باز هم یه شگفتی افرینی

یه سوال برا من پیش اومده الان که ایران داره با امریکا دوست می شه (دوست؟) 22بهمن ،ملت تو تظاهرات(اصلا تظاهرات هم باقی خواهد موند؟) چی می خوان شعار بدن؟

Advertisements

اینجا تهران است.

بعضی موقعها به یه جایی می رسی،خسته.اصلا حالت از خودت بهم میخوره.می گی دیگه بسه.
الان همون موقع هاس.ولی بازم کاری ازم بر نمی یاد.
یعنی تموم شدنش دست من نیست .باید پیش بیاد .

این تابستون .تابستونه مزخرف و چرت و بی کاری رو گذروندم .من خواهان این بی کاری نبودم .برام پیش اومد .اوردن .این فعل بهتریه.
تابستون تموم شد.

کتاب خوانی قبل شروع داشگاهها.

گفتم : «پدر و مادرم مسیحی موحد بودن.»نمی دانم چرا خودم را به حساب نیاوردم .عمو جاسپر سرش را تکان داد و از من خواست که این کلمه را توضیح بدهم .یعنی انها به خدای موسی ایمان نداشتند؟به خدای ابراهیم چطور؟حتما یهودی بودند.نه؟مسلمان که نبودند ،بودند؟
گفتم: » معنیش بیشتر اینه که هرکسی درباره ی خدا عقیده ی خودش را داره.»

گوشه ی امن/الیس مونرو/ترجمه ی مژده دقیقی/کتاب داستان شماره شهریور/

پ.ن:از این دست اتفاقها زیاد می افته .باید ازش درس گرفت.

کتاب بخوانیم.

قندان روی میز را تکان می دهد.از قندهای ریز خوشش نمی اید.چند سال پیش یک بار گفته بود یکی از ارمان های خنده دار زندگی اش این است که همسر اینده اش بلد باشد قند را طوری بشکند که تمام حبه هایش به اندازه یک بند انگشت باشند و اخر کار یک مشت قند ریز و به درد نخور باقی نماند.خودش می گفت ارمانش ان قدر مسخره و خنده دار است که رویش نمی شود پیش کسی بگوید.بعدا که ازدواج کرد هیچ وقت نتوانستم بپرسم زنش بلد است این طور قند بشکند یا نه.از این می ترسیدم که توی این چند سال حرفش را یادش رفته باشد در حالی که من یادم مانده .ذهنم پر است از این حرفها و اتفاق ها و تصویرهایی که شک ندارم اگر درباره اش با کسی حرف بزنم،باورش نمی شود .

حلقه ها/زینب توقع همدانی/همشهری داستان شماره شهریور/