Please try to understand…

گفت:سیگار و بارون ،مهندس.سیگار و بارون.می فهمی که چی می گم؟
گفتم:اوهوم،سیگار و بارون.می فهمم.

یک روز قبل/معین فرخی/همشهری داستان -تیر/

Advertisements

تا حالا بیس بال بازی کرده ای؟

ستوان با لحنی خشک،در حالی که چوب بیس بال را به زمین می زد ،گفت:»به من دستور داده اند،این مرد را با همان چوب آنقدر بزنم که بمیرد .یک چشم در مقابل یک چشم ،یک دندان در مقابل یک دندان .بین خودمان باشد،من حس می کنم یک جای این دستور بو می دهد.اخر کشتن این ادم ها به چه درد می خورد؟دیگر نه هواپیمایی برای مان باقی مانده و نه یک کشتی جنگی ،و بهترین گروهان ما کشته شده اند.یک روز هم یک نوع بمب جدید در کمتر از یک ثانیه ،کل هیروشیما را از صفحه ی روزگار محو کرد .یا باید منچوری را ترک کنیم یا همه مان کشته می شویم.چین بار دیگر از ان چینی ها خواهد بود.ما تا همین جا چینی های زیادی را کشته ایم و چند نفر بیشتر چیزی را عوض نمی کند.اما دسترو،دستور است .من یک سربازم و باید از دستورات پیروی کنم .دیروز ببرها و یوز پلنگ ها را کشتیم ،امروز باید این ها را بکشیم.پس خوب نگاه کن،دکتر،این راه دیگری برای مردن ادم هاست.تو یک دکتری و شاید به چاقو و خون و دل و روده عادت داشته باشی،اما احتمالا تا حالا ندیده ای کسی با ضربات چوب بیس بال بمیرد.

پ.ن:کجا می توانم پیدایش کنم/هاروکی موراکامی /ص 115

بدبخت پسر خوبی بود!

…پیرمرد به وراجی کشیده شد.»اون دستکشو دست چپش دیدی؟»
«اره ،دیدم!»
«گوش کن تا برات بگم.می خواد دست چپش نرم بمونه.این حرف خودشه!» جورج که در ورقها باریک شده بود، گفت:»واقعا که.خاک بر سرش!»

موش ها و ادم ها /جان استاین بک /سروش حبیبی

چطور می شه کسیو شناخت بعد وانمود کرد که نمی شناسیش؟!

اشتاین سیگارش رو پراند توی برف .به نگاه نکرد.گفت:»چی باید به ات بگم.این جا هم یه امکانه ،یکی از چندیدن و چند امکانی که هست.می تونی ازش استفاده کنی،یا می تونی ولش کنی.من می تونم ازش استفاده کنم،یا ول کنم و برم جای دیگه .می تونیم با هم ازش استفاده کنیم یا طوری رفتار کنیم که انگار اصلا همدیگه رو نمی شناسیم.فرقی نمی کنه،فقط می خواستم این جا رو نشونت بدم.همین.»
گفتم:»80,000 مارک دادی فقط برای اینکه به من یه امکانی رو نشون بدی ؟یکی از چندین و چند امکان؟درست شندیم؟اشتاین؟یعنی چی؟»

پ.ن1:ادم به شلوار جین ،کمربند می بنده؟ :دی
پ.ن2:کلید هنوزم دسته منه.هنوز.