخه بی وقفه …هر روز …بلادرنگ.و ما هنوز در این نقطه ی زمانی و مکانی هستیم.
بله …هنوز هستیم.اما این که چگونه هستیم مهم است ایا؟ یا اینکه فقط هستیم؟
خاک غریب را خریدم.