جمعه

یه خاب بد دیدم ،خاب دیدم یه سریا اومدن خونمون میخان چک کنن ببینن من پایان نامه ام رو خریدم یا خودم کار کردم ،هی داشتم داد می زدم خودم کردم ،خودم درستش کردم ،بعد یه خاب دیگه می دیدم ،خاب می دیدم یارو معلوم نی از چه الگوریتمی استفاده کرده ،اسمشو گذاشته برکه ،بعد من میگم این دیگه چه الگوریتمیه ،فلان ،خلاصه خیلی حرصم گرفته بود ،حالا نمیدونم فردا برم سر بزنم خیالم راحت شه که داره درست کار می کنه یا اینکه دوشنبه برم 🤔 نمیدونم بگم کجا میرم فردا رو اخه 🤔 اهان میگم دارم میرم مصاحبه ،هوم ؟

دیشبم خونه امیر خابیدیم ،هنوز اینجاییم ،حوصلم سر رفت ،نه فیلم دیدم ،نه اینستا تونستم درست حسابی پست بذارم ،درست حسابیم نخابیدم ،تا دم صبح سر درد داشتم ،بعدش هم اومدم بخابم ،حس کردم چقد پتو و بالشته بو می ده ،چندشم می شد ،ولی چاره ای نبود باید می خابیدم ،هیچی دیگه امروزم اینجوری گذشت .دیروز رفته بودیم تجریش ،قرار بود بریم خونه رقیه نرفتیم ،گفتیم الکی عصابمون بهم می ریزه ،برای همین رفتیم تجریش ،صد تومن داشتم ،نود تومنشو عذا خریدیم خوردیم ،تقریبا به جز چهار تا قارچ سوخاری و سیب زمینی ها بقیه چیزا رو خوردیم ،از بشقاب سوخاری همیشه ،سیب زمینی هاش می مونه ،گرچه خوشمزه بود ،ولی دیگه سیر بودیم ،تند تند همه چیو خوردیم .چپوندم ،شبم باز شام مرغ بود ،کم خوردم ،اگه سیر ترشی نبود ،نمی تونستم بخورم ،ولی خوردم چون اون بود.خابم مییاد .

بریم خونه به کار و زندگیمون برسیم .

Advertisements

سه شنبه /گرم /خسته /دل درد /اصلا حال نداد.

گرمه ،سرم درد میکنه ،داره شروع میشه ،قبلنا هم هی سر درد می گرفتم !؟خسته ام ،صورتمم درد میکنه ،عصاب ندارم ،عصابم خورد شد برای همین ،هی اومدم اروم باشم ،نشد .الانم اینجوری شدم .الانم داریم میریم بیرون با مامان .😖 خیلی وقته باهاش نرفته بودیم بیرون ،هی غر می زد ،دیگه رفتیم ،میریم شابدالعظیم ،تو اتوبوس یه زنه رو دیدم با دخترش بود ،چقد قیافه اش اروم بود ،ارامش از لبخندش و قیافه اش می بارید ،از ما فقط نفرت ،بیحالی و عصبانیت می باره ،دخترش احتمالا همسن امیرعباس بود ،شاید یه سالی بزرگتر .
لازمه که از هم دور بشیم ،سالهای سال ،تا نفرتمون کمرنگ شه ،اروم شیم ،چرا باید وقتی با هم نمی سازیم باهم زندگی کنیم ،زندگی ما باهم مثل جز عذاب چیزی نداره .همش داریم همدیگرو شکنجه می دیم .وجودمون پر از عصبانیت و کینه اس نسبت به هم .چرا نمی میریم ؟چرا همو ترک نمیکنیم ؟چرا همو به حال خودمون نمی ذاریم ،خسته ام .دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط .

دوشنبه ها /خواب /خسته /گوز /کتابخونه /

ایا واقعا درختها دارن با هر تکان و‌ نفس دارن حمد خدا رو میگن ؟!

،یا اینها همشون شعرن و‌ ساخته تفکرات شاعرها !؟

کره ای ها میگن زندگی به شما هدیه داده شده ،پس باید از این هدیه بهترین استفاده رو بکنین و هدرش نکنین .

چطوری می تونم جوری زندگی کنم که زمانم هدر نره !؟وقتی هیچ استعدادی ندارم ،هیچ مهارتی ،هیچ ارزویی ،هیچ ارمانی ،هیچ فرصتی ،هیچ شانسی ،چجوری می تونم هدرش ندم ؟

زندگیم شده فقط صبح تا شب سریال و فیلم دیدنه قایمکی .مغزم پوک شده ،حتی نمیتونم درس بخونم ،و حوصله یاد گرفتن چیز جدیدی رو ندارم .فقط میخام بخابم ،زیاد ،ولی وقتی زیاد هم میخابم بازم چشام و تنم خسته اس ،همه چیز بیهوده اس ،هیچ تلاشی نمیکنم برای اینکه درستش کنم این وضع رو ،اصلا باید چجوری درستش کنم ،حتی این رو هم نمیدونم ،خاسته های مالیم زیاده و حتی براشون تلاشی نمیکنم تا براورده ش کنم ،به شدت تنبلم ،و‌ نمیدونم این تنبلی از کجا مییاد ،خیلی وقته که جایی رزومه نمی فرستم ،گلاره می گفت روزی بیست تا ادرس رو می رفته ،غیرممکنه ،چطوری می تونه ،من فوقش بتونم روزی دوتا برم ،جون نمی مونه برام و ذاتا جونم ندارم ،خسته ام ،دوست دارم یه جا بهم زنگ بزنه هر روز هفته برم سرکار ،اینو میگم ولی کی برای خودم می تونم وقت بذارم ! کی می تونم سریال ببینم ؟!ولی بالاخره که این وضع باید تموم شه و کی پس ؟!کی ؟! اخه این جاهایی هم که می رم و برمیدارن مثلت جاهاشون چسکیه .دوس دارم یه کار دولتی ثابت داشته باشم ،ولی نه شانس دارم نه مهارت ،نه هیچی .ارزوهام خیلی بزرگن،بزرگتر از مهارتام و توانایی هام ،فک میکنم به روزی که پیر شدم و اخر حتی ژاپن هم نرفتم ،زندگیم بیهوده سپری شد با ارزوهای دست نیافتنی ،با دست رو دست گذاشتن ،این دست رو دست گذاشتنه ایا ؟چیکار باید بکنم ؟اگر یه مغازه داشته باشم و توش کارای کامپیوتری انجام بدم چقد خوب می شد ،الان پول تو مغازه اس .من اصلا خودم باید رییس خودم باشم .نمیتونم برم کارای کس شری شرکتارو که حتی نمی دونن چی میخان رو انجام بدم .چجوری میشه یه مغازه ی این مدلی زد ؟اولین چیزی که مورد نیازه یه مرده ،که بیفته دنبال کارای اجاره و مجوز و این چیزا ،ولی همچین مردی تو خونه ما وجود نداره .ما هیچ پشتوانه ای نداریم ،برای همینه که از همه چی عقب افتادیم .

اینکه دوشنبه ها رو کردم روز دانشگاه تو این ذل گرما ،اولش فقط برای پول بود ،گرچه هیچی بهم‌نمی ماسه ،شت ،ولی گاهی نیاز دارم که بیام یه جایی قدم بزنم که درخت زیاد داشته باشه ،دوس دارم به درختا نگاه کنم ،قشنگن ،یه حسی بهم میدن ،باعث میشه فکر کنم ،دوباره من رو بیرون میکشونن ،نمیشه که هیچ وقت فکر نکرد ،اون موقع عقب می مونم و از دست میره همه چی،به علاوه روزهای زیادی نیست که بتونم تنهایی بیرون بیام و این زمان رو بتونم قدم بزنم و فکر کنم ،برای همین کنسلش نکردم دوشنبه ها رو ،با اینکه خیلی زورم مییاد گاهی ،مخصوصا وقتی یکشنبه ها هم صبح زود بیدار میشم تا سریال ببینیم .

همراز /هلن گرمیون /نشر ماهی .

این وسط کی مقصره؟زنه که اصرار کرد تا شوهرش با یکی دیگه بخابه تا بچه دار شن ؟!یا دختره که گفت “انقد امتحان میکنیم تا موفق شیم…” فک کن جلو چش زنه یارو به یارو گفت انقد باهم میخابیم تا حامله شم 😐😐😐😐 و زنه که رفته بود دیده بود برای هدف حاملگی نیمخابن بلکه دارن عشق بازی می کنن …چققققددددررر تصویرش وحشتناکه . کی مقصره؟!
وقتی داشتم جمله های پر از عشق شوهرش به دختترو می خوندم واقعا از شوهره متنفر شدم ،باید کشته شن هر دوشون برن به جهنم .خیییلی حس غم انگیز و وحشتناکیه .و بیشتر از همه ی اینا زنه می دونه که شوهره عاشق دختره شده .
وای وای اخرش خییلی عصابمو خورد کرد خیییلی .شوهرش به تمام اشغال بود و دختره به شدت هرزه و جنده به تمام معنا .کصافطای اشغال وای حرصمو در اورد این کتاب .خیلی وقت بود که کتابی نخونده بودم که اینجوری حرصم بده .از همه چندش تر اون راوی ابله لویی بود که عاشق اون جنده ی حروم زاده بود و به کار اون نمیگفت کثیف به کار مامانه میگفت کثیف .عنتر اشغال .وای .عصابم خورد شد .

کیریپینگ …یو کن کال می مانستر

امروز پنجشنبه بود رفتیم با گلا سر قرار با یارو نبود اصلا تو ساختمون واحدی به اون اسم نبود ،اس دادم ریدم بهش ،زنک برنمیداشت .کنسل شد .رفتیم همونجا یه جایی درست حسابی بود قرار شد بریم همونجا شنبه که کسی که قرار کارو انجام بده رو ببینیم .حالا ایشالا این سری اوکی میشه .امیدوارم موضوعمون رو قبول کنه .😐 اه پولم که میخایم بدیم اینجوری میشه .

دارم مانستر گوش میدم خیلی وقت بود گوش نمی دادم .ایم کیریپینگ این یور هارت بیب …بقیه اش کره ایه سخته 😂

جمعه تا سه شنبه /بدم یا ندم ؟عجله میکنم ینی ؟

دوشنبه :جمعه که عن بود ،زهرا خونه بود نشد نه از فیلم لذت ببریم نه از موبایل بازی ،عین زندان میشه وقتی زهرا هست،حالم از ش بهم می خوره ،اصلا نمیشه حرف زد حتی ،خفقان اوره .شنبه ولی از صبح نشستیم سریال دیدیم ،پنج تا “تودومه نو کیس “سه تا ‌‌و نیم چونا “شب تو شب “خیییییلیییییییی خوب بود خیییلیا ،اصلا مردم براش .خیلی قشنگه این سریال یکشنبه هم تا یازده دیدیم ،هشت قسمت .تا وقتی مامان اینا بیان یازده تا دیدیم ،شش تاش مونده ،خیلی حال کردم خلاصه که خیلی خوش گذشت .الانم دارم از کتابخونه بر می گردم اپ تاپ برده بودم خیلی گرمه پشتم داغ کرد ،ایش ،دو تا فیلم دیدم ،یکیش پنیر در تله بود که زدم جلو زیاد جالب نبود ،انگار سریالشو خلاصه کردن تو فیلم ،با بازیگرای دیگه ،خابم مییاد ،سه روزه ساعت هفت بیدار شدم ،زنگ زدم به یه یارویی برای پایان نامه ،این واسطه اس قرار یکی دیگه انجام بده ،گفت طرف یه روز باید بررسی کنه موضوع و اینارو بعد اگه اوکی بود پول بریزم ،بهش میگم شماره طرفو بده میگه چرا عجله میکنی 😒 میگم خب میخام با خودش حرف بزنم ببینم سوادش در چه حده دو تا ازش سوال بپرسم ببینم میتونه جواب بده 😒😂 میگه نه عجله داری گفتم عجله ندارم من روشم اینجوریه «جنگ اول به از صلح آخر «موضوع که فقط پول نی اومدیم پولو دادیم و انجام داد و یه چیز زپرتی بود طرف رو از کجا پیدا کنمش ،میخام همه سوالامو از طرف بپرسم هر وقت مطمعن شدم اون موقع ، بعد میگه دوستت گلاره رپ میگه ،خیلی خونسرد بود گفتم آدما با هم متفاوتن 😂😂😂😂😌😌😌😌 خاستم بگم اون کسخله یهو میخاد بدون سوال زرتی پول بده ،من اونجوری نیستم ،به گلا گفتم تا با خودش حرف نزنم پول نمی دم ،خلاصه هیچی اینجوری بعد گفتم زنگ خاستی بزنی اول اس بده ،گفت درک میکنم گفتم چه بهتر .حالا برم خونه قرار چونا ببینم . …
امروز سه شنبه بود ،ساعت ۱۲و بیست دیقه شبه .ینی چهارشنبه اس .دیروز چونا ندیدم .رفتیم مدرسه فوتبال احسان و‌ امیرعباس رو ببینیم .سر درد شدید گرفته بودم .رسیدنی خونه بهتر شدم .صدقه سری قرص که مامان تو زمین فوتبال بهم داد .بعدش خابیدیم .امروز فقط یه سریال دیدم سانشاین قسمت نه رو .نمیدونم چیکار میکردم .یادم نمییاد .زنگ زدم دو سه تا جایی که قبلا پیدا کرده بودم برای پایان نامه .یکیشون گفت الان سفارش بده فردا دیره .یکیشون گفت اول درس رو بردار بعد،جک گفتا الان دارم فک میکنم .ایران داک که مرحله ی بعد از پروپوزاله ،الا کو تا اون موقع .گیج .البته آگاهم کرد .یکیشون هم اوکی شد .فردا بهش بگم پنجشنبه بریم با گلاره سفارش بدیم حضوری هم ببینیمش . اونی که گلاره میگفت جالب نبود ،یارو میگفت من که نمی تونم کارشناسم رو لو بدم کیه ،گفتم حداقل اسمشو‌ که می تونی بگی ،مسخره انگار ناساعه .با گلاره قرار شد بریم پیش این .الانم داشتم از این دختره که قبلا ترم یک می شناختم درباره پروپوزال سوال می پرسیدم .بعدش رفتم چت گروه پایان نامه رو خوندم چشام خسته شد ،الکی از الان برای چی دارم این کارو میکنم ،به وقتش می فهمیم پروسه اش چجوریه دیگه .حالا بگیم اون پایان نامه ای شماره یک درست گفته باشه از کجا معلوم من اومدم مهر سفارش بدم تونست انجام بده ،ما قرار ه بریم قرارداد ببندیم پس این موضوع رو هم قید می کنیم که مشکلی پیش نیاد .در هر حال به نظر من حالا که جارو پیدا کردی و قضیه قطعی شده برات ،الکی ایراد نگیر بده بره تو که در هر حال نمیتونی انجام بدی . سگ خور .الکیم نرو چت و مشکلات اینو اونو بخون الکی استرس میگیری.Sent from my iPhone

ای دونت نو وای،وای دید ای لیو دیس وی

از اون موقع هیچ جا رزومه نفرستادم .مامان اینا که می خاستن برن مشهد کنسل شد .منم نشستم تو خونه و غر غرای اینارو تحمل میکنم .امروزصبح که پا شدم حس بی منفعتی شدیدی بهم دست داد .نمی دونستم چیکار کنم .

الانم نمی دونم .یه چند تا رزومه فرستتادم اینور اونور حداقل یکی بهمون زنگ بزنه به هوای رفتن برای مصاحبه بریم بیرون .ادم بیهدف بیرون میره خسته میشه و کلافه .گرمم هست اه .

مثل سگ فقط می قاپم همرو .از قیافه ام معلومه که چقد عصبی و استرسی و پرخاشگرم .همونه هیشکی نمییاد سمتم .

حداقل یه دوست پسرم ندارم باهاش برم وقت گذرونی .ایش .حوصله ام سر رفت از صبح د رحال دیدن برنامه هارت سیگنال فصل یک بودم .پسرای فصل یک بهتر از فصل دو با هم ارتباط برقرار کردن و صمیمی شدن .دختراش هم همینطور ولی سنشاون اصلا خوب نی به نظرم باید یه افرادی رو انتخاب کنن که سناشون به پسرا بخوره .مثلا یکیشون 22 سالشه دانشجوعه هنوز معلوم نی اینده اش چیه بعد پسرا دوتاشونم 33 ساله هستن و کار و بارشون معلومه و یکیشون که اصلا قصد ازدواجیه و وکلیه .اون رفت با دختره بیرون بعد داشتن با پسرا دور همی حرف می زدن که قرارشون چطور بوده گفت با دختره راحت نبوده چون خیلی جووونه و هنوز هیچییش معلوم نی .دختره هم اخه کودنه شلخته و عین بچه کوچولوها باهاش رفتار میکرد پسره .ضایع بود خلاصه .یکی دیگه هم هست طراح کفشه .چه کارایی دارن .25 سالشه طراحه کفشه با یه پسره رفت بیرون که از این ماشین های مسابقه کارش اونجوریه .پسره تو دورهمی برگشت گفت دختره همش خابش می اومد انگار خسته بود هرکاری میکردم که خنده اش بیاد انگار نه اینگار خیلی خشک بود دختره راس می گفت بدبخت بعد اصلا شوق و ذوق نداشت .اون یکی پسره که بازیگره تئاتره 33 سالشه خیلی هندسامه .

خلاصه اینکه اینجوری زندگی می گذرونم .خابمم مییاد .فردا میخام پاشم برم یه کتابخونه ی دیگه .فردا قرار زنگ بزنم این ور اونور برای پایان نامه .دنبالش بگردم .ایمیلی جواب نمی دن دیوسا .

هیچی دیگه همین .ریدم به دوشنبه ها .

فردا تو راه البوم جدید اف تی ایلند رو گوش می دم .قرار برن سربازی :(((((

سریال مزخرف

. تا حالا نشده بود یه سریال آب بندی رو تا ته ببینم و انقد از آب بندی بودنش حرص بخورم یا ول کرده بودم یا اگه ادامه دادمش حداقل انقد دیگه ضایع نبوده با جلو زدن قضیه حل می‌شد ولی این دیگه شیلنگ رو باز کرده بودن توش ،دریاچه شده بود از آب بندی زیاد ،ینی فوق العاده مزخرف ،فوق العاده ها ،یکی اومده بود نوشته بود خییییلی قشنگه نمیدونم واقعا کجاش قشنگ بود شاید تو زمان خودش خییییلی خوب بود از نظر اون شخص ولی الان از نظر من وحشتناک بود ، .یکی دیگه هم دیده بودم یه جا نوشته سریالش پر از گره و لایه اس ،🤢🤢🤮🤮🤮🤮ینی انقد بد بود اصلا زبانم قاصره .خلاصه داستان :یه گروه مواد فروش و قاچاقچی وجود داره و یه گروه پلیس و دادستان ،حالا دادستان ها که هیچی زیاد نقشی نداشتن تو قضیه ،یه پلیسی «همه کاره ی عوضی »وجود داره که خودش همه کاره اس نه مافوقی داره نه هیچ ،همینجور یلخی از بیست سال پیش یه گروه پلیس مخفی «شماره ۱» فرستاده تو باند موادیا که ازشون نقطه ضعف بگیرن و خلاصه مثلا موادیا و دار و دسته اش رو دستگیر کنه ،هیچکیم خبر نداره که این طرف بنده خدا رفته تو اون باند پلیسه ،هیچ جا هم نوشته نشده ،بعد از دوباره بیست سال بعد مییاد یکی دیگرو «شماره دو »که اتفاقا اون خودش از بچگی تو دار و دسته موادیا بوده رو انتخاب میکنه یه آزمون الکی ‌و لباس پلیس و یه کارت پلیسی می ده دستش بدبخت رو‌ گول میزنه میگه تو پلیسی ولی هیچکس نباید بفهمه تو‌ پلیسی وگرنه شماره یک تورو می کشه شماره یک مامانتو کشته خلاصه اینو غیرتی میکنه و بهش هدف میده و می فرسته داخل ،این شد داستان .خب هدف از این کار چیه !هیچی! والا من تا قسمت بیست نفهمیدم هدف یارو از اینکه پلیسارو می فرستاد تو باند مواد فروشا چیه ،میخاست از اونا خبر بگیره ؟ ببینه موادیا چه می کنن ؟موادیارو بترسونه که به اینم کمیسیون بدن ؟خودش بشه سردسته موادیا ؟پول ؟مقام ؟چی ؟!واقعا نفهمیدم .ینی بیست قسمت داشتن دور خودشون می چرخیدن ،انقد مسخره بود که حد نداشت ،حتی این بازیگره پاکسا هم از چشمم افتاد ،آدم انقد کودن ینی تو عقل نداری که مثلا بفهمی این یارو داره از تو استفاده میکنه و پلیسی و این چیزا همش باده هواس!؟فیلمنامه صفر ،حتی یک لحظه ام این داستان رو مرور نکردن که حداقل یه جاش رو بشه ازش تعریف کرد .افتضاح .سریال شیشه رنگی چونا رو قسمت دوازده سر ابندی ایش ولش کردم ،الان دارم به خودم فش می دم بابتش اون در برابر این خدا بود .برم ادامه اشو ببینم .تا حالا تو عمر سریال بینیم آنقدر از یه سریال بد نگفته بودم .مسخره ترین سریالی بود که دیدم .

اشغال به تمام معنا بود .اه اه همشم تقصیر زینبه الکی وقتمو گرفت .ایش .

یک روز طولانی :دوشنبه

اونوت اونوتماک ان ایسی .
این همه سال درس خوندم حالا تو دستم چی دارم ؟هیچی .هیچی بلد نیستم .قبلنا قبلنا قبلنا همش یاد قبلنا می افتم قبلنا ار اینکه صبح زود بیدار شم برم سرکار انقد زورم می اومد ؟!تنبل شدم .اره من تنبل شدم ،من وابسته شدم به خونه ای که توش هیچی نیست .خونه ای که توش آرامش ندارم ،خونه ای که نمی شه دو ساعت تو خودت باشی ،خونه ای که یهو یه ایل آدم می یان توش و برنامه هات رو بهم می ریزن ،من خسته ام ،از خونه خسته ام ،از بی پولی و دستم جلوی مامان عوضی کج بودن خسته ام ،دلم یه عالمه پول میخاد که از هوا اومده باشه تو بغلم ،و من لش کنم رو صندلی جلو مونیتور و ساعت به ساعت بی سرخر سریال ببینم ،از اینکه قرار بود برم سرکار و سریالام می موند رو زمین و من نمی تونستم ببینم عصبانی بودم و ناراحت ،سریالا برام شدن زندگی ،کارم شده سریال دیدن،برام اهمیتی نداره دارم چی چیزی رو از دست میدم چون چیزی برای از دست دادن ندارم فوقش فرار صبح تا شب برم تو یه سگ دونی مثل خر کار کنم و کل روز خاب آلود باشم و بعدشم خسته بیام خونه و نتونم سریال ببینم و کار دلبخواهم رو انجام بدم ،بالاخره که همیشه اینجور نمی مونم ،بالاخره یه سه ماه می رم سرکار ،پول جمع میکنم ایفون ایکس می خرم ،بالاخره یه کاری پیدا میکنم ،ولی کی ؟!چه عجله ای تو که هنوز درستو تموم نکردی هنوز معلوم نیست قرار پایان نامه رو بدی بیرون یا میخای خودت انجام بدی ،هنوز هیچی معلوم نیست ،هر وقت فوق لیسانست رو گرفتی اون موقع میری دنبال کار می گردی ،چرا انقد ناراحتم ؟اگر اون دیوس عوضی منو برداشته بود من الان سرکار بودم نه اینجا تو کتابخونه ،از اولم دلم راضی نبود برای همین بود ،وگرنه چرا باید انقد حسام بد باشه و استرسی باشم ،وقتی گفت وسایلمو بردارم و برم شصتم خبردار شد که نمیخادم ،عنتر عوضی ،نمیشه تو خونه کار مورد علاقه ام رو انجام بدم مگه چی میشه حالا که بیکارم سریال ببینم اصلا مگه چی میشه آدم دوس داشته باشه سریال ببینه ،من دوس دارم وقت خالیمو سریال ببینم مگه عیبه خوبه فکرای عجیب غریب کنم و برم سکس چت کنم خوبه ؟!مگه قبل سریال چیکار می کردم کتاب می خوندم ،اینا به کتاب خوندنم هم گیر می دادن اخه ،میگن این همه کتاب رو میخای چیکار نگه داشتی ،اصلا یه وضعیه ها .نمیدونم چیکار کنم خلاصه ،نه کار هست نه کسی برم داشت درست حسابی بگه سه ماه بیا تموم شد رفت ینی چی یه ماه آزمایشی مگه من مسخره ام ؟!دیوسه عوضی ،هر وق یادم می افته بهش فش می دم .بازم اومده بودم کتابخونه ،دوره ولی جای دنجیه ،پیاده اومدم تا ایستگاه مثل همیشه به اسمون نگاه کردم و همه چیز رو رها کردم ،همه چیزم نه حداقل نصفشو،تقصیر من چیه ،همه همینطورین ،همه .و با گفتن این خودمم راحت ‌میکنم ،خب چیکار کنم ؟راه حلی وجود داره؟من انقد توقعام بالاس اصلا به درد کارمندی نمی خورم فقط باید رییس شم ،اینا هیچ کدومشون لیاقت ندارن و منو کشف نکردن ،وگرنه من بهترین رییس می شم .
برگشتنی تو مترو کولرش دوباره باعث شد اومدنی خونه سردرد شدید بگیرم یه چند ساعتی مقاومت کردم و راه رفتم تا درد کاهش پیدا کنه فک کنم چون راه رفتم دردش خیلی کمتر شده بود یا ابلیمو خوردم کم شده بود خلاصه قبلش درد می کرد و داشت هی بیش‌تر می‌شد ولی کم شد بعد احساس حال بهم خوردگی داشتم که با ابلیمو رفع شد چون دیگه بعدش اومدم خابیدم ،خلاصه الان بیدار شدم رفتم جیش کردم دیدم ساعت دوو نیمه ،یه زمانی این موقع بیدار بودم داشتم سریال می دیدم ولی سریالای الان مخصوصا این شهر بی رحم که الان داریم می بینیم ارزش شب بیداری نداره فردا پاشیم بینیم بزنیم جلو تموم شه خیلی آب بندیه ،هنوزم خابم مییاد ،بخابیم .روز طولانیی بود .Sent from my iPhone