هنوز صدای ویبره می یاد, هنوز دراز کشیدم و فکر می کنم, به هیچی, به پوچی زندگیم, به راهی که معلوم نیست کی به مرگ و نیستی منتهی می شه ، می گه » کانونمی بو یانیزلیک ؟ایچمدکی یابانجی ….»

هر از گاهی یه صدای ویبره. مانندی از اتاق بغل می یاد, نمی دونم صدای چیه موبایلی نیست اونجا, داشتم خواب چی می دیدم? خواب دیدم رفتم انقلاب کتاب خریدم پنج شنبه بود, همه خونه بودن, ساعت دوازده برگشتم قبل اینکه کلید بندازم در رو باز کنم به ساعتم نگاه می کنم, یادم نیست ساعت چه شکلی بود, من اصلا ساعت مچی ندارم. ولی به ساعت روی دستم نگاه می کنم می بینم دوازده, با خودم می گم زود رسیدم کاش می رفتم یه جای دورتر نه انقلاب, الان برم خونه چی کار کنم, بعدش دوباره اون حس استیصال یا هر چی می یاد که تنهایی کجا برم و فلان و از حسهای مزخرف, بعدش می رم تو خونه, بعدش تو خونه باز حاضر می شم بریم خونه فاطی اینا, بهش کنسل می شه, از کنسلیش حرصم می گیره و عصبانی می شم, خیلی, خود خوری می کنم, بعدش می رم دستشویی حیات تا همهمه توی خونه رو نشنوم ,سرمو می گیرم تو دستام و از رفتارهای خودم که نصفش نشات گرفته از خانواده اس و رفتارهای خانواده ام حالم بهم می خوره, بعدش یکی که نمی دونم کی بهم سیگار تعارف می کنه, سیگارو می گیرم و با کبریتی که نمی دونم از کجا اووردم و نمی دونم چطوری روشنش می کنم, سیگارو روشن می کنم, وقتی سیگار می کشم یه حس خفگی بهم دست می ده, ولی بعد عادت می کنم, سیگاره ارومم می کنه و به خودم می ام, بعدش هیچیه, پوچه پوچ.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s