نامه

هر آدمی در زندگی‌اش لحظه‌هایی دارد كه پنهان‌اند. لحظه‌هایی كه دلش نمی‌خواهد كسی دیگر از آن‌ها خبر داشته‌باشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظه‌ها می‌رسد، وقتی یادش می‌افتد كه چه لحظه‌های پنهانی دارد، حس می‌كند گناه‌كار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم می‌ترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.
میشاییل هانکه

پ.ن:تو فایلهای ووردم به نامه ی میم رسیدم :)) چقدر قشنگه .حیف .شمال غربی هم نصفه ماند.

Advertisements

این کفر است…تو یک کشیشی…

خرمگس ، با چشمانی شرربار فریاد بر اورد:دروغ است !در مورد مقام اسقفی چه طور؟
-مقام اسقفی؟
-آه!آن را فراموش کرده اید؟از یاد بردنش بسیار سهل است!آرتور!اگر مایل باشی ،خواهم گفت که نمی توانم بروم.من باید برای زندگی شما تصمیم می گرفتم ،من در نوزده سالگی.اگر تا این اندازه وحشتناک نبود،مضحک می شد.
-بس کن!
مونتانلی با فریادی یاس اور دو دست را بر سر نهاد .سپس انها را انداخت و اهسته به طرف پنجره رفت.انجا بر روی درگاه پنجره نشست ،بازویی را بر میله ها تکیه داد و پیشانی اش را بر ان فشرد.خرمگس لرزان بود و او را می پایید.
مونتانلی بلافاصله از جا برخاست و با لبهایی بی رنگ بسان خاکستر ،بازگشت.
در حالی که به نجو رقت انگیزی تلاش می کرد تا لحن ارام همیشگی خود را حفظ کند ،گفت :بسیار متاستفم،ولی باید به خانه بروم .حالم اصلا خوب نیست.
گویی از تب می لرزید .همه ی خشم خرمگس فرونشست:پدر!متوجه نمی شوید…
مونتانلی یکه خورد و بی حرکت ایستاد .
عاقبت به نجوا گفت:کاش آن نباشد!خدای من ،هر چیز بچز آن!نزدیک است دیوانه شوم…
خر مگس خود را روی یک بازو بلند کرد و آن دو دست متشنج را در دست گرفت:پدر!آیا هرگز نمی خواهید قبول کنید که من واقعا غرق نشده ام؟
خرمگس-اتل لیلیان.
پ.ن:خیلی ناراحت کننده است.

یادآوری،سرمایه گذاری بلند مدت یا کوتاه مدت؟خاطرات کهنه،عشق،تولد و از این دست حرفها.

خواستن به چه معناست؟
هیچ نمی دانم.گویی ارزوهایم را فوت می کنم به اسمان.نفس ندارم تا فوتم به هفت اسمان برسد آن بالا بالاها ،همان جا می ماند معلق در زمین و هوا و روی هم تلنبار می شود ارزوهایم همان جا می مانند و با غرش ابرها می ترکند و با قطرات غول اسای باران به زمین می افتند و تمام.

پ.ن:نگویید باید تلاش کرد و فلان و این حرفهای تکراری.خواستن با دست باز میسر است .نه در غلو زنجیر.

بیست و دو ساله شده ام و هنوز با خودم سر راست نیستم .اویزانم.هر روزم یک شکل دیگر ،اتفاقهای جدید ادمهای جدید.افکار دمدمه مزاجانه ،و تصمیم نهایی…
خودم را گم کرده ام.خود جدیدی در من پیدا شده .با افکار کاملا متفاوت از چند سال پیش .اعتقادات…خواهی نشوی رسوا ؟جوم خیر .این نیست .تغییرات زمانه است.بدیهیات افزایش پیدا کرده و در بدیهیات جدید غوطه زدم.خسته از گذشته.و پشیمان برای از دست دادن زمان…دلبستگی ها… عشقهای گذشته .چند عشق رو از سر گذراندم؟
بهترینشان ونک،آب طالبی ،آدامس اوربیت،صحبت از جنس پارچه ی کت و شلوار ،میرداماد،پایتخت،باران بی چتر ،زبان بند امده من.محو تماشای توام ای دوست…متروی حقانی.پایان.
دفترچه ی یادداشت های روزانه .
آن روز همان جا باقی مانده.همچنان .
میدان ونک با البوم رمانتیک شهاب رمضان ترک 2.
عشقها تمام شدند.
فردای دیگری در راه است.

روز خود را چگونه گذراندید؟

امروز یه نمایشگاه طراحی رفتم به پیشنهاد یکی از دوستان چیز زیادی از طراحی نمیدونم ولی کارای جالبی بود خوشم اومد.از جمله اینکه خیلی راحتو بی دغدغه مثلا یه طرحی رو،روی ورق سررسید کشیده بودند بعد همونو قاب کرده بودند در معرض دید گذاشته بود، کلا خوب بود .کافکا در کرانه رو خریدم واسه ی عید بخونمش .نمراتم هنوز اعلام نشده ولی فردا شب انتخاب واحده .فیلم چیزهایی هست که نمی دانی رو خریدم ولی هنوز نگاه نکردم .صبحا تا یازده می خوابم .کارمم فقط کتاب خوندنه اونم داستان کوتاه .کتابایی که تو طول ترم نتونسته بودم بخونم.بیکار شدم یعنی خودمو بی کار کردم ،وضعیت الانم خیلی خوبه خیلی خوشالم که دیگه تو اون شرکت کذایی کار نمی کنم .ولی خب از طرفیم مشکلات مالی می یاد وسط ولی بی پول بودن خیلی بهتر از اونجا بودنه.یعنی بی پول بودن رو می تونم تحمل کنم ولی اونجا رو نه .از طرفی کو تا ساله بعد ترم مهر شاید تا اون موقع مرگ اومده بود سراغم،فعلا راحتی فکرو ارامش الانمو با هیچی عوض نمی کنم.تو فالم نوشته بود قراره یکی بهم یه کادو بده و این حرفا ،منتظرم ببینم کی می خواد بهم کادو بده ،هاهاها.ایییییم دیگه .
میم کاری کرد که من تناقضم رفع شه ولی خودش سرش بی کلاه موند.میم متاستفم.
و دیگه همین .

دلتنگی ها

«تا حدودی .مردک بی کار نبود؟خیلی زشت نبود؟»
«زشت بود.خدایا!یه مشت ارزن تو صورتش می ریختی یه دونه اش پایین نمی اومد.» دلتنگی های نقاش/سلینجر/عمو ویگیلی در کانه تی کت