سرگشتگی

…گفت :»قرار بود از خودت خبر بدی.خبری ازت نشد .بد نیست بگی چرا،چون به نظرم کار قشنگی نیست.»
از این پررویی واقعا جا خورده بودم.عصبانی شدم ،اعتماد به نفسم را از دست دادم و گفتم:»دوست دخترم اینجاست .نمی تونم خودم رو نصف کنم.نمی خوام.»

گذران روز/سونیا/یودیت هرمان

Advertisements

یه چیزی تو همین مایه .

مگی مدت طولانی به گاتری زل زد .بالاخره گفت اون وقت قراره دائمی باشه ؟ گاتری گفت فکر نمی کنم .نه.نیست.خودش هم اینجوری نمی خواد.
مگی گفت باشه.ولی من سر تو با کسی رقابت نمی کنم .به خاطر تو خودمو تو مسابقه نمی اندازم.این کار رو نمی کنم .پوف!به هر حال لعنت به تو ،لاکردار!
از کلاس خارج شد و رفت ته راهرو.گاتری تا اخر روز و تمام طول شب سردرگم بود و در همه ی حرکات و فکرهاش هیچ احساسی نداشت.
اواز بی ساز/صفحه ی 188

اواز بی ساز /خواب های خوب /اتفاقهای که هیچ وقت نمی افتند.

خواب دیدم ،خوابای خوب ،بی کاری انقد فشار اوورده که نشستم کتابی که حال خوندشو نداشتم خوندم ،بازی نصب کردم یه دوساعتی بازی کردم،حوصله درس خوندن ندارم ،هوش افتادم ،مشروط شدم،لعنتی ،حتی حال ندارم برم کتاب بخرم ،نسکافه ای که پژی اوورده رو هنوز نخوردم ،یه دونه سیگار ته کمدم لای دفترام پیدام کردم،روزهایی رو پشت سر می ذاریم که این روزا و این ساعت ها در اینده لازممون می شه و برای هدر دادنش قبطه خواهیم خورد . ولی متاستفانه هیچ نظری برای اینکه هدر نشه و مثلا یه حرکتی در راستای اینکه هدر نشه هم انجام نمی دم و حتی اصلا حرکتی رو سراغ ندارم که انجام بدم ،خب مثلا این 9 ماه رو نشستم عین چی درس خوندم بعدش هم ترسیدم که نکنه مشروط شم و شدم ،اصلا من نمی دونم چرا همچین نتیجه ای رقم خورد یک ماه مداوم سرم تو این جزوه های لعنتی بود بعد اون موقع این شد اخرش ،بعدش هم که کون گشادی غالب شده و می گم کو تا فارغ التحصیلی که حالا از الان به فکر ارشد باشم .
هوم.