خواب و رویا

داشت خوابم می برد,در واقع داشتم از خواب می مردم, ولی روایت سروش صحت رو شنیدم, خندیدم, بعد خوابم پرید, حالا چی کار کنم? !

Advertisements

The strange library

“The tricky thing about mazes is that you don’t know if you’ve chosen the right path until the very end. If it turns out you were wrong, it’s usually too late to go back and start again.” – Haruki Murakami

روزها می روند و من به روزهای رفته می نگرم

اما من وقتی به ده سال بعدم فکر می کنم هیچی نمی بینم .حسی که تو اعماق وجودمه متغیره ،گاهی به شدت از کسی متنفر می شم ،گاهی همه چیز رو فراموش می کنم و خاطرات گذشته ام رو مرور می کنم ،سعی میکنم با مرور خاطرات خوب گذشته ام و تجربه هایی که خودم دلم میخاسته به دست بیارم در هر رابطه ای و در هر موضوعی خودم رو و ذهنم رو مشغول کنم ،تا از اتفاقات حال و در جریان دور باشم تا کمتر حرص بخورم ،فقط به این شکله که می تونم حس تنفرم رو مهار کنم ،اما فایده ی برگشتن به عقب و نگاه کردن به گذشته چیه ؟مگه جز این نیست که گذشته تمام شده و نباید بهش رجوع کرد ؟!ایا ما هم روی ارامش رو به خود خواهیم دید؟

هه.تو گورم لابد .