زندگی خصوصی اقا و خانم میم

زندگی خصوصی اقا و خانوم میم پر از تناقض بود.

Advertisements

از این دست اتفاقات

من اما اینطور نبودم اینکه همه اش فکر کنم که چرا و چگونه و اینکه همه اش مشغولیت ذهنی داشته باشم که به میم چی بگم و نگم اینکه همه اش مواظب باشم که به میم چی بگم و چی نگم که بد باشه .
اینقده شل نباشم..خیلی تازگیا به این فکر می کنم ..به طرز صحبت کردنم…که خوب نیست …؟
طرز رفتارم ایا نادرسته ؟!
طرز حرف زدنم با میم شاید با همه …
ولی مگر چمه ؟چطوریم مگه ؟عجیب و غیر قابل تحمل و بداخلاق.
بد دهن؟من؟
هیچ وقت دوست نداشتم باشم .گاهی از دستم در می ره چند تا فحش متداول رو نثار بعضیا می کنم،بعدش عین سگ پشیمون می شم.
هم هاش فک می کنم الان که دارم این حرفو می زنم مخاطب داره در مورئم چی فک می کنه ..ازار دهنده اس .اصلا معذل شده واسم این فیدبک مخاطب .
مبادا ..مبادا…
من که همیشه رعایت کم گوی و گزیده گوی می کردم ……..
چطور شده با میم دم به دقیقه دعوا و مشاجره و تناقض؟!
چطوره که بی ادب شدم واقعا؟در برابر میم؟هوم؟

از جملات همایونی اقای میم

فک کنم از این به بعد به جای اینکه بهم اس ام اس بدیم باید بهم زنگ بزنیم. میم می گه :اس ام اس مصنوعیه ،نمی تونه احساسات ادم رو بیان کنه،اون معنای واقعی کلمه،همه چیز در صدا پنهان است ،همه چیز.
پ.ن:باید بگم که میم خیلی خوبه و من خیلی بد.نکنه که میم داره منو تحمل می کنه؟

کتاب

کتابهام رو جمع کردم گذاشتم تو یه کارتن ،کارتن ماله گوشت چرخ کن بوده قبلها،کتاب زنها در برابر چشم انداز رودخانه ام توی همون کارتن لابلای کتابهای همشهری پنهان بود،نزدیک 2سال کتاب همشهری دارم تقریبان 2سال و 6ماه کتاب همشهری.
کتاب ان سوی رودخانه ی اونور («انر» این طوریه بالاش «و» داره) هم اونجا بود و کتابهای خانم گلی ترقی .
همون طور که کتابهام دو رو برم پخش بود نشستم باز داستان امیر علی رو خوندم.
دوست دارم مثه امیر علی یکهو همه چیز رو ول کنم و برم .خوش به حال امیر علی .خوش.اما افسوس که نمی تونم کاری رو نصفه ول کنم.هیچ کاریو حتی اگه سخت و دشوار باشه ،حتی اگه اخرش خوب تموم نشه ولی نمی تونم نصفه و نیمه رهاش کنم.نمی تونم.
«اهو نمی شوی…» می گوید باید از این داستان یک فیلمنامه نوشت.محشر می شود.
چندین تا نوت توی گوشیم دارم برای روزهای قبل .
این دیگر خود خودم است.
بروید «امیر علی» را بخوانید.

زنان در برابر چشم انداز رودخانه

من کلا اینجوریم که ناخوداگاهم رو در صورتی که روابط حسنه باشه بیان کنم.
بیشتر موقعها اما ناخوداگاهم تو دفترچه یادداشتم باقی می مونه …خیلی از ناخوداگاه ها…
بعد خب بعضی از این ناخوداگاه ها وقتی درک متقابل نباشه دچار سوء تفاهم می شه .سوء تفاهماتی که بهم نشون می ده که روابط حسنه نیست.
پس باید ناخوداگاه ها رو پنهان کرد…
کلا فکر می کنم که ما درک متقابل نداریم.و باید مثه اینایی که زبانشون مشکرک نیست حرفهامون رو برای هم ترجمه کنیم.کاش اینجور موقعها یه ترنسلیت(درسته؟) بود …برای من شخصا ترجمه حرفام خیلی سخته اینکه هی توضیح بدم منظورم چیه …بعد مخاطب (خاص)با توضیح قانع نشه و همون یکه خودش برداشت کرده رو بگه .اینجور موقعها درمانده می شم و دنبال راه چاره می گردم.
راه چاره چیست؟
پ.ن:کتاب زنان در برابر چشم انداز رودخانه ام نیست.