پرنده خارزار

…چنین است مرد شدن ..بیش از این چیزی نبود ..اما این منشا رنج نبود ..درد و رنج در اخرین دم بود واپسین دم …در ان خلا ..ان ادراک اندوهناک خلسه می گریخت …اینک که او را در اغوش داشت تاب نمی اورد که از اغوشش رها شود ..او را از ان خود ساخته بود ..این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش کند به او چنگ انداخت …
دیری نپایید که سوار بر موجی اشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد…
پرنده خارزار.کالین(نمی دونم چی)صفحه 440.
پ.ن:من با این کتاب برای اولین بار گریه کردم …ینی اولین کتابی بود که واسش کلی دپرس شدم …امروز تو کتابخونه وقتی بود و گذری زدم بهش …عاشقشم …

امتداد

راه می روم روی خطی
مبتنی بر ناکجا اباد
به سوی بی کسیها می روم …
بی ثباتی را می بلعم …
تمام دورو اطرافیان را نقض می کنم …
و ار راهی باریک به سوی نوری دست نیافتنی یورش می برم
دست پیدا م یکنم به ان نور …
ان را می بلعم …
می خواهم دور بزنم …اما راهی نیست …
امتداد خط را گم کرده ام …گم شدم…!