تنها چيزي كه مي توانيم قدر نگه داريم درك تصادفيمان از مرگ و عشق زمين لرزاننده است كه ما را نزديك هم مي آورد/هر چه ما را مي رنجاند و جلوي هدف هامان را مي گيرد دور بريز ، خواب و بيدار.

در خانواده ما رسم است بيشترين حسمان را خرج ميراث كنيم، قبل تنظيم وصيتنامه از سرويس ظروف  تعريف كنيم ، سر قاليچه ها قشقرق راه بيندازيم و پيوندهاي خونيمان را سر صندلي اي زهوار در رفته پاره كنيم

پسر ریزه /جان چیور/همشهری داستان /با صدای کوروش سلیمانی محشر است .

 

وقتی ادم اعتقاد داره ،دیگه داره .کاریش نمی تونی بکنی /حسادت ورزیدن سطح شادی تان را به طور متوسط تا 50درصد کاهش می ده ./حرص خوردن و حرص خوردن و حرص خوردن و تحمل کردن ادم های نادانی که با رفتارشون موجب ازار روحتون هستن، چند درصد سطح شادیمون را کاهش می ده ؟/

«انچه در پس این اعتقاد نهفته ،چیزی نیست جز اعتقاد راسخ به ازادی بی چون و چرای انسان در برابر هر نوع قید و بند،اعتقادی که از اعماق قلب ژرمن ها نشات گرفته بود و اوج قابل تحسین و همیشگی ان در لبخندی بود که هنگام ورود به دنیای مردگان می زدند.»

 

 

«در مغرب زمین سرنوشت دو جور تفسیر می شه ،یا حالت فاعلی داره یا مفعولی .در حالت مفعول یعنی شروعی و منشائی وجود داره و بعد از ان اتفاقات کم و بیش منظم حادث می شن .اگر به صورت فاعلی به اون نگاه کنیم ،بیشتر به یک روند شباهت داره .به هر صورت زندگی می کنیم و امیدواریم بیمار نشیم .وقتی تعیین کننده ی زندگی نیروی کم و بیش ناشناخته باشه ،اون وقت به نظرمون سرنوشت اداره کننده ی زندگیه .سرنوشت مشکل دنیوی شده ی خداونده .مایل به داشتنش نیستیم ،اما می بینیم که تنها موندن در توان ما نیست .»

 

«سرنوشت بی هیچ اما و اگری همان زندگی است که باید تغییرش بدهیم،اما به ندرت می توانیم .»

  

«گاهی کمی صبر،بهتر از یه عالم فکر و ایده است .»

 

میستر نیترکورن و سرنوشت /موبایل /اینگو شولتسه /م.حسینی زاد

 

 

 

 

 

 

مرگ تدریجی یک انسان

شخصیت های متعددی در ما شکل می گیرند و سپس می میرند, مثل رویاها در خواب, و مرگ اشان در بیداری, از انها فقط سایه ای محو به جا می ماند…

انها برای همیشه نابود می شوند, برگشت اجتناب ناپذیر است.

رزومه

یه جایی رزومه ارسال کرده بودم ،رزومه نوشتن رو بلد نیستم یه سری اسم و مشخصات و تحصیلات و اینکه قبلا کجا کار کردم ،الان که فکر می کنم می بینم اون مدتی که رفتم تو شرکت امیر کار کردم درسته زیاد دلچسب هم نبود ولی حدالقل الان دیگه جلوی سابقه کاری یه چیزی دارم بنویسم از جمله اینکه با کارهایی که امیر می گفت تا انجام بدم تقریبا پوستم کلفت شده ،تقریبا
درکل خیلی بهتر از اینه که سابقه کار نداشته باشی و بخان بپیچوننت ،منتهانمی دونم با این همه چرا هنوز موفق نشدم تا جایی استخدام شم .
بیشتر جاها می خان ازم به عنوان بازاریاب استفاده کنن (تو اگهی اسنخدامی چیز دیگه نوشته شده وقتی می رم متوجه می شم بازاریابی بوده ) ،من تلفنی صحبت کردنم افتاضحه ،با این حال نمی دونم چرا فکر میکنن من «فن بیان قوی » دارم در حالی که اینجور نیست ،کلا خیلی تند تند حرف می زنم مخصوصا وقتی که عصبی می شم ،اما خب جایی که می رم برای مصاحبه حدلامکان سعی ام تو اینکه خیلی اروم حرف بزنم و بین صحبت هام وقفه بندازم ،تقریبا موفق بودم ،کار سختی بود ولی تاثیر گذار .

حالا فردا یه قرار مصاحبه دیگه دارم امیدوارم این یکی قابل تحملتر از اون یکی باشه ،بیشتر مکانی که توش می خام کار کنم از نظر تعداد جمعیت و محیط اش برام مهمه ،از نشر جمعیت منظورم اینه که بیشتر تمایل دارم با مردا همکار باشم تا زنا ،کارش زیاد مهم نیست که چی باشه غیر از بازاریابی البته .
دیگه حوصله نوشتن ندارم .دوباره بعدا .

کتاب های صوتی و جایگاه ان ها در دنیای امروز

فیلم اقتباسی از یک رمان, یک جور تفسیر ان کتاب است, ولی جایگزین ان نمی شود. تقریبا همیشه کتاب بهتر از فیلمش است. غنای بیشتری دارد, تجربه ی عمیق تری است.

خواندن با چشمان بسته, ویلیام ایروین, همشهری داستان. شماره شهریور.

پ: ن: خواندن با چشمان بسته, مقاله ای در باب خوب یا بد بودن کتاب های صوتی, بسیار عالی بود. در حقیقت تمام گفتنی ها را گفته بود.

ژوهانسبورگ کجا می شه? انگلیس? کلمه اش منو یاد دانمارک می ندازه.

فکر کردم ادم های فقیر هر جا که باشند, خودشان را از اسباب زندگی محروم می کنند تا خیال شان از اسباب مرگ شان راحت باشد.

چند وجب خاک, نادین گوردیمر, همشهری داستان شماره چهل و هفت, شهریور

بعد نوشت :فهمیدم ژوهانسبورگ کجاست .افریقای جنوبی .با تشکر از ویکی :)

کاری صورت می گیرد .

هم چنان که سرم را تکان می دادم, از روی جسد وونزیدل پریدم ان طرف و ارام ارام طول راهرو را پیمودم, به اتاق بروشک رفتم و بی ان که در بزنم وارد شدم.بروشک پشت میز کارش نشسته بود, در هر دستش یک گوشی تلفن و توی دهانش خودکاری داشت و همچنان که با انگشتان پاهای برهنه اش با یک ماشین بافندگی کار می کرد, روی کاغذ هم چیزی می نوشت, و به این شکل سهم خود را در تکمیل سبد پوشاک خانوار ادا می کرد.
اهسته گفتم: «کاری صورت گرفته است!»
بروشک خودکار را از دهان انداخت بیرون, هر دو گوشی تلفن را گذاشت کنار و با بی میلی انگشتهای پایش را از روی پدال ماشین بافندگی برداشت و پرسید:»چه کاری صورت گرفته است? »
گفتم: «اقای وونزیدل مرده است.»

کاری صورت می گیرد, یک قصه ی پرحادثه/هاینریش بل/ همشهری داستان شماره عید.