اول هراس, بعد بهت و بعد رهایی و سپس مرگ.

زندگی چیزی نبود جز اتلاف وقت.
بی نام, جاشوا فریس, ص 277

خوب بود, مثل فیلم بود, مثه فیلم از جلو چشمام رد می شد, می دیدم» تیم» داره کت گاباردین اش رو موقع وقوع پیاده روی که بعد چند سال دوباره برگشته بود, در می اره, می دیدم چطور کز می کنه و عین ولگردا و گداها تو خرابه ها و زیر پلها می خابه, خودش رو لخت و عور می کنه تو برف و یخبندان, تا شاید اینجوری جسمش رو نابود کنه, می دیدم که می ایسته طرفهای فروشگاه لوازم ورزشی, همانجا می مونه, اونجا بود که به سرش می زنه دیگه برنگرده پیش جین, دیدم که زخمی و کثیف و در حالی خودش رو به اون راه زده بود تا زخم ساق پاش را نادیده بگیره, می ره بانک تا حساب و کتاب سرمایه هاش رو بکنه, می دیدم که کارمند بانک چطور بهش نگاه می کنه, دیدم که چطور خودش رو ازار می داد, طفلکی تیم.
دیدم وقتی جین بعد ماه ها پیداش کرد, تو یه جای دور افتاده, چقدر اذیت شد ,چقدر خودش رو نگه داشت,

دوباره برگشت, دوباره ,دوباره, دوباره, خسته اش می کرد, دست اخر رها کرد,
تو یکی از همین پیاده روی هاش وقتی تو چادرش دراز کشیده بود ,مرد. بالاخره.
جین هم مرده بود. قبل تیم, وقتی تیم برای اخرین بار ترکش می کنه, چون مطمئن از سلامت جین بودش,

اونجایی که جین و فریتز بعد مدتها پیداش می کنن و جین بعد مدتها تیم رو اونجوری اشفته و شلخته و با دستهای بی انگشت می بینه, دیدم که تیم خودش رو چسبونده بود به پنجره تا از جین فاصله بگیره, صفحه 234.
اونجاش از همه جاش غم انگیز تر بود.

سر و تهش می شه گفت ته مایه عشقی و غم بار بود.
همین, تمام.
حرفمو پس می گیرم خوب بودش, بعد مدتها کتاب خوب و عشق و عاشقی ها و سانسور و این چیزا, با این حال خوب بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s