سیگار و قهوه

چقد خوبه بی مبالاتی.اینکه کلا بی کار باشی و بلا تکلیف خوب نیستا اینکه بدونی کار داری و بی مبالات بازی در اری خوبه.یه حس خوب داره .پارسال که بلاتکلیف بودم خوب نبود .امسال که با تکلیفم خوبه و اینکه بی مبالات نسبت به تکلیف ها.کلا خوبه.ولی خب بازم مثه همیشه یه چیزی کمه .چی ممکنه باشه .این رشته گهیو کی می شه عوض کنم من ؟!واقعا موندم تو کار خودم که رشته بهتر از این نبود نه واقعا نبود .سه نخ سیگار کشیدم .طی یک عملیات ظ(ض)ربتی.سیگار همراه قهوه.دقیقا دلیلش رو نمی دونم که چرا می کشم ولی این رسما دومین خلافیه که تو این 4.5سالی که خودمو شناختم انجام دادم .اولیش مربوط می شه به یه خاطره نشاید بد و نشاید خوب که 2سال پیش رخ داد.که یکی از عواملی که باعث به وجود اومدن این وبلاگ شد با این اسم صد البت.و الان دیگه کم رنگ شده. شاید دیگه اون تناقضهایی که اون موقع داشتمو نداشته باشم ولی خب چون تناقض کلا همیشه وجود دارند و پنهانن در درونتون و در کلا همه جا واسه همین هنوز اینجا ادامه پیدا کرده فک می کنم این برای چندمین باره که می گم که کلا از اسم وبلاگم کف می کنم چون اسم خاصیه و تکراری و مسخره نیست مثه وبلاگایی که تو گذشته داشتم.کاش می شد گذشته ها رو دور ریخت مثه اون موقعی که ارشیو دست نوشته رو ریموو کردم.
الان
هیچ بک گراندی از اینده ندارم.یه مسیریه که رو به رومه و همین طور پیش می ره حالا ممکنه پستی بلندیم داشته باشه و هیچ هدف خاصیم ندارم اینکه م یخوام چه کاره بشم اینکه با این که یه سال یا 2سال دیگه می شم مهندس کامپیوتر ولی هنوز نمی دونم از کدوم شاخه ی کامپیوتر خوشم می یاد و تهش به کجا می رسم هیچی نمی دونم.و شاید یه بخشی از این ندونستن ها نشات از بی علاقگی به رشته ی مورد نظر و اینکه بهم تحمیل شده باشه و شاید اصلا بی علاقگی خودم کلا به ایندم که کنترلش از دستم خارجه .
و .و دیگه اینکه اها دیروز با یکی دوستان چتی بحث کردیم دو تا اون گفت دوتا من گفتم با اینکه می شه گفت دلخورم ولی چون دوست ندارم کلا کدورتی باشه حتی اگه دور باشیم از هم حتی اگر هیچ وقت چشمون به چشم هم نیفته از همین جا از ایشون معذرت می خوام.
و دیگر هیچ.

Advertisements

او از نامش راضی نیست .همچنان که من از نامم راضی نیستم.

اشوک روی صورت مغرور و بدن کوچک و ملافه پیچ پسرش خم می شود و زیر لب زمزمه می کند.»سلام گوگول» و یک بار دیگر با خرسندی تکرار می کند «گوگول»نوزاد با نهایت توجه و خمیازه های پی در پی سرش را به طرف اشوک می چرخاند .
اشیما موافق است .می داند که این اسم نه تنها زندگی بخش پسرش بلکه ناجی شوهرش هم بوده.
فصل دوم.ص 43.همنام.جومپا لاهیری.

عید.

شاید بشه چیزی نو گفت
چیزی که به وجدمون بیاره.
یه چیز جدید.
یه چیزی که برای لحظه ای وقتی می نویسیش پر از هیجانت کنه
یه چیزی که موههای تنت رو مور مور کنه و تو حس کنی مور مور شدنش رو..
یه چیز یکه تو پوست خودت نگنجی وقتی می خونیش.
و همه ی این چیزها
جدید باشه .
اما هیچ کدوم اینها نیست
هیچ نویی ایت در کار نیست
هیچ بویی نمی یاد هیچ تحولی نیست
و همه چیز مثله همیشه است
مثه همیشه .سوت و کور .و پر از .پر از تکرار .
روزمرگی نیست .فقط تکراره . می دونی ؟!

تمومه.

شاید بشه تو اغاز چیز جدیدی گفت ولی ندارم که بگم .شاید دیگه هیچ وقت نتونم چیز جدیدی بگم .
اخرین غروب خورشید نارنجی و کاملا واضح ته کوچه ی مائه .چشم تنگ کنی می بینیش و تهش وقتی به جای دیگه ای نگا می کنی چشات یه طوریش می شه دیدی؟

در راستای احوالات شخصیه.

در دلتنگی، فُقدان است: حسی‌ست به کسی یا چیزی که «نیست». تصدیق و اثبات چیزی که عینت‌اش را در حال، نمی‌توان به کسی نشان داد: عاملی که باعث دلتنگی شده، وجود ندارد و تنها می‌توان حس را به واژه‌ آورد. اما واژه‌ها قادر به اثبات میزان دلتنگی نیستند و این فاعل را آزار می‌دهد. فاعل، هرچه تلاش کند تا حس‌ درونی‌ش را آشکار سازد باز شکست می‌خورد، زیرا بیانِ دلتنگی هم نیازمند واژه‌هایی‌ست که باز از نبود و فقدان سر درمی‌آورد. دلتنگی نه تصویر و عینیتی دارد که حس درونی را ـ برای آنکه نیست یا دور است ـ آشکار سازد و نه راهی دیالکتیکی. بیان دلتنگی با وجود متون، داستان‌ها و اشعار بسیار، باز هم عقیم مانده است. دلتنگی، غیر دیالکتیکی‌ست. دلتنگی، راهی به زبان ندارد.
برداشته شده از اگنس

عیدانه،سال نو سپید پیشا پیش.

یک:از انجایی که عید(به قولی)نزدیک است و باید احتمال این رو که نتونم مثه همیشه (حالا نیست همیشه می یومد)وارد پنل ووردپرس شم رو می دم از همین جا همین جایی که نشستم به صورت مستقیم و کاملا شفاف تبریک خودم رو اعلام و روی همتون رو می بوسم.تک تک.سال نو مبارک.:)
دو:تعطیلات رو دوست ندارم تعطیلات زورکی و خسته کننده و بدون اینترنت دلخواه .بدون فیس بوک بدون وورد پرسی ها و بدون دوستان اندکم که بودنشون بهتر از نبودنشونه.
سه:ترقه انداختن جلو پام .فش.
چهار:می ریم مشهد.توی اون شلوغی زیاد راضی نیستم شاید اگه موقعیت و زمان دیگه ای بود بیشتر کیفول بودم.
پنج:قضیه تنهایی تو عید و خوش گذروندن کنسله.
شش:اگه دیگه پست ندادم .دلم برات تنگ می شه ووردپرس.:|
هفت:از تعطیلات لذت ببرید تو خونه هاتون بنشینید لیوان چای و نبات پاهاتون رو ریلکس بذارین رو هم و استراحت کنید.
هشت:نوروز 91 با فیلمهای سینمایی شبکه ی 1.2.3.4.5و شبکه ی شما :دی
نه و ده:و دیگر هیچ .
سال نو سپید .

بی تو این شهر مرا …

بی تو این شهر مرا …
لازمه که بگم که ذوق نوشتاریم به حدی پایین اومده که گاهی اوقات اصلا نمی دونم چطور و کجا شروع کنم و به کجا ختمش کنم.کلمات که برای ادای حالو روز و ایییممم کلا روزگار جاری می خوام به کار ببرم رو نم یتونم به خاطر بیارم.چیزهایی که برای وصف بهتر به کار برده می شه .لزوما هیچ وقت سعی نکردم از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنم ولی حرفهای روزمره رو هم نمی تونم ادا کنم.کم حرف می زنم .تمام مکالماتم تو یک روز به سلام و چطوری و لبخند که بعضی هاش ممکنه تصنعی باشه ختم می شه.حس می کنم حرف زدن اداب معاشرت و همه چیزهایی که تا حالا یاد گرفته بودم دارن از خاطرم می رن .اینکه می گن وقتی هم صحبتت و یا کلا اینکه وقتی مدت زیادی رو حرف نزنی حرف زدن یادت می ره همینه .می شه گفت الان کاملا اینو با گوشت و پوست درک می کنمش.داستان های کوتاه می خونم .اهنگ های دلخواه گوش می دم و تقریبا با کسی معاشرت ندارم.اینکه کی نطقم باز می شه رو هم نمی دونم.تنهایی رو بغل کردم.این روزها این حسها اینکه کسی بهم کاری نداره اینکه سرم رو شلوغ کردم با درسو کتاب و کار حس خوبی بهم می ده .این روزها شاید بهترین روزها توی این چند وقته برام باشه .با اینکه یه حس گنگ اون ته ازارم می ده ،اینکه به یکی احتیاج دارم .یکی .