حقیقتی انکار ناپذیر

یک ان سیاهی چشم های هاسمیک را دیدم از بکارتی سرشار بود که تنها باران بر خاک می نشاند. و بعد ;مارتا از میان ما گذشت. مثل هوای صبح_ پیش از این که باد از خواب بیدار شده باشد امده بود و گذشته بود و بوی باران می داد, بوی شبی که تا صبح باریده باشد.

مارتا, احمد بیگدلی, همشهری داستان شماره چهل و نه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s