ادم ها اون بیرون دارن سر و صدا می کنن واسه کسی که چهارده قرن پیش کشته شده ،یه نفر امروز اینجا کشته شد ،یه نفر هر روز اینجا کشته می شه ،و من الان دارم پورن می بینم .

امروز رفتم یه جا مصاحبه, امروز خیلی ناراحت بودم,

امروز با زهرای لعنتی دعوا کردم و کلی حرص خوردم, ریدم به زندگی, ریدم به این خونه, ریدم. به این خانواده,
می خام بخابم, سالهای سال, وقتی بیدار شدم تمام طایفه ام نابود شده باشند, اون موقع به خودم بیام ببینم کجای زندگی ایستادم, اون موقع تازه می فهمم می خام چه کار کنم

.

بعد نوشت:ادم ها برای شکستن دل همدیگه صد ها و شاید هزارها موقعیت داشته باشن که به راحتی به دست می یاد ،اما برای التیام بخشیدن به زخمی که به جا گذاشتن خیلی کم پیش می یاد که فرصت داشته باشن شاید اصلا نفهمن با اون حرفی که دو دیقه پیش به طرف زدن ،در موقعیت من می شه نزدیکترین کس ،چقدر روحم رو ازار دادن چقدر ناراحتم کردن ،و چقدر راحت می شه با تعداد این برخوردها تخم نفرت و کینه رو به عزیز ترین کس ،بله به عزیزترین و نزدیک ترین فرد ،کسی که نصف عمر کوتاهت را کنارش نفس کشیدی و لحظه های عمرت به شکلی باهاش سپری شده ،چطور می شه به همین راحتی و خواسته یا ناخواسته سر هر چیزی حسادت ،بخل ،تنگ نظری ،خود بزرگ بینی ،اصلا من بد ،سر هر چیزی به یه همچین ادمی که تعریفش رو کردم از اعماق وجودت نفرت نشون بدی ،و مرگش رو بخای ،بارها ،در طول روز ،وقتی یادش م یافتی جای اینکه دلتنگش شی ازش بد بگی به خودت به اطرافیانت ،و تمام این مدت ارزوی مرگش رو داشته باشی و بکنی ،و این ادم ،»ادم ها «یه لحظه فقط یک لحظه به خودشون رجوع نمی کنن که اینی که دارن باهاش این رفتار رو می کنن جزئی از خانواده شونه .

لعنتی شما خانواده ی من هستین .و من از داشتن شما واقعا متاستفم .

«من دلم برای نزدیک بودن به یک انسان تنگ شده. «

امی عزیز, ما سه روز وقفه ی ایمیل داشتیم. فکر می کنم حالا دوباره می توانیم شروع کنیم. در مورد شما خیلی فکر می کنم, صبح, ظهر, شب و در بین این اوقات, همین طور کمی قبل و بعد از این اوقات و در حین ان.

فصل سوم, مفید در برابر باد شمالی.

پ. ن: من هم ان اوایل همینطور یکسره در مورد شما فکر می کردم, شما هرگز نفهمیدید, هرگز.
حتی الان هم در این روزها گاهی به شما فکر می کنم, شب ها.

«کسی که عزای گذشته را می گیرد, پیر و عزادار است. «

و اگر اصلا هیچی پیش نیاید? ان وقت مثل دو تا احمق می نشینیم و شانه هایمان را بالا می کشیم و یکی از ما به دیگری می گوید: متاسفم, یک جورهایی هیچی پیش نمی اید. بعدش چه کار کنیم?
ص 105

من به شما علاقمندم اما می دانم که این علاقمندی بیهوده و محال ا ست.

خیلی ها را در جعبه میل باکستان دارید? راستی من چندمین تکه از مجموعه مراحل فراموش کردن مارلنه هستم?
ص سی و چهار, مفید در برابر باد شمالی

پ. ن:
تو چندمین تکه از مجموعه مراحل فراموش کردن» میم» بودی.

غمگین چو پاییزم.

نشستم تو همون جایی که داشتم چند ماه پیش»گودی» رو می خوندم, یاد اون لحظه ی سرنوشت ساز افتادم که نوشته بودن براش,خیلی خشک و رسمی» اودایان کشته شد, اگر می توانی برگرد» اگر برنمی گشت, انقدر سرخورده نمی شد, تمام زندگیش سایه اودایان روش بود, حتی موقعی که داشت با زن قبلی برادر مرده اش سکس می کرد. اودایان اونجا هم بود.

حالا ساعت دوازده و نیم صبح, چنده مهر? بیست و یک اکتبره, اینجا نشسته ام و به گذشته نگاه می کنم, درد و رنج و اه, هدفهای بدون پایان, عشق های نافرجامم,زندگی تباه شده ی پیش روم, واقعا راسته این جمله و چقدر برام صدق می کنه» باقی عمرم مث یه بیابان خالی جلو روم دراز شده» صاف صاف, هیچی نیست. هیچی. دوست دارم بخابم و بیدار نشم, صبح فردا که ممکنه بارون بیاد رو نبینم, از زدن همین حرف هم عین سگ می ترسم, اینکه فردا واقعا نباشه, از زندگی پیش روم هم خسته ام, مرگ هم که نمی یاد یهو غافلگیر م کنه, هیچی هم که پیش روم نیست, هیچ پلنی, هیچ اینده ای, هیچ رویایی, به هر چیزی که فکر می کنم و رویا پردازی می کنم, لحظه ی بعدش واقعیت می یاد جلوش و رویام رو شکل نگرفته در هم متلاشی می کنه, هیچی باقی نمی مونه جز یاس و سرخوردگی, هیچی. از چه چیز زندگی ام نکته ی مثبت در ارم?

سوبهاش اگر سرخوردگی اش رو پشت سر گزاشت به مدد همون بچه ی برادر سرکشش بود, که خوب مزدش رو داد, خوب.