113 همین سریالی که دیدم .ماه قرمز خورشید ابی .

اِن تموم شد سریالش فوق العاده بود .پایانش هم دوس داشتم با اینکه معلوم بود جمع و جورش کردن ولی جوری نبود که اب ببندی شه یا یا برینه تو کلش و زحمتاشون تو این مدت .

ماه وحشت زده از شبهای تاریک هر شب اشک می ریخت «

«اونی(منظورش خورشید بوده به خورشید میگفته خاهر ) من می ترسم «

خورشید که برای خواهرش ناراحت بود

تصمیم گرفت جاشو با اون عوض کنه

…برای همین خورشید ابی هرشب

به روی ماه می تابه …و ماه سرخ حالا در روز می درخشه

اینگونه ماه سرخ خورشید شد

و خورشید ابی ماه

Advertisements

زمان می گذره و فصل ها تغییر میکنن دمای تغییر یافته ی ما هنوز نا اشناست مثل برفی که بعد از مدتها انتظار می باره تو از دنیای من به ارومی عبور کردی و درونش نفوذ کردی مسیر طولانی رو طی میکنن و شب تیره رو روشن میکنن این ستاره ها شبیه تو هستن خیر کننده می درخشن …

در حالی که بالاها برف اومده ،من دارم دعا دعا میکنم اینجا هم برف بیاد زیاد زیاد زیاد زیاد ….

منم برف میخام ،ریدم به این خونه و زندگی که برفم نداریم توش …

اهنگ هیوک رو گوش کنین فوق العاده اس ،پسرم بزرگ شده،سولو داده بیرون .قربون خنده های گوگولیش .

سریال چینی 36 قسمتی رو بالاخره تموم کردم .

تو اینستاگرام جا نمیشه گذاشتمش اینجا .سریال خوبی بود .

{{{{

خب ،دیشب دو قسمت اخر سریال “عشق خونین یا عاشقانه ی خونین “رو دیدم واقعنم خونین بود و دلم رو خون‌ کرد ،برای همشون ناراحت شدم به غیر از وان می و چانگ آن .از قسمت سی به بعد که کلا دختره “وان می “از چشمم افتاد ،دو قسمت اخر یقین پیدا کردم “وان می “یه ادم خودخواه و ناسپاس و پرتوقع و بی لیاقت  بود که محبتی که اون دوتا پسر در حقش کردن رو نه تنها جواب نداد بلکه باعث شد هر دوشون به ورطه نابودی برن ،یکی با مرگ و دیگری با تنهایی ،کسی که باعث شد وان می از مرگ برگرده و بهش فرصتی برای زندگی دوباره داد “لی کوانگ “”یویینگ”و “شاهزاده” بود،ولی وان می به هیچکدومشون قدرشناسی نشون نداد و تشکر نکرد ،فکر میکرد حالا که به اینجا رسیده صدقه سری تلاشهای خودشه ،در صورتی که اگه کمک های شاهزاده و ملازمش یویینگ و اون دختر لباس بنفشه لی کوانگ نبود و همچنین حتی چانگ ان اون خیلی وقت پیش می میرد شاید به بدترین حالت ممکن .این عشق شاهزاده و چانگ ان بود که اون رو به مقام های بالاتر رسوند و بهش پر و بال دادن ولی اون نه تنها اصلا برای هیچکدومشون حتی عشقش هیچ از خود گذشتگی نکرد بلکه مکررا اونها رو با بی رحمی ردشون کرد .حالا خوبه تحفه ای هم نبود .تنها چیزی که قلبم رو شاد و خنک میکنه اینکه شاهزاده هیچ جوره بهش باج نمیداد و با اینکه دوسش داشت از هدفهای خودش به خاطر دختره نگذشت و حتی ازش استفاده هم میکرد برای هدفهاش و در اخر هم با اینکه دختره باز هم برای صدمین بار وقتی ازش درخواست کرد که باهاش بیاد ردش کرد ،لبخند زیرکانه و موزیانه ای زد که از صدتا حالگیری برام بهتر بود :)) اون لبخند نشانه این بود که خب حالا که به من نیومدی پس نباید به کسی دیگه ای برسی و حالا که عشقت مرده و ناراحتی پس من خوشحالم چون تو منو ردم کردی و قلبم رو شکوندی پس قلب تو هم باید بشکنه .من همچین چیزی رو از لبخند اخر شاهزاده برداشت کردم .چرا وقتی اون بهش چندباره پیشنهاد داد دختره با بی رحمی ردش کرد و اون لحظه ای که دیگه مثلا چند روز بیشتر از عمر شاهزاده باقی نمونده بود همچین دستشو می کشید کنار حالا انگار مسلمونی چیزیه و باید قدیس باقی بمونه تا لحظه ی مرگ .نکبت .واقعا حرصم داد دختره با اینکاراش .حالا بگیم اینو دوس نداشتی حداقل با چانگ ان یه کیس می رفتی طفلی ناکام مرد ،حداقل چانگ ان رو همراهی میکرد تو هدفش .چانگ ان افرادش رو و هدف والاش رو ول کرد اومد پیش این تا نجاتش بده ولی اصلا خم به ابرو نیوورد دختره که پاشه باهاش بره .همچین برگشت گفت خاهرام اینجان انگار خاهرای واقعیش بودن و چندین و چند سال باهاش بوده حالا چون یه بار برای تو جلوی چالو زانو زدن تا چالو دست از سرت برداره دلیل نمیشه تو بخای عشقت رو به پای اونا بدی .اونا به خاطر خودشون این کارو کردن تا تورو شیر کنن بندازن جلو .موقعیت اونا هم برسه تورو ول میکنن میرن سمتی که به نفعشون باشه .تو برادر خونیت رو ول کردی که اصلا به هیچ جات نبود که سرنوشتش چی شده بعد حالا این دخترا شدن خاهر و براشون هی دل می سوزونی تا جایی که عشقت رو که افرادش رو و امپراطور شدن رو رها کرده و اومده تا تورو نجات بده رو ول میکنی ؟!ایا این احمقانه نیست ؟و این دختر واقعا بی لیاقت نیست ؟لیاقت عشق هیچ کدومشون رو نداشت .و چقدر من اخرشو دوست داشتم که به چانگ ان نرسید و چقد دلم خنک شد .باورتون نمیشه ینی داشتم از ته دل می خندیدم .من بیشتر برای شاهزاده خوشحال شدم و ناراحت ،خوشحال زمانیکه با نقشه زیرکانه اش با یه تیر دو نشون زد و با فرستادن نامه به چانگ ان ،هم چانگ ان رو از جلو راهش حذف کرد و هم چالو رو»البته من برای چالو خیلی ناراحت شدم کلا خیلی بدبخت بود چالو حتی تا قسمت اخر من اصلا ازش بدم نمی اومد و اتفاقا حق رو بهش می دادم حالا درمورد چالو صحبت زیاده » {چانگ ان از همون اول به عنوان یه مهتر بزرگ شده بود و ذهنیت اش نوکری بود وقتی با این ذهنیت بزرگ شی چطور می تونی حتی با داشتن نیروی درونی و هنراهای رزمی پاشی بری امپراطور شی مگه امپراطور شدن الکیه اصلا ،چون لیاقت و جنمش رو نداشت به هدفش نرسید البته اصلا هدفش امپراطور شدن نبود اون زنه مجبور ش میکرد به خاطر خون خانواده اش اینو هر جور شده امپراطور کنه اونم دید ،چانگ ان به هیچ صراطی مستقیم نیست و هی عشق عشق میکنه خودشو کشت چون دیگه خسته شده بود چقد هی هلش بده پسررو .}خلاصه شاهزاده با زیرکی موانعش رو حذف کرد البته با این حرف چانگ ان به شاهزاده که گفت امپراطور زمانی که کارش باهات تموم شه بازم تورو رها میکنه موافق بودم ولیکن شاهزاده هدفاش مشخص بود و براش مهم نبود بعد از این چی میشه .بیشتر هدفش این بود که اینجوری چانگ ان رو حذف کنه و از اونورم چالو ،من فک میکنم میخاست وان می بشه شهردار تا بتونه اون شهرو توسط وان می کاملا در اختیار خودش بگیره تا هدف بعدیش که همانا امپراطور شدن بود رو تحقق ببخشه .وگرنه برای چی باید تلاش کنه دختری که بارها ردش کرده رو بهش مقام بده .شاهزاده مثل پدرش بود اون کسیو میخاست که اون رو درک کنه .وان می اونو درک نمیکرد .یه چیز دیگه درمورد وان می یادم اومد اونم اینکه برگشت به شاهزاده گفت تو جاه طلبی ولی از اونور چانگ ان رو که برای امپراطوری برای خودش ارتش تشکیل داده بود رو جاه طلب نمی دونست .و یه قیاس اشتباه رو انجام داد .اصلا مگه بده یه شاهزاده جاه طلب باشه ؟!و مگه میشه که کسی جاه طلب نباشه تو اون منسب و دوره .واقعا ناراحت شدم که برگشت همچین چیزیو به شاهزاده گفت اونجا خیلی ناراحتش کرد .عوضش تلافی این ناراحتی ها رو در اورد .به قول معروف شاهزاده اینجوری بود که گفت :دیگی که برای من نجوشه میخام سر سگ توش بجوشه » اگه به من نمییای پس نباید به اونم برسی .به نظرم چانگ ان درمورد وان می اشتباه میکرد که میگفت تو چالو نیستی و اینا ،اتفاقا وان می به راحتی می تونه به یه چالوی دیگه تبدیل بشه و حتی بدتر .فقط چون یاد چانگ ان می افتاد برای همین خودداری میکرد وگرنه قدرت جوریه که همیشه ادمها رو تغییر میده .برای شاهزاده ناراحت شدم زمانی که امپراطور برگشت به یویینگ پیشنهاد داد  که صیغه اش بشه در واقع و یویینگ قبول کرد شاهزاده خییلی تعجب کرد اصلا فکرشو نمیکرد یویینگ همچین حرفی بزنه به نظرم خیلیم ناراحت شد چون تازه توجهش به یویینگ جلب شده بود .از طرفی با رفتن اون که تنها دوست و همدمش بود تنهای تنها شد .و خییلی براش ناراحت شدم .البته با شناختی که از شاهزاده دارم اون تنها نمیمونه :دی و بالاخره امپراطور براش یکیو جور میکنه .به نظرم یویینگ کار درستی کرد که پیشنهاد امپراطور رو قبول کرد من معتقدم باید همیشه موقعیت شناس بود و راه هایی که برای موفقیت تو زندگی هست رو پیش گرفت و ردشون نکرد و اگه از طرف کسی رد شدی پس نباید ناراحت شد و زانوی غم بغل گرفت «مثل وان می ابله » بالاخره زندگی جریان داره و باید زندگی کرد با زنده ها .اگه فرصتی دوباره پیش اومد چرا که نه عشق مشق همشون برای چند وقته وقتی دو سه سال از روش بگذره همه چی عادی میشه .یویینگ وقتی دید شاهزاده با تمام خوبی ها و تلاشی که براش کرده هنوزم چسبیده به وان می و تو چشمش نمییاد «وانگ شا » رو قبول کرد .از طرفی فک میکنم به این فک کرد که شاید اگه این سریم شاهزاده پیشنهاد وانگ شا رو رد کنه برای شاهزاده و موقعیتش خوب نباشه برای همین قبول کرد.صحبت از یویینگ شد اون صحنه ای که برگشت به وان می گفت شاهزاده چند روز بیشتر زنده نیست و وان می گفت چرا اینطوری شده واقعا حرص منم اندازه یویینگ در اومد ،واقعا نمک نشناس و بیشعور بود این وان می هرچی بگم کم گفتم .ادم با یه سگم زندگی میکنه و سگه بهش کمک میکنه بهش حس تعلق خاطر پیدا میکنه بعد اون موقع تو به ادمی که این همه کمکت کرده و این همه دوست داره و تو میدونی که دوستت داره نه تنها اونطوری برخورد میکنه انگار شاهزاده ادم پلید و عوضی بوده باشه ،بلکه از شنیدن خبر مرگش تو چند روز اینده واقعا اینه عکس العملت ؟ادم انقد ناسپاس و بی احساس .ینی من بودم موهاشم می کشیدم ،کجیبه رو . 
بذارین یخورده درباره چالو بگم :چالو تو یه خانواده پرجمعیت بوده و قرار بوده با پسر خانواده شی اینا که چانگ ان اونجا مهتر بوده ازدواج کنه ولی اونا ردش میکنن با بدترین رفتارها و همون رد شدن باعث میشه اتفاقان وحشتناک و دردناکی برای چالو بیفته .چالو بعد ها به گوی هوا مییاد و اونجا با شین فنگ اشنا میشه و عاشق هم میشن چالو تازه داشته طعم خوشبختی رو می چشیده و دردهاش با عشق تسکین داده می شده که کوردلان و حسودان چشم دیدن عشق این دو رو نداشتن و برای همین اون بلاها رو سرشون می ییارن همه این بلاها چالو رو تبدیل به یه ادم سرد و خشن و بی رحم میکنه .کسی دیدگاهش اینه :»مگه من چه گناهی داشتم که باهام این رفتارها شد و نذاشتن با عشقم شاد باشم و چه ضرری به چه کسی رسونده بودم ،حالا که نذاشتن ما با هم خوشحال باشیم پس هیچکس، هیچ عشاقی نباید خوشحال باشن و بهم برسن .»صحنه ای که شین فنگ برمیگرده به چالو میگه ولی ایا تو خوشحالی ؟واقعا غم انگیز بود و کلی اونجا گریه کردم براشون .»خوشحال؟خوشحالی ینی چی ؟دیگه هرگز نمیتونیم به عقب برگردیم .» چالو راس میگه وقتی به این فک میکنم که ادم ممکنه گناهان دیگران رو و بلاهایی که سرش اوردن رو ببخشه دچار تناقض میشم ،چطور ممکنه ادم همچین ادمایی رو ببخشه ؟!وقتی هنوز یادت مییاد که اونهها در حقت چها کردن و چه فرصتهایی رو ازت گرفتن ،ایا با بخشیدن اون بخش از حافظه پاک میشه ؟هربار که یادش می افتین بازم همون حسها تکرار میشن چطوور ممکنه یاد خاطرات بد و بدیهایی که دیگران در حقت کردن بیفتی و همون حس رو نداشته باشی و عوضش حس بخشایش داشته باشی ؟این دروغه .اره کینه و نفرت خوب نیست .خوبه که ادم ببخشه تا بتونه زندگی جدیدی رو اغاز کنه ولی با این همه ایا اون لحظات سخت از یادت میره ؟وقتی که بخشیدی و زندگی جدید رو اغاز کردی ینی دیگه یادت نمیاد قبلا چه ها بر سرت اومده ؟!من درک نمیکنم .و دقیقا به همین خاطر به چالو حق میدم که این رفتار رو داشته باشه .شین فنگ نازنین واقعا مرد افسانه ای بود که با اینکه چالو انقدر تغییر کرده بود باز هم در کنارش بود و حمایتش میکرد و محکم گفت که هرگز پشیمون نیست که این مدت همراه چالو بوده .و زمانی که گفت میخاد باهاش تو یه جا دفن شه واقعا  تحسین برانگیز بود .عشق هیچکدومشون به اندازه شین فنگ و چالو قشنگ نبود .به نظرم این سریال بیشتر به جای اینکه داستان وان می باشه داستان عشق غمگینه چالو و شین فنگ بود .نمیدونم باید درباه چانگ ان چی بگم مرگش اصلا غمگینم نکرد بلکه به شدت خوشحال شدم که حذف شد حتی اگه وان می به شاهزاده نمی رفت هم من دلم نمیخاست این دوتا بهم برسن .چون دختره لیاقت هیچکدومشونو نداشت .به نظرم داستان و شخصیت چانگ ان رو عوض کرد چون اولا به نظر خیلی زرنگ می اومد و از چشم و دل پاکیش خیلی خوشم می اومد البته که همچنان چشم ودل پاک موند تا اخر ررررررررررر :)) بابا بدیهی بود که دوتا ادم عاشق همو ببوسن خب .والا به خدا دیندار هم بودن یه صیغه می خوندن و حداقل یه شبو باهم می گذروندن مگه میشه اصلا :)) کلا گیر دادم به این موضوع .چانگ ان زرنگ بود و تو هنرهای رزمی توانات پس چرا نتونست چالو رو بکشه این برام واقعا سواله .و یهو بی مقدمه و انقد زپرتی گیر افتاد و اونطوریم مرد ینی من تا اخرین لحظه منتظر بودم یهو پیداش شه و بیاد از پشت وان می رو بغل کنه .خداروشکر که اینطوری نشد :)) ولی غیرمنتظره بود مرگش .من تا قبل 35 همش فک میکردم که خب دیگه اخرش معلومه شاهزاده میمیره اینا به هم می رسن ولی اینطوری نشد و خیلی خوشال شدم که اینا به هم نرسیدن .عشقشون زیاد باحال و نفسگیر نبود .درسته چانگ ان برای دختره خیلی مایه گذاشت ولی اصلا هیچ احساسی تو چهره اش معلوم نبود .من اول فک میکردم شاید به این دلیله که ناراحته و میخاد انتقام بگیره ولی بعدشم همچنان همون شکلی بی حس بود قیافه اش .اصلا سر صحنه ی خودکشی اون دختره خانوم شی یه ذره ناراحت نشد این بشر ،اصلا به هیچیش نبود .انگار نه اینگار .خیلی بی احساس بود .نمیدونم چطوری این نقش اول بود .دارم کم کم به این نتیجه میرسم چینی ها دختراشون نمک نشناسن .اون از اون دختره تو سریال «عشق در دوردست » با اوپام پارک هه جین که اونجوری رفتار کردن اینم از این وان می .در کل سریال قشنگ و پر کششی بود .هر چقد ازش بگم کم گفتم واقعا از دیدنش لذت بردم مخصوصا اینک اخرشو خراب نکردن خودشو یه امتیاز مثبته براش .از مترجمش ممنونم و اینکه افرین کارت خوبه .پیشنهاد ترجمه هم قبول کنین .پایان .{{{{{}}}}}

رژگونه

کدوم احمقی بهم گفته بود که رژگونه صورتی شبیه دهاتیاس و‌نباید بزنم ؟ابله .رژ گونه صورتی واقعا فوق العاده اس .میگم چرا کره ای ها انقد با طراوت و شاداب صورتاشون ،به خاطر رژ گونه صورتیه .

چیزای زیادی هست که باید گفته بشه همچنان .

از دیروز دانشگاه بودم تا امروز .رفتم سر دفاع یه دختره ،داورش منوچهری بود ،راهنماش باطنی ،دختررو رد کردن ،امضاهامو گرفتم ،دیروز . امروز چهارشنبه ،رفتم امضا گرفتم از مدیرگروه با کلی سلام صلوات که یه وقت گیر ندن ،چمیدونم گیرای الکی ،چرا اینجا امضا کردی چرا اونجا امضا نکردی ،اینجوری،دادمش گروه ،فعلا این مرحله تموم شده ،الان اومدم بوستان یه چیزی بخورم ،گشنمه .میخاستم کتاب بخرم ،تحریریه مجله همشهری داستان رفتن برای خودشون مجله زدن ،امروز فهمیدم چقدم گرونه ،۳۵تومن ،گفتم‌شکم ‌واجبتر ،اومدم مرغ سوخاری دو‌تکه خریدم .نمیدونم فردا چی بخوریم ،قراره بریم باز جمشیدیه ،دیروز که با مامان اینا اولش رفتیم تیراژه ،تو تیراژه رفتیم کافی شاپ ،وافل و این چیزا خوردیم ،ادم هی میخاد فست فود نخوره نمیشه ،هررروزم کباب نمیشه که ،پس باید بیرون چی خورد وقتی گشنته!؟چند روزی بود معده درد گرفته بودم ،فک کنم به خاطر فست فود بود ،زپرتی شده معده ام .به زینب میگم نریم فست فودی اخرشم خودم پا می شم مییام فست فودی ،شت .دیگه اینکه ،دیروز پژی ایمیل زده بود میگفت رفته پارک ساعی ،گفتم اتفاقا منم رفته بودم اون هفته یاد تو کردم .😅دیگه نمیدونم باید باهم چه حرفی بزنیم .بیشعور بود نیومد منو بگیره ،عن کرد خودشو .هوا هم خییلی خوبه ،بیرون اسمون خیلی قشنگه ،امیدوارم فرداام اینجوری باشه ،نمیدونم الان دفاع ساعت چهار که اغازاریان هست رو برم یا نرم ،همینجوریشم خابم مییاد خسته ام الکی .بیشتر به خاطر پالتو و لباسا.غذا بد نبود .رفتم الکی الکی نشستم سر دفاع یکی دیگه ،طرف خودش برنامه نویس بود ولی کلی ازش ایراد در اوردن .ولی ۱۷ونیم شد .اغازاریانم دیدم ،چقد دلم براش تنگ شده بود .استاد خوبی بود ،اشتباه کردم مشاورمو کردم باطنی .باید اغازاریان رو انتخاب میکردم .شت.میخاستم انقلاب پیاده شم ولی شیرینی فرانسه پیاده شدم ،همیشه از موقعی که سرکار میرفتم دوس داشتم شب که میشه تو خیابون با خیال راحت قدم بزنم و وقتی با اتوبوس از جلوی شرینی فرانسه رد میشدم دوس داشتم برم اونجا یه چیزی بخورم ،مثل بقیه .خیلی دوس داشتم .انقد شبا نرفتم بیرون وقتی شب تو خیابون قدم میزنم یجوریم ،حس نااشنایی داره .رفتم شیرینی فرانسه و ارزوی چندین ساله ام رو محقق کردم ،یه موکا گرفتم اصلا اشتها نداشتم ،نصفشو خوردم ،فقط هدف اونجا بودن ،بود .دوس دارم شبا بیرون باشم ،شبگرد باشم .تا شب میشه باید مثل مرغ بریم خونه .الانم شانسی شد،ینی خودم خاستم ،دیدم برم خونه نه میشه سریال دید ،نه چیزی ،پریودم شدم ،شانسا نوار داشتم ،خداروشکر .گفتم بذا الکی برم سر این دفاع ببینم اینا چجورین ،بیشترشون نرم افزارین .چقدم سوالای سخت می پرسن .نکبتا .اه .الان میرسم شریعتی .شارژم بیست و هشت درصده .شبش حالم بهم خورد ،نمیدونم چی اومد بیرون ولی فک کنم موکای بود که خورده بودم ،شت .فرداش ینی پنجشنبه رفتیم جمشیدیه باز ،به شدت سرد بود ،سوز بود و نانک شده بودیم جفتمون ،خیلی سردم بود ،مخصوصا اینکه من تو اینجور موقعها فقط چشام معلوم میشه ،الانم سرده ولی نه به سردی دیروز ،الان جمعه اس ،داریم میریم خونه امیر ،جلمون یه اشی قیمه ای قورمه ی ابکی بندازه به مناسبت تولد امیرعباس ،برفم دیگه نبارید ،فقط الکی سرده و افتابه ،از سرمای این مدلی به شدت متنفرم ،اگه سرده باید ابری باشه و‌خورشید معلوم نباشه نه اینکه هم افتاب باشه هم سوز .غیر قابل تحمله ،از دیروز قفل کردم رو این اهنگه تا ازش خسته شم ،تا عنشو در نیارم ول کن نیستم ،معنیشم قشنگه .باید برم کلاس متلب ،متلب یاد بگیرم .باید برنامه رو بلد باشم تا بتونم جواب دیوسا رو‌موقع دفاع بدم .دارم فک میکنم پولشو از مامان بگیرم .

دیروز که خونه امیر بودیم یخورده حرف زدیم درباره پایان نامه .ین دو تا دفاعی که رفتم بهم حس پوچی داد .همه چیز بی فایده اس هم اونی که داده بیرون هم اونی که ودش کار کرده .هر دوشونو رو کلی سوال پیچ کردن و از بیخ و بن ایده رو غلط شمردن .مشکل اینجاست اگه نرم متلب یاد نگیرم سر دفاع به مشکل بر می خورم .پس باید یه چیزی حالیم باشه .بسی رو عصابمه .خسته کننده اس فکر بهش .حالا بذا ببینم قرار یارو بهم چی بفرسته یه چیزی کس شر و ابکی یا یه چیزی درست حساب یکه چشمم اب نمی خوره .

دارم اهنگ جدید هیوک از ویکس رو گوش میدم که خودش سروده و تکی خونده .چقد بزرگ شده .هفت سال پیش من 20 سالم بود و هیچی از کره نمی دونستم بعد هیوک 17 ساله موفق شده بود به هدفش تو زندگیش برسه .تو کره .بعد من اندر خم یه کوچه بودم نمیدونستم برم قیادمشت یا نرم .بی اینترنتی منو از دنیا عقب انداخته بود وگرنه حتما اگه نت داشتم خیلی وقت پیش کره لاور شده بودم .

چقد با ادب و با شخصیت و با فهم و شعور و با درک و چقد انسانن .اینا بهشتین اینا انسان واقعین ایننا زندگی میکنن نه ما .ما مثل حیووناییم .روابطمون .تو خانواده تو جامعه .بی هدف بی انگیزه .بی استعداد .هیچی برای عرضه نداریم .

دیروز دوباره امیر برگشت گفت نمیدونم برو این کلاس اون کلاس تو دلم گفتم برو بابا

اینم حال داره ها .زر زر زیاد می زنه .

یه سریال ژاپنی دیدم بد نبود ولی چهار قسمت اخرش اب بود .کنتو یامازاکی و سنسه توش بود سنسه دیگه از چشمم افتاده .حرصم در اورد تو سریاله نکبتی .

گردنم درد گرفت .

دیگه هیچی همین .

داستان نیمه تموم اونهو /اشک سرخ اِن بود .

الان ینی ان نقشش تموم شد ؟من هنوز تو شوکم هر سری هی می بینمش هی میگم ینی چی یهویی تو دو قسمت زدن بچه رو کشتن .ینی انقد سنگین بود موضوع ان تو دو قسمت نمی گنجید هضم کردنش .خود انم که پست کرده داستان نیمه تموم اونهو ینی چون کار داشته اومده بیرون ؟ یا چی ؟!اصلا من هنوز تو بهت و اشکم انگار زدن امیرو کشتن .اونو می کشتن انقد ناراحت نمی شدم . خیلی غم انگیز بود

برف می اومد ولی تموم شد .

داره برف میاد اولین برف …
“•تا کجا برف است ،
تا کجا اسمان ؟•
~کونومی تسودا ~
همشهری داستان ،شماره دی 95.”
خیلی زیباست .خیلی خوشالم که اولین برف امسال رو‌ بیرون بودم، رفتیم جمشیدیه ،خوش گذشت ،اولش بارون بود بعد رفتیم بالا سمت کلکچال برف ریز بود ،بعدش درشت شد ،تو یه چشم بهم زدن نشست ،کوه ها همه برف بود ،فوق العاده بود ،اومدیم رفتیم یه چیزی خوردیم قدم زدیم ،اولش تجریش که برگشتیم بارونی بود ،بعدش اینجا هم برف شد ،الانم سمت پارک وی هستیم برف خیلی ریزه و زیاد ،پالتوم خیسه خیسه حتی از درون ،فک میکردم خیلی تو‌ ترافیک بمونیم ،ولی زیاد نموندیم ،تصمیم گرفتیم با اتوبوس برگردیم نه با مترو ،اتوبوس خیلی بهتر از متروعه .پاهام یخ زده ،سردمه و خاطرات زیبایی برای خودم تو یه روز برفی زیبا ساختم ،”زهرا اهمیتی نداره به زهرا اهمیت نده بذار مثل هقرب دور خودش بچرخه ،بذار بمیره .میخاد از حسودیش روز زیبای برفی مارو خراب کنه ولی نمیتونه بهش اجازه نده عصابتو خط خطی کنه .”
برف داره می شینه و ارزو میکنم که کاش پایینم بیاد و شب وقتی میخابیم برف بیاد ،الان یه لیوان چای داغ می چسبه ،ولی زینب نیومد بریم بخوریم ،همچنان داره برف سپید زیبا میباره اگه انقد خیس نبودم و سردم نبود بیشتر از اینا تو برف می موندم ،میخام توی برف بمونم ساعتها . …
امروز جمعه اسر.ریدم به جمعه ها .🤮 افتاب افتاده اینجا که یه قطره هم برف نیومد .دو قطره بارون بارید و زرتی افتاب زد .ریدم به تهران .
صحبت دیگه ای نی .همچنان سوخته ها داشتیم تو خونه از جمشیدیه رفتن ما .ماام در دو کلمه ریدیم بهشون و تمام بعد جو اروم شد .

» مثل سگ ها زندگی می کنن ،انسان ها رو نجات بدین .»

از همتون متنفرم .ایشالا همتون برین زیر ماشین…از همشون متنفرم .هرچقد بیشتر سازش میکنی بیشتر پروو می شن .از همشون ذهلم میره .همشون عنن .ریدم به همشون .ایشالا همشون باهم برن زیر گل ….وقتی اینارو میگم اروم میشم ؟بیشتر حرص میخورم .بیشتر ناراحت میشم و …میترسم .اگه حالا که برای زهرا ارزوی مرگ کردم ،خودم بیفتم بمیرم چی ؟سریالام چی میشه .ایفون عزیزم .هاردم که توش پره سریاله می افته دست کی ؟!زینب بلد هست بزنه همشونو پاک کنه !؟باد هست پنهانشون کنه .اگه بمیرم سریالام نصفه می مونن ،نمیفهمم تو سریال ان ،کی اشک سرخه ،اخر سریال عشق خونین چی میشه !؟پولای توی بانکم که ازشون دزدیدم چی میشن .اگه پایان نامه سگ پدر نبود ،همه پولامو می دادم زینب می رفت موبایل می خرید ،اس ۹. پولو میخام چیکار !؟سر قبرم میخام ببرم !؟ زهرا این همه پول داره میخاد چیکار اخرم میبره سر قبرش .باهاش قبر میخره .احمقه .فقط برای خودش دشمن می تراشه،نفرت میکاره و برمیداره .خودشو تلخ میکنه ،اخرش که چی !؟هممون میخایم بمیریم ،هممون .چرا اینجوری میکنه!؟چرا انقد مرو حرص میده !؟ینی ما هم اونو حرص میدیم !؟مگه ما چیکار میکنیم میخایم دو سه ساعت بشینیم برای خودمون و به دور از هر تشنجی و در ارامش سریال و یا فیلم یا برنامه ببینیم .مگه بده !؟مگه کار عیر اخلاقیی میکنیم ،مگه تقصیر منه که اون شوهر نکرده !؟چرا سر من خالی میکنه !؟چرا به من گیر میده ، خاستگارای من صف کشیدن ،من نمیرم که اون داره حسودی میکنه !؟من درس خوندم حسودی میکنه به چی حسودی میکنه !؟به پول زیادم به خوشگلیم یا به شانسم که همشون عنن همشون .چشه این .چرا نمیمیره هم‌خودش خلاص شه هم ما .همیشه به این چیزا فک میکنم .اینکه کینه بده نفرت بده ،اینکه باید ببخشم و نباید زود جوش بیارم ولی مگه میشه !؟تا مییای مهربون بشی و اون روز رو روز خوب و مسالمت امیز بدونی دوباره شروع میکنن .یه سری ادم عوضین که هیچی حالیشون نی .سگها بهتر از اینا زندگی‌میکنن .اصلا درس بشو نیستن .هی میخام مدارا کنم نمیشه جواب ندم نمیشه بدم خودشون مقصرن و خودشون اتیش روشن میکنن خودشونم با خودشون قهر میکنن ،.خوبه این سواد نداره واه واه خدا خرشو می شناسه شاخ نمیده .چقد اینایی که اینجا نشستن تو‌کتابخونه خوشبختن ،همشون از من خوشبختترن .همه بدون اینکه دردی داشته باشن مشستن دارن درس میخونم ،ادم چطور با ناراحتی درونش و بک گراند های وحشتناک از خونه و خانواده میتونه تمرکز کنه درس بخونه ،چندین ساعت متمادی .من خسته ام میخام بمیرم .نه نمیخام بمیرم .دنیام جهنمه ،اخرتم جهنمه .من چرا افریده شدم ؟اینجا دو تا دختر هستن خاهرن جفتشون لپ تاپ دارن جفتشون‌موبایلاس جدید دارن یکیشون ازدواج کرده داره درس میخونن .این اگه کار داشته باشه از صبح اینجا چیکار میکنه !؟معلومه که کار ندارن .دستاشون مثل پنبه اس ،لاکای ناخوناشون براق و تمیز ،ما لاک میزنیم بابامون صدتا فش بهمون میده .ریدم به قبر مرده ی بابام .دقصیر بایاس دیوس عوضیمه که من به دنیا اومدن .از سکس وحشیانه و‌ چندش این دوتا من به دنیا اومدم .ریدم به هر جفتشون .هر دوتاشونم ذهلم میره .هرکی میگه از رو ظاهر نمیشه کسیو قضاوت کرد مثل سگ مثل سگ واق واق کرده ،حالا همه اینا نه ولی این دوتا خاهری که روبه روم هستن معلومه تو ناز و‌نعمتن ،از قیافه هاشون معلومه ،از قیافه اش ارامش میباره .حتما سوار ماشینشون شدن اومدن اینجا یه عالم بند و بساط اوردن .مثل من عین بدبختا با اتوبوس نیومدن که .کناریم موبایلش نوت هشته ،ده برابر من هیکل داره ،بهش نمییاد ۱۷.۱۸سالش باشه احتمالا چند ساله پشت کنکوره .داره شیمی میخونه ،نیم ساعت میخونه نیم ساعت میره اینستاگرام چرت و پرت نگاه میکنه .اخ من حق ندارم بگم چرت و‌ پرت شاید از نظر اون چرت و‌پرت نیست .گشنمه .چرا نباید بگم چرت و‌ پرت ؟چطور هرکسی به خودش اجازه میده که به علایق من بگه چرت و‌ پرت ،من نمیتونم !؟.حالم از این شهرو‌ ادما بهم‌میخوره .میخام برم یه جایی که هیچکس نباشه .هیچکس تنهای تنها باشم .

یه جایی مثل اینجا .هیشکی نباشه.هیشکیه هیشکی .از همشون متنفرم .نمیخام من بمیرم ،میخام اونا بمیرن میخام دردی رو‌ که هرروز دارن به من میدن ‌رو‌ بدترینش رو زجراورترینش رو تجربه کنن ،هر روز هر روز .شکنجه شن .از اینکه به زهرا گفتم ازش متنفرم حس ازادی بهم دست داد ،گاهی اوقات می پرسید از من بدتون مییاد ،ما موضوع رو عوض میکردیم ،یه ادم بیشعور به تمام معناست هیچ جوره نمیشه باهاش حرف زد دوس داشتم بعد از اینکه یه روز از خوگیریش گذشت بهش بگم بیا با هم درباره اینکه چرا این رفتارو باهم‌میکنیم و اینکه چرا هیچ محبتی به هم نداریم صحبت کنیم .ولی انقد شعور و درک نداره که بخام باهاش بشینم همچین حرفایی بزنم .با هیچکس نمیزنم .همشون یه مشت اشغالن .یه مشت اشغال متوقع .توق داره من ازش هفته پنجاه تومن پول نگیرم .هه کور خوندی .من از تابستون دارم مییام بسرون به بهانه کتابخونه و غیره که از تو پول بچاپم گرچه انقد گرونیه که نشده چیز زیادی پس انداز کنم.اصلا پس اندازو میخام چیکار !؟کتاب خوندم خابم گرفته .اینجا هم‌گرمه .چشام میسوزه.انقد می دوشمشون تا بگا برن .فک کردس فوق لیسانس گرفتن که دهنتو باز میکردی کس شر میگفتی الکیه؟!یه زنه به صورت مداوم همچنان در حال درس خوندنه و نت برداریه و نتاشو فقط خودش میتونه بخونه ،که حد نداره ،از وقتی اومدم همچنان در حال خوندنه .چه حالی داره .یه دختره که چند تا صندلی اونورتر نشسته شبیه دهاتیاس چقد زشته و مورگوزه .رفت به اونایی که جلو دستشویی داشتن ور ور حرف میزدن تذکر داد ساکت شن .روبه روییم یکیه که بهش نمیاد ۲۰سالشم باشه شایدم هست داره کتاب اناتومی بدن یا یه چیز تو این مایه های میخونه ،الانم زوم‌کرده روی عکس تمام لخت مردا و سخت مشغول مطالعه اس ،بهش که نگاه کردم یه لبخند کمی روی لباش بود موقع دیدن عکسه .شاید به این دلیله که ما زیاد سخت میگیریم نه؟!و زیادی حساسیم .نباید بهشون موقع گفتن اینکه بالا چیکار میکنی و یا از صبح بالان اهمیت بدیم .چرا خودمونو حرص میدیم !؟.احمقیم .دیروز بلادی رومنس رو نا ۲۹دیدیم .خیییلی سریال قشنگیه .خیییلی .قسمت ۲۹اش خیلی غم انگیز بود .پاشم برم بیرون خابم گرفت .وای دختره واقعا چقد زشته .کاش حداقل زندگی خوبی داشته باشه .ما رو که خدا از همه جا زده .همه جا .همه .مردتیکه ی بیشعور ،یه دیوس اومد به گفت شما بیماری خاصی داری ،گفتم‌ منظورت چیه ،گفت ام اس داری .ابله، باید می زدم تو‌دهنش .بعدش به ذهنم رسید نکنه دارم !؟بالاخره این بیماری ها از افسردگی و ناراحتی های درونی نشات می گیرن .گشنمه اومدم شیلا یه همبرگر بخورم .به زینب گفتم میرم یه چیزی بخور اونم برا خودش یه چیزی بخوره ،قبلنا راحتتر میرفتم اینور اونور چیز میز می خوردم ،اما الان میگم زینب خونه اس هیچی نیست بخوره من چرا بخورم .کلا به زینب زیاد وابسته سدم .باید این نخ رو ببرم .اخه کی با همبرگر اب انار و اب پرتقال می خوره !؟.دکون باز کردن دیوسا .
اون پنجشنبه با زینب بالاخره بعد سالها رفتیم درکه .بد نبود خوب بود .رفرش شدیم برای چند روزی .برگشتنی رفتیم تجریش برسم هیوا من دیگه هیوا رو دوس ندارم گرون کرده همه چیو و از کیفیت افتاده .یه پیتزاش ۶۰تومن بود چه خبره .رفتیم فست بود بغلی با چهل تومن هم همبرگر خوردیم هم فیله سوخاری .خیلیم خوشمزه بود .خلاصه اینجور .از اونجایی که فک‌کنم دیروزش دیروز پنجشنبه یا پریروزش با زهرا کنتکاک کرده بودیم زهرا داشت میمرد حیف نمرد واقعا .هیچی دیگه تازه دیروز نطقش باز شده بود داشت حرف میزد میگفت ببین موهامو صاف کردن 😂 ماام الکی یه چیزی گفتیم.خودش گوه خوری میکنه خودش قهر میکنه .اه از همبرگره خوشم نیومد .شکمم درد گرفت.

امروز از صبح در حال حرص خوردن بودم مداوم .اومدم خونه دیدم زینبم داشته حرص می خورده گفتم بیا با هم بخوریم اینطوری تحمل دردش کمتر میشه .از ساعت 3 تا 5 همینجوری خوردیم دیگه گلو برام نموند .الهی خیر نبیننن .الهی پسرش و کل خانواده اش جلو چشاش بمیرن .خودشونم سکته کنن بمیرن .الهی درد بکشی انقد که بمیری .الانم مامان خوگیر شده امیر بهش گفته نیازی نی بیای تولدم فردا تولد چیه ول کن این چیزارو .ینی در واقع گفته نمیخاد بیای خونم .ریده شده بهش داره از اونجا می سوزه .

برم مراسمهای کی بی اس اینا رو دانلود کنم ببینم .

عشق هایم همه در دوردست و آن اکسسلیبل هستند .عشقهایم آه همه ی عشق های من ./پارک هه جین شی سارانگهیووووووووو

خب بالاخره سریال پارک هه جین رو تموم کردم .در واقع از اول به خاطر هه جین دیدم ده تای اولش تا اونجایی که رفت غافلگیرانه دختترو گرفت و عروسی کردن جالب بود .حتی وقتی رفت خونه دختره هم بد نبود ولی بعدش از شدت اب داشت دیگه سرریز میکرد .قضیه اینکه هه جین یه مدت تو دوران جوانی 17 18 سالگی عاشق یه دختری میشه که گداعه و از خودش بزرگتره بعد مامان هه جین که کله گنده و پولداره راضی به این وصلت نی «منم بودم راضی نبودم » خلاصه جور نمیشه اینا باهم برن .بعدش دختره که از خونه فرار میکنه و خانواده اش فک میکنن با هه جین رفته .در صورتی که اینطور نبوده .مامان هه جین یه یارویی رو که زن باز بوده رو می فرسته جلو پای دختره ،دختره کودن هم عاشق این یارو میشه خلاصه با هم یکارایی میکنن و یه بچه تولید میشه.بعدش یارو اینو ترکش میکنه .بعد دختره برمیگرده پیش خانواده اش و خانواده اش فک میکنن این بچه ی هه جینه و دختره هم اینارو از اشتباه در نمییاره که بابا خودم کردم تقصیر خودم بود «اخه ادم هه جین رو ول میکنه میره با یه چلغوز می خابه بچه دار میشه ؟» خلاصه دختره این وسطا سرطان میگیره 😐 و با یه دکتری امریکایی اشنا میشه این دکتره هم رو هوا اینو برمیداره می بره امریکا برای مداوا .دختره به خانواده اش نمیگه سرطان داره میگه میخام با این یارو عروسی کنم بچه شم که 5 سالش بوده رو ول میکنه .خلاصه این تو این 10 سال همش تحت مداوا بوده 😐 و نتونسته یه سری بیاد بچه اشو ببینه و بره یا زنگی چیزی بزنه .کلا رها کرده . «اینجاش اخر اب بود خاستن مثل سریالای ایرانی ینی دقیقا یاد سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد افتادم ،خاستن بگن دختره پاک و منزه و بچه شو الکی ول نکرده .»خلاصه تو این ده سال این بچه هرو خاهر کوچیکه ی دختره به دندون می کشه و اینور اونور می بره و الانم وقت ازدواجشه .به هر کی می رسه میگه این پسر منه .خب معلومه که هیشکی نمیخاد اول زندگی یه یبس سربارش باشه .پسر بچه رو بذارین نگم بذارین نگم انقددددددددددددددد یبس بود انقد چندش بود که من میگفتم چرا نمی زنن بکشنش .اصلا دختر خوب کودن چرا نگفتی این برادرته گفتی پسرمه .خلاصه از این چیزای حرص دراری .خلاصه دست روزگار دختترو جلوی پای پارک هه جین قرار میده و به روشهای فضایی اینا عاشق میشن و «حالا هی میگفتن که عشق براشون در دوردسته  ها «ولی مشکلها هی به وجود مییاد . اینو یادتون نره حالا تا اینو بگم …سوتی که میشه گفت اشکال بزرگ فیلمنامه اینجا بود که هه جین به یاد عشق گذشته اش بود ینی خاهر دختره و میخاست به یاد اون رستوران بزنه من اولای سریال فک میکردم عشقش مرده ادم وقتی یکی میمیره میخاد به یادش ارزوی طرفو براورده کنه دیگه .نگو طرف زنده بوده و شوهرم کرده بوده .حالا اینش هیچ دیوانه کننده ترین جاش این بود که هه جین از اینکه دختره بچه داره و شوهر دختره ولش کرده و اینا باخبر بوده .ینی تو با علم به اینا میخاستی به یادش ارزوشو بر اورده کنی ؟خلی ؟حالا از اینش که بگذریم باز عاشق خاهر کوچیکه ینی خاهر عشق اولیه شده بود و همچنان میخاست ارزوی عشق اولیو ینی خاهر بزرگه رو براورده کنه 🙂بازی هه جین و عشقش و ری اکشنش رو میشه تحمل کرد ولی این دختره این دختره خاهر کوچیکه که الان هه جین عاشقش شده .وای وای ینی یه ذره تو این دختره عشق و علاقه به هه جین بود ؟عین گاو بود رسما نه احساسی نه چیزی نه حس تشکری یخورده شعور هیچ .چینی گاو .انقد ب یعرضه و بی دست و پا و بی هیچی بود و انقد ناسپاس بود ینی هممه عالم میخاستن به این بی عرضه که یه دیلاق دنبال خودش انداخته شوهر پیدا کنن و کمکش کنن این اصلا انگار نه اینکار نه با هه جین نه با دوستاش .ادم انقد سست عنصر ؟اون طفلی دخترای کره ای هرچقدم میخان خودشونو به اوپاها بچسبونن یه خورده عرضه و تلاش و محبت و تشکر از خودشون بروز میدن. این هیچ . اصلا تو دیوانه شدم از دستش .یا مثلا وقتی به دخترای کره ای شانس یه کار خوب تو شرکت خوب رو می دن انقد تلاش میکنن که کارو میچسبن .این ؟اصلا بذارین نگم ینی فقط باید ببینین چه ادم ناسپاس نمک نشناس و کودنی بود .نه عرضه داشت خودشو جمع کنه نه پسررو درست تربیت کرده بود ونه  می تونست باهاش ارتباط برقرار کنه نه عرضه شوهر پیدا کردن و نه حتی فنی بلد بود که بخاد کار کنه .فقط تا دلت بخاد ادعا و غرور داشت .کیلو کیلو .زبونشم اندازه کل مساحت چین بود .خانواده اشم یکی از یکی چلغوزتر بودن .پسره دیلاق رو بذارین بگم انقد نچسب و گوشت تلخ بود یا هیشکی سازش نداشت نه تو مدرسه دوست داشت یه دختری بود عاشقش بود همون یه دونه بود .وسلام .هه جین عاشقم همچین حالشو جا مییاره وقتی خونه اشون بود که اصلا من مردم برای هه جین ….خلاصه اینا بهم یجورایی ربط پیدا میکنن و عاشق میشن .بعدش که دیگه همه چی حل شده بود یهویی یکی مییاد به دختره میگه اینی که داری عاشقش میشی و اینا این شوهر همون خاهرت بوده مادر هه جین هم بهش میگه تو خیلی چش سفیدی که با کسی هستی که هم خاهرت باهاش بوده هم دوست صمیمیت .ینی واقعا خجالت اوره .از اونطرفم می فهممن این پسره دیلاقه برای هه جینه .اصلا فک کنم تهش فیلمنامه رو تغییر دادن که اینا بهم برسن چون اولاش هه جین برگشت به دختره گفت این پسره دیلاق پسر منه بعد اخرش معلوم شد هه جینم می دونسته این پسره پسرش نیست خب چرا میخاستی همچین مسئولیتی رو قبول کنی .بالاخره تو کیو میخای خاهر بزرگه یا کوچیکه ؟اصلا هدف معلوم نبود .همینجوری الکی .بذارین خاهربزرگه رو بگم این میره امریکا مداوا میشه بعد زرتی امریکاییه میمیره و چون هیچکسسسسسسسسسسسسس هیچکسیو نداشته مالشو میده به این دختره که بره انتقام بگیره از خانواده هه جین .چرا ؟چون مامان هه جین بوده که اون یارو رو گذاشته جلو ی پای این خانوم .خب مامانه که نگفت برو زرتی باهاش بخاب بچه بزرا این به خودت ربط داشته زندگی تو بوده تو می تونستی بهش پا ندی باز اگه تجاوزی صورت گرفته بود یه چیزی ولی اخه  تو یه سال با یارو بودی تازه میگفتی اون عشقته .بعد بچه برات عزیز نبوده که اونو رهاش کردی پیش یه دختر 17 ساله بدون اینکه هیچ پشتوانه ای داشته باشه خودش تازه به جوونی راه پیدا کرده باید مسئولیت یه یچه رم قبول میکرد .خلاصه این مییاد دو قسمتم سر این که خاهر بزرگه نمیذار ه خاهر کوچیکه با هه جین باشه کش میدن بعد یهویی همه چی کنفکیون میشه .اینو بگم یادتونه گفتم هه جین 10 سال بود میخاست برای عشق اولش رستوارن بزنه ؟قسمتای بعدی اونو کلا فراموش کرد بعد یهو اخرش نشون داد مثلا یه رستوران بالاخره زدن و مادر هه جین هم نرم شده و با همه مهربونه و اینا .اصلا همه چی مثل فیلم ایرانیا به خوبیو خوشی تموم شد .به غیر از استایل و جیگری هه جین به کل سریالش از 100 میتونم 10 بدم .گرچه هه جین براش جایزه گرفته  تو چین ولی خب خیلی اب بود خدایی .اگه عشقم به هه جین انقد زیاد نبود عمرا ادامه اشو می دیدم ینی بعد دیدن این سریال و این دختره به این نتیجه رسیدم باید برم پشت سر کیم هانول تو سریال «شیشه رنگی «چونام نماز بخونم .البته بخام بی انصافی نکنم تا قبل از عاشق شدن هه جین صحنه های بامزه زیاد داشت .مثلا سر عروسیش خیلی باحال بود دوس داشتم یا صحنه های قبلی ولی وقتی عاشق شدن و رفتارای دختره با هه جین رو دیدم فقط داشتم از حرص ناخون می خوردم .بی لیاقت بود دختره .بعد این به نظرتون یخورده ضایع نی طرف هم عاشق دختر بزرگه بوده هم دختر کوچیکه ! 😐پووف .