اولین و اخرین بار/ شاید. وقتی می خواهید لب بدهید یا لب بگیرید ا دامس موزی بخورید,بجوید, به راه راست هدایت شوید. چرا به راه راست هدا یت نمی شوید? !راه راست کدام طرف است? مدام ویش یو ور هیر بود, مدام.

این دیدگاه واقعیت ندارد.

پ. ن: امروز موتور سواری خیلی کیف داد.

رضا که رفت, کجا رفت? !زنش رو ول کرد و رفت دنبال دختر مو قهوه ای ب ا چشمان روشنتر از موهایش.رضا چه شد? رضا رضا کجایی? کی پیش ما می ایی? !

گفت قهوه ای روشن بود, موهایش. تا روی شانه. باد می امده و یک دسته موی قهوه ای روشن در هوا تاب می خورده و خط های نازک می کشیده بر دیوار اجری خانه ی روبه رو. موهای قهوه ای روشن برقی داشته که او تا ان زمان ندیده بوده. گفت چشمهایش روشن تر از موهایش بود…

اسمان, کیپ ابر, محمود حسینی زاد, ص 45

اتفاق می افتند.

واسه تو ادم ها دو دسته اند. اون هایی که ممکنه شوهرت بشن, اون هایی که امکان نداره شوهرت بشن.
اینجوری اون قدر موضوع برات حساس می شه که نمی تونی معمولی باشی. ادم ها خیلی وقته دیگه چیزی رو انتخاب نمی کنند. اتفاق ها خودشون می افتند.
پرتره مرد نا تمام, ص72

یاس فلسفی تکراری

"مشکل همینه. همه دل شون می خواد یه احساس درست, یه ادم درست واسه ی خودشون داشته باشند. یه جایی که مثل خونه ت, مثل شهری که توش زندگی می کنی باشه. هیچ کس از تنها موندن خوشش نمی اد. اما به محض اینکه به هم نزدیک می شیم, همه ی چیزهایی که یه روزی قند تو دل مون اب می کرد,می شه یه چیزی که دیگه بودنش فرقی نمی کنه و نبودنش مثل گم کردن یه کلید, یه کتاب, یه چیزیه که باید باشه. "

پرتره ی مرد نا تمام, امیرحسین یزدان بد. ص74

شونصد تا تاکسی بهم بوق زد اخرم یه پیکان قراضه گیرم اومد, امروز از صبح تو دانشگاه الاف بودم, واقعا ها, از صبح هیچ کلاسی نرفتم یه سا عت سر قراعت بودم که اونم داشتم بازی می کردم.

در خانه ما یک نفر غمگین است ،امروز خودمو تو اینه نگاه می کردم, لخت, خودم رو نمی شناختم…

و خیلی چیزای دیگه.