واقعیت ها

توی این حلقه اسیرم
هیچ کس هم نمی یاد نجاتم بده
حتی نمی دونم چه مرگمه! .
دردم چیه؟
این چیزا چه اهمیتی داره
من خسته ام
ولی حتی نمی دونم از چی
از خودم بیزارم.
4دی

Advertisements

تنها

سر اخر, کسی نماند که به او تلفن کنم. ادم وسط شهر باشد, با یک میلیون نفر که تو خیابان ها پرسه می زنند و کسی را نداشته باشد که با او دو کلام اختلاط کند.
تعقیب گوسفند وحشی. ص 162

این تو بودی که گفتی نمی خواهی ام.

دارم گریه می کنم. عین دیوونه ها
نصفه شبی دارم عین دیوونه ها گریه می کنم.
یهویی.
پای راستم از کشاله ی ران به پایین یه حالت عصبی گونه ای درد می کنه.

می دونم که توم, توی وجودم از تو یه چیزی هست که ناراحت و عصبی ام کرده ,در حقیقت می دونم که بچه دلیل اما انقدر مسخره و سطحی که نمی خوام بگم, شما فک کنین به یاد عشق دوران قدیمی ام دارم خود خوری می کنم,
یه تخته ام کمه نه?
کم یا نه الان دو صفر نیمه و من دارم گریه می کنم, در واقع زور زدم تا گریه ام بیاد تا درد پای راستم خوب شه, می دونم که اینجوری خوب می شه فقط, تجربه اش رو داشتم.
الان دیگه اشکم بند نمی یاد.
تا دو ساعت پیش داشتم هرهر به سوتی بابام می خندیدم .

دوباره به این جملهه می رسم: هیشکی منو دوس نداره.
گریه ام داره بند می یاد. پام هنوز خوب نشده. مشکل از یه جای دیگه اس شاید! …

پند ها و اندرزها

”هرکس چیزی دارد که نمی خواهد از دست بدهد. از جمله شما. ما در پیدا کردن این جور چیزها خبره ایم. آدمیزاد لزوما حد وسطی بین امیال و غرورش دارد. تقریبا همه ی اشیا مرکز ثقلی دارند. این چیزی است که می توانیم تعیین کنیم. فقط وقتی از دست برود, ادم تازه متوجه می شود که وجود داشته"

تعقیب گوسفند وحشی ص173

چراغ ها را خاموش کنید حتی برای یک شب هم که شده .

«فکر می کنم باید از مقاومت کردن در برابر شب دست برداریم و یاد بگیریم که برای تغیر فصل ارزش قائل شویم و خودمان را دوباره با پاییز و زمستان میزان کنیم نه اینکه فقط درجه ی بخاری را زیاد کنیم ،چراغ ها را روشن نگه داریم و دائم غر بزنیم.»

«متوجه شده ام که وقتی چراغ ها روشن اند،ادم ها تمایل دارند درباره ی کاری که می کنند حرف بزنند،درباره ی زندگی بیرونی شان.کسانی که در نور شمع یا اتش نشسته اند شروع می کنند به حرف زدن درباره ی احساس شان ،درباره ی زندگی درونی شان.آنها ذهنی حرف می زنند ،کمتر جر و بحث می کنند ،درنگ هایشان طولانی تر است .»

«غذا ،اتش،پیاده روی،رویا،سرما،خواب،عشق،آهستکی،زمان،سکوت،کتاب ها و فصل ها ،همه ی این چیزها که در واقع چیز نیستند بلکه زندگی اند،در شب کیفیت بهتری به خود می گیرند ،هنگامی که ماه نور خورشید را بازتاب می دهد و ما وقت داریم درباره ی اینکه زندگی در واقع چه معنایی دارد فکر کنیم ،هر چه می دانیم زود میگذرد و هر ذره اش با تغییرها و تفاوت هایش این جا و اکنون داشته هایمان است.
زندگی کوتاهتر از ان است که همیشه روز باشد .شب کمتر نیست،بیشتر است .»

چرا شب را دوست دارم/جانت وینترسن/همشهری داستان.ویژه ی یلدا/داغه داغ .

پ.ن:
» دوش می امد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود»
این فالی ایست که «داستان» برایمان گرفته .
پ.ن2:یلدا برام چندان معنی و مفهومی خاصی نداره ،اون معنی سنتی که همه در تکاپوشن تا دور هم باشند و اینها ،برای همین شب یلدای دیگران ،دیگرانی که براش تدارک می بینن و لحظه شماری که بیاد رو درک نمی کنم ،یلدا رو مثه همه ی شبها می دونم ،
«امشب با فردا شب و دیشب چه فرقی دارد؟»
«از همان کودکی کودکی،عادت به خیال پردازی های شبانه داشتم»
حتی گاهی روزها هم خیال پردازی می کنم وقتی راه می رم وقتی می شینم، وقتی می خورم، تنهایی ،شلوغی .همیشه شاید.غیر از مواقعی که باید حواسم باشه. همیشه شب برام جذابیت خاصه دیگه ای داشته .وقتی روایات دیگران رو در مورد شب می خونم می بینم دیگرانی هم هستن که به اندازه من شب رو اسرار امیز می دونن ،کسایی هم مثله «شهریار توکلی» هستند که روزها رو به امید اومدن شب سپری کنن.
شب و سکوت .
.
یلداتون خوش .

اخرین بار کی بود?

یکشنبه ها نمی تونم خوب بخوابم. هنسفری گوشیم گم شده. هر چقد ریویو می کنم اتفاقات سه شنبه رو یادم نمی یاد که دقیقا اخرین بار کی ازش استفاده کردم. کجا. "گم شد تمام شد رفت," به دوستم می گم, می گه از اتوبوسهای بپرس شاید پیدا کرده باشن. از سه شنبه تا حالا که جنس نمی مونه اونم تو اتوبوس. پوووففف. واقعا که به خودم. واقعا که.

خسته ام. یه حالت ناراحتی تو وجودم هست ولی نمی دونم دقیقا سرچشمه اش از کجاس. سرچشمه اش از سه شنبه اس شاید. شاید!
هفته پیش حس اینکه دارم دور خودم می چرخم بهم دست داده بود. تو بد وضعیتی بودم متاسفانه کسی پیدا نشد که درکم کنه. "مثل بسته ای که تو شبکه گم شده و روتر دراپش می کنه. "
روزهایی خوبی رو پشت سر نمی گذارم,روزای خوبی رو جلو روم ندارم. هیچ چیز معلوم نیست. هیچ چی معلوم نیس. هیچی از این جا شروع می شه. از سه شنبه از حواس پرتی از گیجی. هوم گیجی.

ثمره سالها انظباط بی هدف

توضیح دادم :سر پیچی می پیچم. درست در همین لحظه یکی از پیچ بعدی جلویم می پیچد. نمی توانم ببینم این ادم چه ریختی است. فقط یک دم دنباله ی کت سفیدش را می بینم. اما سفیدی دنباله ی ان کت مدام خوره ی ذهنم می شود. هیچ وقت همچو حسی داشتی?

تعقیب گوسفند وحشی ص49

راز گوشهایش

توضیح دادم :سر پیچی می پیچم. درست در همین لحظه یکی از پیچ بعدی جلویم می پیچد. نمی توانم ببینم این ادم چه ریختی است. فقط یک دم دنباله ی کت سفیدش را می بینم. اما سفیدی دنباله ی ان کت مدام خوره ی ذهنم می شود. هیچ وقت همچو حسی داشتی?

تعقیب گوسفند وحشی ص49

واقعیت ها سری nام

افتابه باده سرده گرسنمه خوابم می یاد. همه جام هم درد می کنه. خسته ام. پاهام درد می کنن. بیشتر از همه خوابم می یاد نصفه شبا از خواب بیدار می شم دیگه خوابم نمی بره. فکرو خیال ولم نمی کنه استرس دارم سیزده تا واحد دارم همشون تخصصی یکی از یکی سختتر. خر هم بزنم باز می ترسم. باید با ترسام روبه رو شم. اینجور نمی شه.