یه بغض گنده ازارم می ده.

شما اگه فیلم خارجی ببینید پدر/مادرتون سرزنش‌تون می‌کنن و غر می‌زنن و نصیحت‌تون می‌کنن؟
شما اگه فست‌فود بخورید پدر/مادرتون سرزنش‌تون می‌کنن؟
ما اگه شب دیر بیایید خونه پدر و/یا مادرتون دعواتون می‌کنن؟
شما هم چون مث پدر/مادرتون ایمان ندارید و نماز و روزه رو نمی گیرید و نمی‌خونید٬ پدر/مادرتون فلان؟
شما هم اگه سیگار و الکل٬ پدر/مادرتون خیلی فلان؟
شما هم اگه دوس‌پسر داشته باشید پدر و مادرتون خیلی خیلی فلان؟
شما هم چون درس نمی‌خونید پدر/مادرتون خیلی فلان؟ :|
شما هم چون صداسیمای کیری رو نگاه نمی‌کنید و با بقیه خانواده دور تلویزیون نمی‌شینید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه آنلاین شید/ چت کنید/ توی شبکه‌های اجتماعی باشید/ با تلفن حرف بزنید/ با دوست‌هاتون بچرخید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه روزنامه و اخبار سیاسی بخونید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه بیرون برید/بیرون نرید پدر/مادرتون فلان؟
شما اگه رنگ روشن بپوشید یا آرایش کنید یا ابروهاتون رو بردارید یا آرایشگاه برید پدر/مادرتون فلان؟
شما هم باید تقریبن هر چیزی رو از پدر/مادرتون پنهان کنید و این زندگی‌تون رو به گه کشونده؟
شما هم پدر/مادرتون سال‌هاست اجازه نمی‌دن برید سمت نوازندگی؟
شما هم باید برای هر جایی که می‌خواهید برید از پدر/مادرتون اجازه بگیرید؟ یا دست‌کم به اطلاع‌شون برسونید که دارید می‌رید؟ حتا اگه سوپرسرکوچه باشه مقصد؟
شما هم نمی‌تونید شب‌ها خونه‌ی دوست‌تون بمونید؟
شما هم خسته شده‌اید که این همه سال با خانواده‌تون زندگی کرده‌اید و هیچی از دنیا ندیده‌اید؟
شما هم با والدین‌تون موزیک مشترک برای شنیدن خیلی کم دارید؟
شما هم احساس ناراحتی می‌کنید وقتی والدین‌تون موزیک محبوب شما رو می‌شنون و اون رو مسخره و بی‌ارزش و جفنگ توصیف می‌کنن؟
شما هم گاهی حس می‌کنید بدون هیچ دلیل مشخصی از والدین‌تون متنفرید؟
والدین شما هم وقتی توی فیلمی تلویزیونی چیزی برهنگی می‌بینن اون‌قدر مهوع غر می‌زنن وآدم رو منزجر و شرمنده می‌کنن که آدم دوس داره بمیره؟
والدین شما هم اهل مطالعه نیستن و همه‌ی خوندنی‌هاشون کتاب‌های دعا و قرآن‌شونه؟
پدر/مادر شما هم آدم های کسل‌کننده‌ای هستن؟
پدر/مادر شما هم اهل سفر نیستن؟ و این بر خسته‌کنندگی‌شون افزوده؟
شما هم حرفی ندارید با والدین‌تون بزنید؟
شما هم حال‌تون به هم می‌خوره از این pretext مسغره که “نگرانتیم” و همه‌ی این‌ها به خاطر نگرانی برای منه؟ همه‌ی این چیزهای گهی که من رو نگران و بدحال می‌کنه؟
شما هم نمی‌دونید چه کار کنید که راضی باشن ازتون و دست از سرتون بردارن؟

بدترین چیز درموردشون اینه که هی دستور می‌دن فلان کار رو بکن٬ فلان کار رو نکن٬ فلان جور باش٬ فلان جور نباش. ینی این که این حق رو برای خودشون قائلن٬ این که دستور بدن و کنترل کنن٬ این خود ذات استبداده. از اونی که می‌خواد بگه علی‌رغم همه‌ی اینا وقتی که از دنیا برن دلتنگ و فلان می‌شی و می‌فهمی چی رو از دست دادی خواهش می‌کنم ساکت باشه و چیزی نگه. ینی آدم نمی‌تونه والدین خوب داشته باشه؟ دیفالت والدین اینه که من دارم؟ ینی آدما نمی‌تونن والدین بهتری باشن؟ به جای کنترل‌کننده بودن٬ حمایتگر باشن؟

اینو از پیاده روی در جنگل بر داشتم.بیان کننده وضعیت من .از اسفناک بودن قضیه که بگذریم از اینکه یکی انقده وضعیت خونوادگیش شبیه به منه خوشالم .چرا نمی دونم.چطور می شه که این طور می شیم.انقده بد .حتی دوست ندارم صداشونو بشنوم.همه چیز واسم ازار دهنده است.چطو می شه درست شن؟ما باید درست شیم؟ما غلطیم؟
چقدر دردناکه.
چیزی ندارم واسه بیشتر گفتن.چیزی که گفتنی بوده رو والکر گفته.اینجا انقده ازاردهنده طرز لود شدنش که هر چی که می خواستم بگم هم یادم می ره .من بدتر از همیشه ام.تلخ.
پ.ن:از بلاگ پیاده روی در جنگل.لینکش اون پایین پایین هست.

Advertisements

نیش بازم الکیه خدا…می دونی؟

دورمونو یه مشت ادم متعصب ظاهر بین بی منطق و خیلی چیزای دیگه گرفته ..نفس کشیدن هم سخت شده.
خواب ها و کابوس های وحشتناک به خاطر چیزی که رقم خورده و تغییر نم یکنه برای چیزی که در راهه…چیزی که چه خوب و چه بد اتفاق می افته .هر چی ..هر چی…اینطور زندگی کردن رو دوست ندارمم.کاش …کاش این کاشها به واقعیت تبدیل می شدن.و خلاص می شدم.این جبر بر ما بس است.
مترجم دردها رو خوندم .قشنگ بود.

این روزها .

در استانه ی روزی دلگیر و زمستانی…در کوچه ای خلوت ..باران می بارد …زیر درخت چنار بی برگی ایستاده ام به شاخه و برگهایش زل زده ام …همچنان ..سه اشیانه در خود دارد …پناهگاه کلاغ های خوش خبر یا بد خبر است …قار قار ..کدامین از انها خبر خوب می اورند؟!
قار قار…!
بعد نوشت:اینجا رو به سختی باز کردم .شما هم انقد سخت وارد پنل سایتتون می شین؟