اینده/ واقعیت ها

"پس بالاخره می خوای چه غلطی بکنی? وقتی زورت می یاد از جات تکون بوخوری, چجوری می خوای به نتیجه برسی?
اینده/ چارلز بوکفسکی
پ. ن: یادم می ره بعضی چیزا !یسری چیزایی که یه مدت قواعد م بودن, هوم.

Advertisements

پرسید:واقعا درد دارید یا عذاب وجدان؟

بابی را آنروز بعد از ظهر حامله شده بود،روی کاناپه ای پر از اسباب بازی های دندان بچه ،وسط گریه های رانی که می خواست از پارک بچه اش بیرون بیاید ،و بعد از اینکه دوست راج خبردار شده بود یک شرکت دارویی در لندن استخدامش کرده.داشت قهوه درست می کرد که دوست راج آمده بود دست گذاشته بود روی گودی کمرش ،شانه هایش را نوازش کرده بود و او را به کت و شلوار اتو کشیده ی سرمه ای خودش چسبانده بود،و او بی هیچ اعتراضی تسلیم شده بود .دوست راج سریع و در سکوت با او عشق بازی کرده بود ،با مهارتی که او هیچ وقت ندیده بود ،بدون آن ادا اطوارهای راج که همیشه از خودش در می آورد ،و آن لبخند های مسخره اش .

مترجم دردها/جومپا لاهیری/امیرمهدی حقیقت

باید تجربه لذت بخشی باشه .

در همان حال ایستاده،با چاقویی که تا روی سرم بالا برده بودم،بی حرکت روبه رویش ماندم.نوری که از اشپزخانه می امد یک سمت صورتش را روشن می کرد و استخوان های گونه و ارواره اش را برجسته می کرد.سمت دیگر صورتش تاریک بود و فقط می توانستم یک چشمش را ببینم که بی هیچ احساسی نگاهم می کرد .بعد چشمش خسته شد،;کمابیش بی تاب شد .صدای ماشینی را شنیدم که از خیابان پایین رد شد.دست اخر شروع کردم به چاقو زدن.در مدتی که مشغول تمام کردن کار بودم،ج جیک نزد .قهوه ای که در دستش بود ،آرام آرام روی فرش پخش شد.

در انتظار ج /کازوئو ایشی گورو

ادم باید از ارزوهای بچگانه اش دست برداره .

گفتم:»همیشه دلت می خواست بری اونجا.»
«مدتها پیش اره .آدم باید از ارزوهای بچگانه اش دست برداره .» لبخند زد و چاقو را از جعبه اش در اورد.طولش شصت سانتی می شد،یک عتیقه ی بی عیب و نقص .
پرسیدم :»هیچ موقع سفر نکردی؟»
«چرا ،یک بار.مدت ها پیش .حالا فرق چندانی نمی کنه.»لبخندی پر ملال تحویلم داد و محتاطانه نوک چاقو رو لمس کرد .»اومدی که ازارم بدی رفیق .مثه وجدان.»

در انتظار ج /کازوئو ایشی گورو