کاشیک.

….کاشیک بیشتر از این سوال نکرد .برخلاف دوست های هما در امریکا که یا فکر می کردند هما دارد کاری می کند احمقانه،یا دارد جسارت هیجان انگیزی به خرج می دهد،کاشیک نه قضاوتی کرد نه از او تعریف کرد.وو صرف گفتن واقعیت و اظهار این خبر که به کس دیگری تعلق دارد،راه را باز کرد.فقط بوسه های خشن و تهاجمی کاشیک بود که هما را به احساس گناه واداشت ،برخلاف ناوین که دم در خانه ی هما مثل بچه دبیرستانی ها رفتار می کرد.ولی باقی انچه
کردند،تازگی داشت چون با ناوین هیچ وقت چنین نکرده بودندو چیزی در کار نبود که بشود باهاش مقایسه کرد.ناوین هیچ وقت او را اینجوری ندیده بود،هیچ وقت با دست هایش نکاویده بودش ،هیچ وقت بهش نگفته بود زیباست.هما یادش می امد که اولین بار مادر کاشیک ازش تعریف کرده بود-توی اتاق پرو،موقعی که رفته بودند زیر پوش بخرند.به کاشیک گفت.اولین اشاره شان بود به مادرش.ولی باز حالشان گرفته نشد ،از قضا بهم نزدیک ترشان نیز کرد.هما بی این که کسی بگوید می دانست از بین کسانی که کاشیک باهاشان بوده اولین زنی است که مادرش را می شناسد،و مثل خود کاشیک اوو را به یاد می اورد.بعدش کاشیک به پشت دراز کشید وو خوابش برد .یک بار از کابوسی از خواب پریدو نشست لب تخت ،بعد دوباره به خواب رفت.هما بیدار ماند،به نفس کشیدنش گوش کرد،و همچنان که نور به اسمان می خزید،باز ارزوی دست های او را کرد.صبح جلوی اینه ی کوچک بالای کاسه ی روشویی دید دور لبش جوش های ریز قرمز است و از این سند نازیبا خوشش امد.

بعد نوشت:
تا حالا فک می کردم کارن همایون فر زنه..اما الان دیدم که مرده ،اونم از اون مردایی که من دوست دارم .
خواب سمیرا رو می دیدم «سمیرا مستعاره»داشت کانتکت گوشی من بالا و پایین می کرد ،بعد گفت «هنوز دوستیم ؟»گفتم «اره دوستیم» بعدش بیدار شدم .
اسب …رو دیدم …بد نبود ..ولی تحسین برانگیزم نبود .خاک غریب رو خوندم ..خوردم به عبارتی…
داستان هما و کاشیک اش ،تحت تاثیر اونم ..اینکه چرا هما کاشیک رو نخواست؟اینکه اگه هما با کاشیک می موند کاشیک با ز هم خودشو می کشت؟خودم اینطور فکر نمی کنم …
دلم یه چند روزی شور می زنه …
چرا هما باهاش نموند؟باید می موند…بعد سی سال بهم رسیده بودن …تو جایی که فکرش رو هم نمی کردند…چرا ثباتی که با ناوین داشت رو رها نکرد؟
کاشیک رو دوست داشتم .

انتخاب جا …

اتوبوس یک وسیله ی نقلیه ی عمومی ایست و هر کسی که سوار ان می شود باید با اداب ان اشنا باشد .حالا اداب هایش را بگذارید کنار…اصلا اداب چیست ؟مگر اتوبوس هم اداب می خواهد …ادم باید در یک مکان عمومی ،عموما راحت و ازاد باشد …خر و پف کند خواست کارهای دیگر هم کند ….صدای اهنگش را تا جایی که برای دیگران هم واضح و ملموس باشد بلند کند …و طوری با اطرافیانش بگوید و بخندد که دندان های عقلش هم برای همه اشکار باشد که اگر ناخود اگاه زنی ،پیرزنی،پسر دار در اتوبوس بود بتواند دندانهایش را بشمرد..
اصلا اکر در روزهای گرمم تابستان و سر زمستان پشت ترافیک و چراغ قرمز باشیو سوژه هم نباشد و با دوستانتم نخندیو اهنگ هم با صدای بلند گوش نکنی،ان هم تویی که جوانی و شر و شلوغ و اینها ..پس چه کار کنی؟چه کسی فضای اتوبوس را شاد کند؟
تازه زن ها ی پسر داری که در این اتوبوس و ان اتوبوس دنبال جفت گمشده ی پسرشان هستند چه کنند؟

بعد نوشت:
مثه همیشه بحث و جدل ..این یک امر تکراری ایست که بیشتر مواقع رخ می دهد و تو باید تحملش کنی .
دلشوره دارم .وضعیت موجود کاری رو دوست ندارم.دوست پسر ندارم.دوست دختر هم می شه گفت ندارم .دوست چتی هم ندارم .تنها هستم و با خودم کلنجار می رم .دوست دارم برم یه جای دنج و خلوت که کسی نباشه.
لزوما منظورم از کسی واضحه دیگه نه؟
…فکرو خیال کنم ..صبحها از جام بلند نشم ..منتظر هیچ زنگی و هیچ اتفاق غریب الوقوعی نباشم (وقوعی درسته؟)چند وقتی همین طوری باشم بعد به قولی اسوده خاطر شم …شاید .
مای پردیس رو دیدم یاد دوستان گذشته افتادم .و البته یاد هم کردم .68ایها .دوم دبیرستان
خسته ام .نمی تونم اون جور که می خوام استراحت کنم .دوست دارم وقتی می یام خونه همه چیزمو بندازم یه ورو فقط بخزم تو مبل …بعد سر یه فرصت مناسب جمع و جورشون کنم .اما نمی شه ..خسته ام از این نظم …و متنفر.خوش به حال سمیه …
تنهام دلم بدجوری هوای اقای میم رو کرده …حتی اون لبخنداش که گاهی می ره رو اصابم .دلم می خواد ببینمش …دوباره .
اما در دسترس نیست .خیلی خسته ام .از همه چیز مهمتر از همه خونه .و زندگی ایی که دچارشم .
زمین گرده …می چرخه بی وقفه …هر روز …بلادرنگ.و ما هنوز در این نقطه ی زمانی و مکانی هستیم.
بله …هنوز هستیم.اما این که چگونه هستیم مهم است ایا؟ یا اینکه فقط هستیم؟
خاک غریب را خریدم.