عشق فلورنتینو اریزا در سالهای وبا, سالهای بدبختی, بی پولی, بیک اری, بزا وبا بگیریم بمیریم, اه,

به جای اینکه نیروی عشق او را از خود بیخود کند ناگهان احساس کرد چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است.با درماندگی اندیشید که چگونه توانسته است چنین موجود حقیر و زشتی را به عنوان عشق در دل خود جای دهد و با سماجت, دورانی چنین طولانی, امیدوار به وصال او باشد?
لحظاتی بعد, این عبارت را بی اختیار بر زبان اورد:
«اه خدای من. مرد بیچاره! »
فلورنتینو اریزا کوشید لبخند بزند, کلامی بر زبان براند, یا به دنبال او برود, ولی فرمینا دازا, دستش را تکان داد, او را از خود دور کرد, از زندگی خود راند و ناامیدانه گفت: «نه. ..!لطفا فراموش کن! »
بعد از ظهر ان روز, هنگامی که لورنزو دازا در خواب نیمروزی به ظر می بردبری, فرمینا دازا. نامه ای در دو سطر نوشت و گالاپلاسیدیا را برای رساندن ان به فلورنتینو اریزا روانه کرد, متن نامه چنین بود:

«امروز که تو را دیدم, فهمیدم انچه میان ما وجود داشت, توهمی بیش نبود. ..»

عشق سالهای وبا, گارسیا مارکز, ص 159

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s