خرس خوش خواب

الانا دیگه روزنامه ام نمی خونم،حتی دیگه داستان و شعر هم نمی خونم،تو کلاسای داستان نویسی ام شرکت نمی کنم،داستان هم نمی نویسم،شعر و مقاله و الخ.

کاردستی هم پر.

همه چیز باد فنائه.الان فقط فکر خوابم .صبح تا شب دنباله یه فرصتی که بخوابم.شدم خرس خوش خواب زود می خوابم و دیر بلند می شم.عین خرس دغدغه ام شده خواب.کی بخوابم.وای.خسته ام از خودم.

چشام خسته اس.همه اش پلک می زنم.بی حوصله و بی برنامه و دمغ.از بی هدفیه؟

این همه هدف .چرا انقد کسلم؟

چرا انقد خوابم می یاد ?

اه.

Advertisements

مدرسه .

چه شاده :دی

یادمه اولین روز مدرسه که داشتم می رفتم مدرسه خواهر بزرگم بهم گفت یه وخ سر کلاس نگوزم

:دی

نه اینکه خیلی بی ادب و گوزو باشما ،نه اتفاقا خیلی بچه خوبی بودم البته تعریف از خود نباشه .

ولی خب لابد فک کرده که لازمه که بگه دیگه هوم؟پیش می یاد بالاخره خب واسه هر کسی.

حالا در هر حال رفتیم مدرسه و نگوزیدیم .

الانم که اینی شدیم که می بینید .:)

 

بعله…

هر شب برای مرگ خودم سوگواری می کنم شاید فردا زنده نباشم.

همین جوری الکی نفس می کشم،بدون هیچ انگیزه ای برای اینده ای که معلوم نیست وجود داره یا نه.

انسان وقتی امیدی نداشته باشه می شه یه مرده ی متحرک .

گمون کنم منم مرده متحرکم.

می بینید دیگه به وضعیت موجودم عادت کردم.

من همینم که هستم.