لختی درنگ کنید…

خستگی برام مونده از اون همه درجا زدن های بیخود و الکی.
ارزوهای دست نیافتنی ..سخت و دور…
خستهام ..
یه خواب سیصد ساله می خوام …
بیدار شم ببینم هیچکس نیست..
هیچ کدوم از عزیزانم …
به بودن های تهی اشون گریه نکنم …
به نبودن های گنگ اشون بگریم …
به چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و ندارم …
به سالهای از دست رفته …
سوگواری برای سیصد سال پیش که خواب بودم ..
برای کسان یکه رفتند …
کسانی که قدرشون رو ندونستم ….
به عشق های رفته ..
دوستانی که ندیده دوستشون داشتم ..
به خاطرات دوری که گرد و خاک زمونه روشون را پوشونده بسنده کنم …هیچ چیز نمونه واسم …
…..
ادمی به چه چیزی زنده است؟
این انگیزه نفس کشیدن از کجا می یاد ؟
این بغض از کجا می یاد ؟
این قلب برای که می تپه؟
کسی دور از دسترس؟؟!
این عقربه ها تا به کی به دور خودشون خواهند چرخید؟
چرا دمی نمی ایستند؟…

زندگی قورباغه زنده ای است که نابینایی ان را با اشتها میخورد .

…یک روز مرد نابینایی کباب خرید.رفت توی مزرعه ای ،نشست کنار جوی ابی.بنا کرد به کباب خوردن .بوی پونه.زمزمه جویبار،اواز پرندگان،نسیم نرم،کباب داغ و نان نرم و گرم،کیف داشت .مرد تکه ای از نان می کند و لقمه ای از کباب می گذاشت روی نان ،تا می کرد و می گذاشت تو دهان ،می جوید و قورت می داد.یک بار که لقمه ای درست کرد و خواست به دهان بگذارد،لقمه جنبید و قور قور صدا کرد .مرد نابینا گفت:قوقورت را نمی شنوم .دارم کباب می خورم .همین.
لقمه جنبان را گذاشت توی دهانش و بنا کرد به جویدن.لقمه زیر دندانهای مرد تسلیم شد و مرد به هیچ چیز جز کباب و نان تازه فکر نکرد.زندگی یعنی این.
هوشنگ مرادی کرمانی.همشهری داستان.شماره شش.مهر 90.صفحه ی 67.

چشمانت را تنگ کن شاید یک عدد نمایان شد.

مهر است .
هوا زود تاریک می شود
ماه را می بینم .
در اسمان است …
هر روز سر ساعت مقرری …
یک صفحه ی ابی تیره است اسمان …
و یک عدد لامپ هلالی کم مصرف …
در اسمان ما ستاره ای نیست …
ما ستاره هایمان را گم کرده ایم …
در اسمان ابی تیره …

بله ادمی بعضی موقعها به نقطه ی صفر مرزی می رسد.و بوب می ترکد اما بی صدا.

بی حرف هستم
بی عرضه و دست و پا چلفتی
بی ادب و غرغرو
کله شق و لجباز
عصبی و ناراحت از همه چیز
بیشتر از خودم
از وضعیت ها
از جامعه
از تناقض ها و تضادها
از همه چیز
حتی از خدا…
کلا ناراحتم .

شرلا.فصل9.

(اتاق می خواهید؟در حدود چه قیمت؟ارزان؟)معلوم بود همان طور که انگشت زیبای این خانم جوان روی فهرست قیمت ها به پایین می سرید به تدریج از میزان محبت او کاسته می شد ؛گویا در این مملکت قیمت پرسیده گناه محسوب می شد.همیشه بهترین؛هر چه گرانتر باشد با صرفه تر است…
بیلیارد در ساعت نه و نیم.