دیدی که مرا هیچ کس یاد نکرد ،جز غم؟

دیشب کلا بهم ریختم انقدر کفری شدم که بی معطلی کاری که به ذهنم اومد رو انجام دادم اینجور موقعها با خودم لج می کنم می گم که تو عصبانییت تصمیم نگیرما ولی باز کاری که به ذهنم اومده رو انجام می دم .
عصری به ایمان اس ام اس داده بودم بعدش شب اقا برگشته می گه دیگه شمارتو تو گوشیم نبینما این دقیقا همون رفتاری بوده که با مریم کرده بد جور بهم برخورد انقدر که گفتم دیگه نمی خوام ریختتو ببینم .از خودم حالم بهم میخوره که این همه مدت عین اسکلا یکیو به عنوان دوست انتخاب کردم که یجو برام ارزش قائل نیست .
پوریا می گفت دوستامونو خودمون انتخاب می گفت راست می گفت دوستامونو خودمون انتخاب می کنیم ولی من چه دوستای گهیی رو برای خودم انتخاب می کنم بدترین و بی معرفترینشون .کسایی که واسم تره هم خورد نمی کنن .در حالی که من از نبودشون ناراحت می شم .گریه می کنم .عین احمقا..انقدر براشون ارزش قائلم که نگو.من احمقم خیلی احمقتر از اونی که فکرشو بکنی.چندین بار خودمو سرزنش کردم که دست از این رفتارای احمقانه ام بردارم و هر جوری که باهام رفتار می شه همون جور رفتار کنم .ولی درست نشدم باز کارای پیش رو ادامه دادم باز به احمقیم اضافه شده شدم خر دراز گوش تا کی؟
خسته شدم.
یک بار برا همیشه نمی شه که ادم شم ؟
لعنت به من که اینقدر خرم .تا دیروز سفره دلشو پیش من باز می کرده حالا شدم مزاحم . رفتم پاکش کردم که دیگه هیچ ارتباطی بینمون نباشه .وقتی می بینمش یاده کسخولیه خودم می افتم وبه اندازه کافی دیشب خودمو سرزنش کردم و از حرص اشکم در امود .همه اش تقصیر منه.همه اش .من نادونه احمق .به احمقیه خودم گریه می کردم .به خریت خودم.به جز سرزنش کاری ازم برنمی یاد .هزار بار گفتم کاری نکنم که خودمو سرزنش کنم ولی باز همین اشتباهو هی تکرار می کنم .دیشب به خودم هشدار دادم که زود به قاضی نرم و ایمانو پاکش نکنم ولی فکر کردم دیگه بسمه چقدر تخقیر بشم.این پسره فک می کنه که کیه که با من اینجوری صحبت می کنه .خواستم یسره اش کنم تمومش کنم .ناراحت شدم .ولی تموم شد.دیگه تموم شد.
همیشه تو اینجور موقعها هیمنجوریم زود به قاضی می رم یهویی بهم بر میخوره انقدر ناراحت می شم که دیگه تحملم تموم می شه می خوام خر خره ی طرف رو بجووم .ناراحت می شم .زیاد ولی هیچ وقت پشیمون نشدم.
چند بار از این گندا بالا اووردم؟
تو موقعیت های مختلف ،خاک تو سر من که انقدر برام مهمه .خاک تو سرم که انقده خرم.واقعا که.دیگه چی از این بدتر .دیگه بسه لعنتی.

نمی تونم حلاجی کنم اش واقعا عیبم تو چیه ؟
چیم بده ؟

من چقدر بدبختم.
چرا دیگران برام اهمیت دارن .چرا خبراشونو دنبال م یکنم .چرا باهاشون تعامل دارم چرا باهاشون حرف می زنم .چرا حالشونو می پرسم.
در حالی که دیگران اینجور نیستن .حداقل دیگرانی که من می شناسم اینجور نیستن . چرا همیشه بدترین ها ماله منه ؟
در حالی که من همیشه سعی می کنم بهترین باشم .
در حالی که انقدر به فکر دوستام هستم .تو هر لحظه ای.اشکال از منه . جالب اینجاس که درست بشو هم نیستم .باز دوباره شروع می کنم.باز مثه همیشه می شم. کجای رفتارم غلطه؟
همه جاش. من یه بی شعورم.

شاید زندگی بعضیا عجیب نیست ،از نظر من عجیبه.

دنباله یه ایمیلی بودم که یسری چیز میز اتچش کرده بودم فرستاده بودم به یکی ،الان هر چی می گردم پیداش نمی کنم ،هر دوتا ایمیلام هم توشون چیزی نیس،نمی دونم سندیامو پاک کردم و خودم خبر ندارم یا اصلا همچین چیزیو نفرستادم به اون کس…
خیلی وقت بود کمه شعر حفظ نکرده بودم از زمان مدرسه به این ور ،اخرین باری شعر حفظ کردم طبعا اخری سالی بوده که ادبیات فارسی داشتم…
بی دقت شدم چند وقتیه همه چی زود از یادم می ره ،نمی دونم از چیه،فک کنم از وقتی به ایمان گفتم من همه چی خوب یادم می مونه چشمم کرده، هاها،

تصمیم گرفتم قشنگ بشینم درس بخونم ،این مشروطی منو به ورطه ی افسردگی کشونده ،از اسمش هم خجالت می کشم.از من بعید بودش.

داشتم چند وقت پیش با کسی چت می کردم گفت بچه کجایی منم که خب همیشه راستگو و صادق و اینا گفتم فلان جا نگو طرف همه محله ایی بوده،با زحمت جمعه اش صحبتو وگرنه طرف تا پلاکک خونمونم می خواست بپرسه .

قلبنا اینطوری نبودم ،اینطوری یعنی بی تفاوت و بی بخار ،بودم، ولی نه همیشه سر هر چیزی.

داشتم فک می کردم همه به من می گن غرغرو ،قابل توجه بعضیا ،نشستم فک کردم واقعا غرغروام ،دیدم اره هستم ولی واقعا غرام الکیه ؟
نه نیست.پس می شه نتیجه گرفت که غرغرو نیستم .

هی میام بشینم دو تا پاراگراف بنویسم صدنفر بالا سرم ظاهر می شن زل می زنن به صفحه مانیتور خب این غر زدن نداره .

شب که می شه سرم از ناحیه پیشانی درد می گیره سرایت می کنه به فکم ،از فکم به دندونام.

شبا خوابم می گیره زود می رم بخوابم ،هی قلت(غ؟)می زنم خواب نمی یاد ،ناچار متوسل به رادیو می شم ،افاقه نمی کنه می رم چت می کنم .

یه موقعهایی یه سری که نه کلی حرف دارم برا زدن چه خصوصی چه عمومی پنل ووردپرس باز نمی شه ،یه موقعهایی ام اینجوری.
چند وقتیه دوست دارم برم کوه منتها پایه پیدا نمی کنم .یه سالی می شه که نرفتم.
پایه هم که پیدا می شه من اوکی نیستم .

یه کارای دیگه هم باید انجام بدم مثلا اینکه الان که تکلیفم با خودم روشنه دوست پسر پیدا نمی کنم ،یا اگرم کیسی از عالم غیب پیدا شه دلخواه نیست ،دلخواهای من متاستفانه همشهریم نبودن تاحالا …
اینجوری کار سختتر می شه.عجیبه مثه اینکه قراره همیجوری همه اش منتظر باشم.

کتاب کم خوندم امسال تابستون .بازدهیم کاهش پیدا کرده.پول هم ندارم کتاب بخرم.
پول؟چه واژه غریبی.

ادامه دارد…

پوچی.

من تو همه چیز شکست خوردم.
تو عشق.تو رابطه .تو سکس.تو دوست یابی.تو درس .تو یادگیری زبان دوم.تو شغل .تو خانواده.من یه فرد شکست خورده ام.
واسه ی خودم متاستفم.
.

چی بگم؟

ادمها از حفره ها می ترسند و همیشه هم موقعی که می خواهند حفره ها را بیشتر بشناسند در ان سقوط می کنند.مثل کانال ها و سیاهچال ها.

داستان رادیوی/انوشکا جاسراج/همشهری داستان /مرداد ۹۲