درد

یه دردیه که نه می تونی بشینی ،نه راه بری ،نه دراز بکشی ،نه بایستی ،نه برینی حتی ،همچین دردیه .تازه سرما هم خوردم باز و دماغم آویزونه و گلوم درد میکنه و آخر هفته هم اراعه دارم بالاخره .

Advertisements

جمعه

از جمعه ها متنفرم ،دوس ندارم هیچ وقت جمعه بشه ،جمعه های با خانواده روز عذاب منه .

گوجه سبز میخام البته گشنمه .

ساعت دو و نیمه ،یه برنامه جدید دیدم اسمش هارت سیگناله خیلی باحاله ،خوشم اومد .یخورده هم افسردگی گرفتم سر مقایسه ها باز .سرمو بکوبونم به دیوار ،ما هیچیم هیچ .ریدم به این زندگی .با اومدن ماه رمضون حس می‌کنم بیش‌تر داره گشنم می شه ،قرار بود فردا بریم تجریش ولی کنسل کردیم .

الان دارم فک می‌کنم این آدمی که هر سه وبلاگش رو چند ساله اپدیت نکرده کجاس و چه میکنه عجیبه ینی ممکنه یه نفر آنقدر مشغله داشته باشه که نتونه تو وبلاگ شخصیش بنویسه ،تا حالا هیچ وقت سرم انقد شلوغ نبوده که نتونم بنویسم .

یه زمانی سرگرمیم این بود که برم آرشیو وبلاگ ها رو بخونم اونایی که جالب مینوشتن یا اونایی که سبک زندگیشون خیلی متفاوت و آزادانه بود در مقایسه با خودم ،بعد وقتی می دیدم طرف وبلاگشو بسته یا خیلی وقت اپدیت نکرده این همیشه برام سوال بود که این آدم الان کجاس چی کار میکنه کارش چیه خوشبخته ؟!،از اینجور سوالا

الان که به خودم اومدم می بینم دارم بازم همونکارو می‌کنم یه میلاد نامیه که من فالوش کردم ،نمیدونم اسم وبلاگش می نویسم پس هستم و از این چیزاس ،در مورد ادمای که دوچرخه سواری بلدن یا نیستن حرف میزنه و گفته که آدما دو دسته آن اونایی که بلدن دوچرخه برونن و اونایی که بلد نیستن

بازم دارم آرشیو می خونم ،یه حسی در درونمه ،اینکه چرا این آدم دیگه نیست ،چه بد چقدر حس مشترک داشتم باهاش از این چیزا ،دیگه نباید بخونم ،دیگه،۱۶می ،ووووااا ه امروز ۱۶می هست ،در مورد لوزر بودن نوشته ،منو میگه ،ساعت سه شد اینجور که فهمیدم طرف سال ۲۰۱۲ دانشجو شده ،تو یه شهر دیگه احتمالا تهران ،حس می‌کنم ،چقدر خوبه بالاخره یکیو یافتم مثل منه تفکراتش ولی ….

از ۲۰۱۳ به اینور اپدیت نکرده ،ینی کجاس !دقیقا هر وقت یکیو اینطوری پیدا می‌کنم که شبیه من بوده بعدش می بینم که دیگه نیست ،همینه که باعث ناراحتیم و‌اون حس میشه که کاش زودتر شناخته بودمش .شت .رفتم انفالوش کردم چشم در اومد. .شب خوش .

جنگ آشکار .

کله ام درد میکنه ،اونجایی که روی بالشت قرار می گیره از صبح درد میکنه ،دیشب سه خابیدم الان دوازدهه ،اگر فیسبوک داشتم به بی تی اس تو بیلبورد رای می دادم ،عن فقطم فیسبوک میخاد ایش ،کلم درد میکنه ،مقاله خوندم ولی ایده نیافتم ،ریدم توش رفت ،هفته دیگه میرم اراعه می دم . سونگ گیو رفته سربازی ،چقدر غم انگیزه سربازی رفتن اینا ،اه ریدم به قانوناشون ،حیف نی سونگ گیو با اون صداش بره سربازی ،حس غمگینی داشتم وقتی کلیپ اخرشو دیدم . این بی تی اس چی شد یهو انقد معروف شد ؟!اگه به کانسپته که ویکس جلوتر از اونان ،🤔عجیبه .بی تی اس کی پاپ رو ترکوند.چهره ای دیگه ای از کره رو نشون دنیا داد ،ماام هر سری می گوزیم چهره ای دیگه ای از خودمون رو به دنیا نشون می دیم ،پوزیشن خابیدنم آنقدر پیچیده اس که همه ی بدنم درگیره فشاره ،اخ ،دغدغه هام انقد مسخره ان که نگو ،جنگل مخفی رو برای دومین بار دیدم ،«از پوزیشن مسخره ام خارج شدم و نشستم » اولش دیدگاهم نسبت به دادستان لی چانگ جون تغییر کرد ولی بازم سر مردنش براش غصه خوردم ،سریال قشنگی بود .هر قسمت اینو مگفتیما با زینب 😂 .دیگه سریال نمی بینم تا اراعه بدم . ریدم به مقاله ها و ارشد و هرچی که هست .

آیین بودا

آیین بودا به معنای روشن شدگی :مثل یه راهکاره یه هلپ ،برای زندگی کردن ،که راه درست زندگی کردن ،راه انسانی زندگی کردن رو به آدم ها یاد داده،بودا در واقع یه آدمی بوده مثل همه آدما ،غرق در خوشی و ثروت و بی نیازی ،یهو یه صحنه ی مریضی و مرگ رو در خیابون می بینه و با مفهوم رنج آشنا میشه ،و بعد به این فک میکنه که باید چیکار کرد که زندگی آنقدر رنج آور نباشه و چطور میشه این رنج رو پایان داد ،اون خوشی و ثروتی که درش غوطه بوده رو ول میکنه و به دنبال راهی میره که بتونه به جواب سوالهاش برسه ،اون دین‌هایی که تو شهر وجود داشته رو مطالعه میکنه و‌می فهمه که زندگی چرخه ی بی پایان تولد و مرگ و به این فکر میکنه که حتی با مرگ هم نمیشه به رنج پایان داد ،پس باید به دنبال راهی باشه تا به رهایی برسه و این چرخه رو متوقف کنه پس سالها در باد و باران و آفتاب و گرسنگی طی می کنه و به مراقبه می شینه ولی یهو به خودش میاد و می بینه که بعد این همه سختی هنوز به جواب نرسیده ،اون به این نتیجه می رسه که برای رسیدن به رهایی و رهایی از رنج حتما نباید افراط و تفریط کرد ،پس بعد از اینکه به خودش می رسه میره زیر درختی می شینه و میگه تا به جواب نرسم بلند نمی شم ،و مراقبه میکنه تا بالاخره به جواب می رسه ، و به روشن شدگی می رسه ،اون توانایی اینو داشته که همون لحظه خودش رو رها کنه ینی خودکشی کنه ولی کاری بزرگ‌تر انجام میده ،«راهکار بزرگ از خود گذشتگی »‌و می ره تا روشن شدگی ایش رو با دیگران تقسیم کنه و همه را از چرخه زاد و‌ ولد برهانه ،اون به این نتیجه می رسه که رنج شامل بیماری و مرگ و تشنگی به چیزهایی که میخایم و نفرته ،و ریشه همه اینها دلبستگی ،پس باید دلبستگی متوقف بشه تا بر رنج چیره شد ،راه پایان دادن به دلبستگی در پیروی از راه هشتگانه اس ،که اون شامل :دانش درست ،اندیشه درست ،گفتار درست ،کردار درست ،زیست درست. کوشش درست ،آگاهی درست و یکدلی درست است ،هرکس از ته قلب به این کارها ایمان داشته باشه و انجامشون بده به روشن شدگی می رسه ،ینی انسان ها باید کارهای نیکو انجام بدن تا این چرخه متوقف شه ، کل آیین بودا که دچار تغییراتی شده در واقع تو همین جملات خلاصه میشه ،هرکس در هر جایی با هر دینی اگر بتونه از این قوانین پیروی کنه نه تنها در این دنیا بلکه در اون دنیا هم به روشن شدگی خواهد رسید ،اموزه های بودا بیش‌تر به جنبه های انسانی و عقلانی تاکید داره ،و در زمان های مختلف خودش رو با مدرنیست و قرن حاضر وفق داده ،هدف این آیین یکسانی همه جاندارانه ،همونطور که خودشون میگن این فلسفه می تونه حتی صلح جهانی را هم به بار بیاره ،در آخر اینکه یه آدم ۲۵۰۰سال پیش به این دیدگاه رسیده و راهی که طی کرد سرلوحه خیلی‌های دیگه شد ،و کشور به کشور این راه رو قبول و بهش ایمان اوردن و سرلوحه زندگیشون قرار دادن ،ما و فک می‌کنم در کل مسلمان ها سالهاس ادعای اینو داریم که دین آسمانی داریم و بهترین دین ولی فقط حرف و فقط حرف ،و به هیچ هیچ مخصوصا ما ایرانیا به هیچ کدوم از اعمالی که این دین برای ما معین کرده عمل نمیکنیم که هیچ از یک کافر هم بدتریم .چرا خدا یه همچین آدمی رو اینجوری آفریده و دینش رو که یک راهکار روشن برای زندگی مردم هست رو به تمام جهان آنقدر با دیدگاه مثبت پراکند کرده و بعد اسلام اینجوری شده ؟! نگاه کنین به دیدگاهی که یه کافر به دین اسلام داره و نگاهی که به آیین بودا داره ،صد درجه متفاوته ،و این واقعا عجیبه .فقط لطفا قضیه مینمار رو مثال نزنین ،تو هر دینی ممکنه افراطی وجود داشته باشه ،از اونجایی که کل مردم ایران مخصوصا سردمداران از هزاران میانماری بدترن ،پس در جایگاهی نیستیم که بخایم بگیم پس چرا میانمار اینجور شده و فلان .کتاب خوبی بود ،اطلاعات خوبی بهم داد .

از ته دل .

ساعت یک و نیم من بالاخره تونستم با وی پی ان وصل شم ،بیش‌تر برای اپ استور رو عصابم بود ،میخاستم اینستا رو حدید کنم ولی اپ استور فیلتر بود ،از قسمت چهار تا هشت جنگل مخفی مرور کردم تازه یه بارم باید بشینم فقط ری اکشنای دادستان هانگ شی موک رو ببینیم فقط ،یه دور دیگه مقاله دومی رو خوندم و نگاه چالشی بهش انداختم دیدم اصلا قضیه فقط مسیریابی قابل اعتماد بوده همین ‌و نه راهکاری برای تحمل پذیری ،ریدم تو مقاله ام ،یه سری عکس و جدول جدید برای همین فصل دو اضافه کردم برای همین صفحه ها بهم ریخت شماره عکسا بهم ریخت قاراشمیشی شد ،ولی دونه دونه درست کردم ،تقریبا تمومه ،یه خلاصه وار برای همین مقاله دو نوشتم و حتی عملکرد و اینارو که میخام تو اراعه بگمش ،و برای اینکه قضیه دستم بیاد و نگاه چالشی بهش داشته باشم ،از صبح دو سه دور خوندمش چیزی تو ذهنم نیومد ،اخه کدوم آدمی با پنج تا مقاله خوندن اونم یه دور اونم تو سه ماه می تونه ایده بده و به چالش بکشتش ،باید زیر و روی قضیه رو بدونی ،آنقدر اطلاعاتت زیاد باشه تا بتونی ازش ایراد در آری بگی خیله خب حالا من اینجاشو درست می‌کنم یا اگه من جای این بودم به جای اینکار ،اینو انجام می دادم ، واقعا چطوری می تونم با یه دور خوندن مقاله ها از خودم ‌توقع داشته باشم که ایده بدم مگه من چیم ؟!من یه آدم عادی و بدبختم ،هزاران دغدغه دارم که ایده توش گمه ،یکی باید فقط بیاد ایده بده زندگی منو سر و سامون بده ،به نظرم غیرممکنه که بتونی تو این مدت کوتاه چیزی از خودت در کنی ،همون برو بخر ،الکی خودمو عذاب میدم الکی سخت می گیرم ،همین یه کارم نکنم چیکار کنم ،بکنم یا نکنم ؟! نه آدم پدسگ هست که منو از این خراب شده نجات بده نه کار هست درست حسابی نه می میرم نه می میرن ،ریدم به این شانس زندگی بخت ،اه سگ زندگیش از ما بهتره سگ .میخاستم معجزه ای که شاهدش بودیم رو ببینم ولی قسمت بعدیش زیرنویسش تخمیه گفتم بزا این عنا هر وقت دادن جدیدرو اون موقع میرم می بینم ،فردا میخام دکتر یه ببینم ،اسلایدم وقت شد درس می‌کنم ،کاش می شد همه بمیرن ،همه ،همین فردا ،زهرا بابا امیر و زنو بچه اش از همشون ذهلم میره ،متنفرم ،در ضمن امیدوارم کولر خراب شه و هیچ وقت تو بالا کولر روشن نکنیم .این بود آرزوی من در این شب .رفتم بخابم.

فصل باران و باد گذر نخواهد کرد .هنوز .

داستان از اینجا شروع می شه :

دادستان هانگ شی موک در ادامه فقط با هانگ ازش اسم برده می شه .داره می ره سمت خونه ی اقایی به نام پارک که انگار با بالادستیا رابطه داشته تا اون بهش یه سری  حقایق رو بگه .هانک می رسه خونه پارک می بینه یارو کشته شده و داستان شروع میشه .

این اقای پارک ،»قبلا درباره اش ننوشته بودم ؟یه چیزی یادم اومد ولی هرچی ارشیو رو گشتم نبود .»

اها پیدا کردم ولی این همه ماجرا نیست .

ولی الانم حوصله نوشتن تحلیلش رو ندارم .فکرم مشغوله خیلی غر و قاطیه همچی .

منوچ میگه یه ایده بیار که همینو بکنیم پروپوزال گفتم من هیچ ایده ای ندارم اه گفت سعی کن یه نگاه چالشی بهش داشته باشی و خلاصه یهه چیزی باشه که بشه کردش پروپوزال .ولی چشم اب نمیخوره بشه از اینی که کار کردم پروپوزال در اد .بازم باید بشینم بخونمش ببینم چی ازش در مییارم .تازه توی اسلایدها هم مهم نیست زیاد شه هرچی جدول و ارزیابی هست رو بذار .اول بخون ببین میتونی ازش نتیجه گیری و مقایسه و چالش در اری یا نه بعدا اسلاید بساز اینجوری وقتت هدر میشه .اه اسلاید ساختنم سخته خییل سیریشم دوست دارم همه چی قشنگ و رو اصولش باشه و خوب در اد ولی اخرش ریده میشه توش .می دونم .شت .

برم کتاب بخونم .اهنگای دیگه البوم ویکس خیلی باحالن .معنی هاشو از توی سایت فنای ویکس که هستن برشون داشتم .

امروز برگشتی از اون فروشگاهه که تخفیفاش خوبه ده دوازده تا نوشیدنی خریدم .از این سانی نس ها موهیتوشو .خوشمزه بود .وای گشنمه .شد بیست و هشت تومن .تعجب کردم فک میکردم یه 50 تومنی میشه .تا حالا به اهنگ یکی که مرده گوش دادین حتی اگه شاد باشه .منظورم این پسره که اسمش یادم نی چند سال پیش مرد و ترکوند نیست اون که اصلا از نظر من  خواننده نیست چرت و پرت می خونده .یکی که خودکشی کرده باشه منظورمه نه اینکه به صورت طبیعی مرده باشه .جونگ هیون خیلی شاد بود داشت البومشو اماده می کرد هفته پیشش کنسرت داشته و فرداش قرار بوده البوم منتظر بشه .ادم انقد وظیفه شناس .حیف که همچین ادمایی میرن .این همه استعداد رفت زیرخاک .بعد من نشستم دارم اهنگشو گوش می دم .

بیچینگگاتااااااااااا

حس تاسف دارم برای خودم و برای اونی که رفته و راحت شده .مثل این نظریه بودایی ها به رهایی رسیده .به نیروانه .

دین جالبیه .بودا .

اینجوریه که می گه گناه نکنیم اینو اون ازار ندیم نکشیم دروغ نگیم دقیقا کارایی که یه انسان باید بکنه .حالا بعدا درموردش حرف می زنیم .

 

دوست دارم بیشتر روش کار کنم ولی زورم مییاد تا می گیرم دستم همه چیز تو ذهنم قر وقاطی میشه .نمی فهمش یا چی نمیدونم یه حسی بهم دست میده .یه حس زور مانند .باید این کارو بکنم کار دیگه ای نیست که در طول روز انجام بدم حتی کار هم ندارم شغل و یا دغدغه اش دیگه ندارم رهاش کردم ولی بازم زورم مییاد بشینم درس بخونم صبح تا شب .فقط به فکر سریال دیدن هستم .زمانبندی ام رو جوری میکنم که با زینب یکی شم بشینیم جنگل مخفی ببینیم دوس دارم این کارو بکنم ولی درست نیست می دونم ولی نمیدونم چرا با اینکه غلطه بازم انجامش می دم بیشتر از هرچیزی بهش اهمیت می دم و ذهنم رو احاطه میکنه .می دونم اشتباهه روشم .میدونم ولی اینطوریم ازش احساس گناه بهم دست می ده .اینکه نشستم وقتمو برای سریال دیدن می ذارم و مامان دائما فک میکنه من داارم درس میخونم خنده داره برام .در روز فک نمیکنم بیشتر از یک ساعت مفید ،کاری انجام بدم .همه چیز بیهوده اس .

همه چیز برام ناواضحه مشکله یه بار روی دوشم احساس راحتی نمیکنم ارامش ندارم همه چیز رو پیچیده می کنم الکی حتی گوزیدن رو .باور نکردنیه .

اینکه ابمیوه بخرم بذارم توی کمدم برام بی معنیه چرا باید اینکارو بکنم چرا باید قایم بکنم .چرا انقد همه چیز برامون سخته .چرا صبح زود پارک رفتن برای صبحانه خوردن با خاهر بزرگش مساله بغرنج و حادیه .و خیلی چیزا دیگه که صبح یادم بود و الان نیست .

از اینکه باید کاری که کار من هست رو انجام بدم و نمیدم ناراحتم .چقدر باید تلاش و زحمت بکشم و هزینه کنم که به چی برسم ؟همش در حال مقایسه هستم تازگی خودمو و افراد کره ای اینکه چقدر صادقانه کار میکنن چقدر صادقانه روی کارشون تمرکز می کنن ساعتها در طول شبانه روز و امید دارن و انگیزه و تلاش زیادی میکنن تا اینده اشون رو بسازن و به هدفشون برسن می دونن که چی میخان براشون واضح و مبرهنه راهی روشن جلو روشونه و کافیه تلاش کنن تا بهش برسن استعداد هاشون کشف میشه و تو جایگاه خودشون قرار می گیرن .اگر کاری رو دوس داشته باشن میرن سراغ اون کار خانواده هاشون اکثرا حمایت کننده هستن و راه توی کشور براشون بازه تا هرکاری میخان بکنن رشته ها فقط مختص یه سری افراد نیست حتی اگه بی پول باشن ولی زرنگ باشن می تونن بورسیه تحصیلی بگیرن .اصلا وقتی بهش فک میکنم مغزم سوت میکشه و همه اینها عین حقیقته حاضرم قسم بخورم کور شوم اگر دروغ بگویم .

و من همش دارم مقایسه میکنم .همش دارم دنبال نکات مثبت زندگیم می گردم و هیچی نیست .نمیدونم چه اینده ای در انتظارمه و 27 سالمه و کاری نیست که انجام بدم .ینی واقعا هیچ کاری بلد نیستم ؟اشکال فقط از منه و بعد همینطوری می شم که الان هستم دوباره و دوباره سوالای تکراری از خودم پرسیدن تحقیر خودم .

کاش می تونستم به رهایی برسم .خسته ام .از این حقایق تاریک .از این شهر ارزوهای بر باد رفته .از این خانواده ای که هر وقت می یای براشون دل بسوزونی و نگرانشون بشی موضوعی پیش مییاد که سریعا تغییر میکنی و میگه اینا همونان که همیشه تحقیر میکنن دختراشونو و مثل کلفت بهشون نگاه میکنن .مثل دشمن بهمون نگاه می کنن اینا .و بعد فک میکنن چیکار کردن که، ما چیکار میکنیم که هیشکی نمییاد بگیرتمون و هیچ وقت به خودشون و اعمال خودشون رجوع نمی کنن .

هیچ وقت .

بازم یه سری اومدن تو کاروانسرای ما بمونن شب رو ،انگار خونه ندارن گمشین خونه خودتون خب اه .