ایدین و مهرداد و مانی

یک جور انقطاع, محور اصلی همه ی این ماجرا ها است. انگار که تنی بی سر, راوی همه ی این درد ها باشد. پدر هایی بی سر برای پسرهای بی سرشان تلاش کرده اند چیزی بگویند. اما دیر, اما دور. نوش داروهایی که هرگز سهراب داستان را از درد زهر نرهانید.

لکنت/ ص 104

پ. ن: چقد تلخ.

گزران روز. ..

بالاخره امتحان ها تموم شد ولی چه اهمیتی داره تو دوران بی پولی هیچ چیز اهمیت نداره. اصلا تا وقتی تو ی این خونه هستم هیچ چیز اهمیت نداره.
غر زدن چه سودی داره وقتی ته غرولند هام به جایی نمی رسه. فقط خسته می شم و بیشتر احساس خفقان می کنم. امروز چقد دیر گذشت. فک کنم من بعد انقد دیر بگذره. نمی دونم. هیچ حسی ندارم. برنامه ی خاصی هم ندارم. نشستم ببینم چی پیش می یاد. ادم وقتی کاری از دستش بر نمی یاد می شینه ببینه چی پیش می یاد. منم هیچ کاری از دستم بر نمی یاد, متاستفم. بعله.

این تویی که باعث تنهایی خودتی.

من در فراسوی خیال قدم می زدم با تو
هیچ کس نبود
فقط خیال بود
تو بودی و من و خیال.

پ. ن: زور زدم که یه چیزی بنویسم ولی نتونستم ,بلد نیستم کلمه هامو پیدا کنم و کنار هم بچینم.
از گفتن شعر و این چیزا هم عاجز شدم …
دیگه هیچی ندارم بگم.
دیگه حال غر زدن هم ندارم. ..حال چونه زدن با اینو اون رو ندارم. واقعیت باید قبول کنیم یه روزی نه? !
شاید اون روز فرا رسیده.
شاید حرف پژمان درست باشه که می گه ادم وقتی می میره که هیچی واسه اش اهمیت نداشته باشه.
من پیش از این ها هم مرده بودم, قبل تر ها وقتی خبر ازدواج م.م. ک رو شنیده
بودم .
ولی اون موقع هنوز یه سری چیزا بودن که می شد گفت برام اهمیت داره. ولی الان اصلا حوصله هیچی رو ندارم. می خوابم و بیدار می شم و اتوماتیک و بر طبق عادات همیشه درس می خونم می رم امتحان می دم بر می گردم اصلا نمی دونم چرا دارم درس می خونم در حالی که اینده ای رو تصور نمی کنم. اینده ای بیکار و بی پول.

دلم هیچی نمی خواد. دیگه هیچی برام اهمیت نداره. دیگه کسی برام جذاب نیست. دیگه دلم نمی خواد کسی رو داشته باشم. حتی دیگه هیچ حرفی برام نمونده که بزنم. فقط نمی دونم چرا زنده ام.
حرفام تموم شد.