کاسیمین کوجیمارانه 

«همه توی قلبشون ،چند تا زخم دردناک رو به خاک سپردن ،اگه بتونن ازش دست بکشن خیلی خوبه ،حتی نتونن هم هنوزم زنده ان ،با گذشت زمان نسبت به اون درد بی حس می شن. «وزنه بردار کیم بوکجو/ قسمت ده/ 

پ.ن:تا سیزده نگا کردم. عالیه عالی ،خیلی قشنگ ،رابطه اشون و رفتارشون و اصلا همه چی عالی ،خیلی قشنگ بازی کردن. خیییییییلللیییااا عاشق این سریال شدم ،بهترین بود 😂😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️کلی باهاش حال کردم. فردا قرار ساعت پنج بیدار شم ،ساعت یکه ولی هنوز خابم نمی یاد ،دوقسمتم کیم بوکجو دیدم ،قسمتای رومنسش شروع شده. خنده دارا ،مردم از خنده انقدر این سریال وحشتناک فوق العاده اس ،

دیگه می رم بخابم اگه خدا بخاد. 

کرم ابریشم 

درسا هیچی نشده رو هم دیگه تلنبار شدن ،حوصله خوندنشونو ندارم 😐 حوصله فیلم دیدن هم ندارم ،حوصله کتاب خوندن هم ندارم ،دلم نمی خاد کاری انجام بدم ،می خام برم بمیرم. ایا راهی برای مردن وجود دارد ؟

مسافر زمان 

فرض کنین ،توانایی اینو دارین که با مترو برین به اینده ،و اینده تون رو ببینین ،هر چقدر بیشتر در مورد اینده بدونی ،بیشتر عذاب می کشی ،همه اش دنبال اينی که ببینی اگر این کارو الان انجام بدم ، تو اینده چجوری می شه زندگیم ،خب ،اینده ام این مدلی شده پس باید دنبال دلیلش برم ،همه چیز پیچیده می شه ،می خای با یه ری اکشن سریع و غیرقابل تصور ،درستش کنی ،ولی بیشتر خرابش می کنی ،چون نمی دونی که کدوم کارته که داره روی اینده هه تاثیر میزاره ،برای همین بیشتر عذاب اور می شه ،بیشتر تو لوپ می افتی ،برای همین که ما از اینده اطلاعی نداریم ،و نباید داشته باشیم ،برای همینه که دور اندیشی به میون می یاد ،ازمون و خطا ،اینکه ازگذشته درس بگیریم ،فرض کنین خبر داشته باشیم که قرار دوسال بعد بمیریم. اون موقع چطور می تونیم ،این دوسال رو زندگی کنیم ؟!با چه امیدی ،یا فرض کنین امروز روز گندیه و بدونی فرداها هم روز گندی خواهد بود ،اون موقع واژه امید مفهوم اش رو از دست می ده ،دیگه کاربرد نداره ،اون موقع از همون لحظه ای که می فهمی اخرش چیه ،مردی ،چرا وقتی یه فیلم یا سریال براتون اسپویل می شه دیگه برای اخرش هیجان و حس کنجکاوی ندارین ،اونجوری می شه زندگی. به نظرم پسره فقط تو حوزه کاریش باید از این توانایی ایش استفاده کنه ،نه برای دیدن اینکه دوسال بعد زندگیش چجوری ،اینجوری هم زندگیش رو پیچیده تر کرده. هم بیشتر عذاب می کشه. 

ولی در کل سریال قشنگی و الان که قسمت 6،بیشتر جذاب شده ،امیدوارم اخرش غمگین نباشه. 

وصف حال 

من هیچگاه ناخن‌های بلند و کشیده‌ای نداشتم

که هر روز رنگُ‌وارنگشان کنم

و نگرانِ شکستن‌شان باشم،

ناخن‌های ساده و بي‌رنگي دارم

که همیشه مظلوم واقع شدند

و چوب استرس‌ها و بي‌حوصلگي‌های گاه‌ و بي‌گاهم را مي‌خورند

و تا روزگار عَرصه را برایم تنگ مي‌کند

به جانِ آن طفلي‌ها می‌افتم،

من هیچگاه بلد نبودم خطِ چشم بکشم

و ساعت‌ها جلویِ آینه بنشینم

و صورتم را نقاشي کنم بلکه به چشم بیایم،

تمامِ هنرم همان ریملي است

که نتیجه‌اش مژه‌هایِ بهم چسبیده‌ای مي‌شود

که حوصله‌يِ جداکردنش را هم ندارم،

من هیچگاه موهایِ لخت و بلند و مشکي نداشتم

که از كنارِ شالم دلبری کند

و با یک نسیم تلفات بدهد،

موهای حالت‌دار و خرمایي رنگي دارم

که با نمِ باراني مثلِ پیچک‌های حیاطِ مادربزرگ

یا ساده‌ترش مثلِ سیمِ تلفن نارنجي‌هاي قديم

در هم پیچ ُتاب مي‌خورند

و بخاطر همین هم دستِ نوازشگري ندارم

که لایِ موهایم بروند

و با هر دستي که مي‌کشد

قربان صدقه‌یِ پیچ‌و تابشان برود،

من حتي چشمانِ رنگي و جذابي هم ندارم

تا هوش از سر ببرد

و شاعران معروف برایشان شعر بگویند،

چشمان قهوه‌ايِ ملایمي دارم

که نورِ آفتاب روشنش مي‌کند

و من عاشقِ همین روشن شدنش هستم،

من هيچگاه پوستِ صاف و آينه‌اي نداشتم

و هيچوقت هم حمامِ آفتاب نگرفتم

تا برونز و جذاب بشوم،

پوستِ سفيد و لك‌مكي دارم

كه سفيدي‌اش به رنگِ شيربرنج است،

من هیچگاه مثلِ باقي دخترها کسي را نداشتم

که برایم با مناسبت و بي مناسبت کادوهایِ آنچناني بخرد

و هر روز برایم گل بفرستد درِ خانه‌مان،

من دلخوشِ همان پیرهنِ گلداری هستم

که مادرم روزِ دختر بهم هدیه مي‌دهد،

من هیچگاه آیفون یا آیپد نداشتم

تا نشانِ‌هاي باکلاس بودنم باشد

یا مثلِ دخترای دیگر عاشقِ قهوه لاته و رِدولوت

آنهم در شیک‌ترین کافه‌های شمال شهرنبودم،

هميشه شيفته‌ي همان کیکِ شکلاتي و شیرکاکائوی غليظي هستم

که عصرها جلویِ تلویزیون می‌خورم،

من هنوزهم اسباب‌بازي فروشي برایم جذاب‌ترینِ مغازه‌هاست،

نه مغازه‌هایِ برند توی پالادیوم و ارگِ تجریش،

من هیچگاه بلد نبودم

ناز و عشوه کنم تا دل ببرم،

اصلاً هیچگاه خاص نبودم

و بلد نبودم که باشم،

من همینم،

يک دخترِ ساده‌ی معمولي

که شاید بین این همه دخترِ رنگارنگ و مدرن

که هر روز یک رنگِ مو دارند

و یک مدل مي‌پوشند

و همه‌شان هم فیتنس کار و مدلینگ هستند

به چشم نیایم

اما روزی مي‌رسد و کسي مي‌آید

که عاشقِ همین سادگي‌هايم مي‌شود

و بدونِ آنکه به زور بخواهم

خودم را در دلش کنم

خودش جایم را باز کرده است…