بدیهیات

یه چیزایی بدیهیه ،مثه ریاضی کاش می شد ریاضیو از قبل تو حافظه مون نصب می کردن بعد هر وقت می خواستیم لودش می کردیم.ولی حیف …

Advertisements

من اون ماهو دادم به تو یادگاری…

کلی فکر ،کلی فانتزی،کلی کارهای نکرده ،باید وارد مرحله ی جدیدی بشم.هوم.
پ.ن:الان که نیازی به پنل ووردپرس نبود و از ایمیل هم می شد چیز نوشت فیلتر شکن هست ،اون موقع که می خوام چیز بنویسم پسوورد بذارم پنله نمی یاد .عجیبه ها نه؟!

*تا اینجا نوشتم بعد یهو برق رفت اومدم باز جیمیلو باز کردم نوشت ه ام بود تعجب کردم.

خسته ام ،بی حالم،دوس دارم یه دل سیر گریه کنم،.ولی گریه ام نمی یاد،هه. فقط بغض دارم،استرس دارم ،دلم گرفته ،دلتنگم ،یکی داره همه اش به تلفن خونمون زنگ می زنه ،نمی دونم کیه،بر نمیدارم.شمارش ماله اصفهانه ،ماام که اصلا فامیل اصفهانی نداریم.
پاهام از کشاله ی ران به پایین درد میکنن.هیچکس زنگ نمی زنه ببینه مرده ام یا زنده همه رفتن.هیچکس نیست.حتی زهرا هم که هر روز زنگ می زد امار رفت و امد را می گرفت زنگ نزده همه اش خودمو با درس خوندن سرگرم می کنم که نفهمم تنهایی رو ولی باز سرم ازروی جزوه هام بلند می کنم می بینم اصلا صدام در نمی یاد،ساکته ساکتم ،بغضم می گیره زور می زنم که گریه کنم خلاص شم از بغضه ولی نمی شه*
دیشب با زهرا بحثم شد.تحمل زهرا سخته.دلم می خواستت اونم می رفت ولی نرفته اش .اینجوری تحمل تنهایی سختتره .اونجوری می دونم که خودمم فقط …اگه بگین تنهایی رو دوس داری یا اینکه با یه نفر مثه زهرا تو یه خونه باشی می گم حاضرم سالهای سال تو خونه تنها بمونم ولی با زهرا ابدا. هوا بادیه .رو به شب که می ره دلگیر تر می شه.می خوام فردا برم یه هوایی بوخورم ولی بعدش فک می کنم تنهایی گردش هم حال نمی ده حتی تا سر خیابون رفتن.وقتی می دونی داری برمیگردیو هیچ کس نیست .هیچ کس.گرچه بودنو نبودن اعضای خونواده ام واسم فرقی نمی کنه ولی ترجیح می دم باشن تا اینکه اصلا نباشن.نمی دونم دوست داشتم حالا که هستن اینطوری نباشن ،ولی خب ادمارو نمی شه تغییر داد.ولی تحمل بعضیاشون (مثه زهرا)سخته .پووففف.
خوندن طراحی و پیاده سازی لذت بخش تر از شبیه سازیه.صبح داشتم فک می کردم حاظرم کلی پیش نیاز و هم نیاز و هر چی کلا ریاضی بگذرونم ولی اندیشه و انقلاب و وصیتو اینا رو نخونم .دیگه ؟
همه جاام که فیلتره و نمی تونم نوشته رو پسسوورد بذارم.حیف شد.

این پست رو تقدیم میکنم به استاد شین که دیروز از خجالتشون در او مدیم.هاها

حوصله درس خوندن ندارم. دوتا دوتا ،پشت سر همم امتحان دارم ،این ترم هیچ کدوم از پروژه هامو نتونستم ارائه بدم ،دیروز هم سر همین پروژه و ارائه اش که نشد بدم یه حال گیری اساسی از استاد مربوطه اش شد،که به تبعش چند نفر دیگه هم شیر شدن و اعتراض کردن واتفاقات هیجان انگیز دیگه ایی که رخ داد .دیروز خیلی روز پر استرس و بدی بود ولی ته اش از کار خودم خیلی راضی بودم چون حدالقل اگرم احیانا نتونم پاسش کنم می دونم که یه حرکتی برای احیای حقم کردم و دست روی دست نذاشتم ،همینش کلی خوبه،دارم برنامه ریزی می کنم که درس بخونم ولی اصلا حس درس خوندن نمی یاد ،از طرفی هفته دیگه عروسی یکی از فامیلامونه و مامانم اینا اصرار می کنن بیا بریم ،حالا من نمی دونم درس بخونم یا برم عروسی؟
حالا اگرم بخوام درس بخونم کدومشونو بخونم اخه ؟؟؟؟یکی دوتا که نیستن مثلا این ترم قرار بود زود تموم بشه ،ماست مالی شه ولی کو؟اندازه یه ترم مهر درس دادن ، استاداام که یکی از یکی بیشعور تر مخصوصا همینی که من دیروز باهاش بحثتم شد.
بچها دیروز می گفتن برو به استاد ایمیل بزن استاد اگه منو بندازی ترم بعدم با خودت بر می دارم ،شکنجه افراد یکی از سرگرمیهای منه.


بگذریم…
یکشنبه ای که گذشت شخص مهمی رو دیدار کردم ایشون کسی نیست جز «پژمان» ،خیلی هیجان انگیز بود خیلی هم شاد شدم .
کلا هفته،هفته پرباری بود
.امیدوارم من رو موقع اومدن نمرات هم همینقدر شاد ببینید.

بابای بچه هم که پیدا نشد ،بچه هم که سقط شد .اگه می موند به قول درخت ابدی احتمالا می شدم مریم مقدس 2.هاها.