انسان همواره قربانی حقایق است زمانی که انها را تایید کرد دیگر رهایی از انها امکان پذیر نیست.

تازگیا به مهسا فک می کنم.گاهی همین جوری که نشستم به هیچی فک نمی کنم و اهنگ زمزمه می کنم یهو یادش می افتم.
فک می کنم با اینکه انقدر تو تضاد بودیم ولی چقدر با هم مچ بودیم.چقدر با هم بهمون خوش می گذشت.
با اینکه تنش داشت رابطه مون ولی چقدر خوشحال بودیم با هم…!
با هم خوش می گذروندیم، می خندیدیم،گریه می کردیم،طرز نگاه به زندگی ،طرز رفتار با خانواده،اصلا از لحاظ خانوادگی حتی اقتصادی چقدر به هم شبیه بودیم.درک می کردیم همو.
به عقب که برمی گردم خوشی ها و خنده ها ی اون زمون رو که یادم می یاد ،الانو که نگاه می کنم ،به رابطه ام با نعیمه،می بینم با نعیمه انقدر راحت نیستم انقدر مچ نیستم ،با نعیمه انقدر بهم خوش نمی گذره و اییممممم
اگر الان ازم بپرسین که اگر مهسا دوباره پیداش شه واسه ی شروع رابطه،
ممکنه که…ممکنه که اییییممم قبول کنم.اما خب هیچ وقت مثله گذشته نمی شیم ،هیچ وقت.
14اردی.
امروز:
امروز به این مسئه کاملا واقف شدم .
واقعا می ارزید که رابطه مون اونم اون طوری بهم بوخوره؟!
کی خواست؟خواسته ی کی بود؟چقدر زود ادما عوض می شن..دلم تنگ شده واسه اون روزا.
لبخند ها ،اون روز، سر لینوکس.
من چرا اینا رو می گم؟
دلم یه دوست می خواد.یه دوست خوب.یه دوست مچ.به قول محمد مهدی دوست نه رفیق می خوام.دلم تنگ شده.
متوجهید؟دارم نابود می شم.دارم خفه می شم.

ویفر شکلاتی.

زمان پیش می رود بدون هیچ وقفه ای .
هیچ تحولی.امید ؟ باید امیدم به چه چیز باشد؟
به اینده درخشان ؟درخشان است به راستی .
گفته بودم که بی مبالاتم .بله هستم .هنوز هم هستم .انگیزه ای واسه کنار گذاشتن کارهام و رفتارم ندارم.
یه گوشی جدید می خوام.
و هم اکنون فقط به فکر خوردن چای با ویفر شکلاتی که خوشمزه است هستم .و دیگر هیچ.
شما حالتون خوبه؟

گره خوردن بی صدا و غریب دو انسان و تمامش هم چقدر غریب.

از ان بوسه تا به حال به ماری دست نزده ماری هم همین طور .وقتی خداحافظی می کنند هنرمند طوری دستش را بالا می اورد که انگار می خواهد بازوی ماری را بگیرد اما در لحظه ی اخر دستش را می کشد از ماری می پرسد :معنی اینکه وقتی نگاهت می کنم تو هم به ام خیره می شی چیه؟ماری جواب می دهد:نزدیکی .تهاجم.سکس.تفاهم.
داستان دوربین از کتاب این سوی رودخانه ادر از یودیت هرمان.

این روزها

بازم اینجا .خاطرات .گذشته ها.حس می کنم جذابیتم رو از دست دادم.
دیگه نمی تونم داستان بنویسم.نمی تونم شعر بگم….کامپیوتری شدم.صب تا شب تو فیس بوک بالا و پایین می کنم .کار …این کار …این شغل …خوبی ها و بدی هاش .کتابای جورواجور می خونم هزار تا دغدغه که 70درصدش داشتن و نداشتن پوله.و اون 30درصد ،درس و کار ،داشتن دوستایی که دارم و دوستایی که ندارم.دلتنگی هایی که دوست دارم تو این اردی بهشتی داشته باشم .و ندارم.کسی که ازش خوشم می یاد و نمی دونه و شاید اصلا حتی تو مخیلش نگنجه اینکه من دوسش دارم.شاید یه خیاله یه توهم.اما حتی فکر اینکه داشته باشمش دوست داشتنیه.این قلب برای چه کسی می تپه؟این حس از کجا می یاد؟هزار تا فکر تو سرمه ،از صبح تا شب …از شب تا صبح.هنوز زنده ام.هنوز نفس می کشم.هنوز….