بابام همچین زانوی غم بغل گرفته انگار یک بار دیگه مادری عزیز و مهربان و فداکار زو از دست داده. اسمایلی خنده هم نمی زارم, عمه مرده، زشته.

چه غمی منو فرا گرفت از مرگ عمم, باور نکردنیه که این پیرزن عجوزه چطور ناگهانی و یک روز قبل عید بزرگ مسلمین خودش رو به عزرائیل واگزار کرد, واقعا غم بزرگیه, مخصوصا اینکه من برای سه شنبه با عشق قدیمم برنامه چیده بودم, اما خب, قسمت اینه که ما بهم نرسیم, اونم به واسطه مرگ عمه…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s