هما و کاشیک /خاک غریب/مملکت اشغالدونی/فیلم کره ای /می خام برم کره /سونگ سئونگ هئون/بیگ بنگ /مانستر/طبقه انم/عشق سکس /و در اخر کلی دنبال فتحه گشتم .

یه سریا اینستاگرام رو با وبلاگ اشتباه گرفتن ،چقدرم سرخوشن این یه سریا ،آدم حداقل می فهمه که همه بدبخت و بیچاره و دپرس و اینا نیستن مثه خودش ،همه شاد و شنگول و اینا ،پر از امید اخ زندگی زیباست پووفف.

الان دارم یه ویدئو کلیپ کره ای نگاه می کنم ،جالبه ،یه کلمه هم کره ای یاد گرفتم ،کلمه «پدر/بابا»

همین یه کلمه اونم شبیه ابجی بود واسه همین .کلا چند وقتیه رفتم تو نخ کره ای ها ،دوره ای دیگه ،یه مدت ترکیه بوده حالا کره ،بالاخره ادم باید  یه دلخوشی داشته باشه دیگه البته هنوز ترکیه هم هست ،ترکیه هیچ وقت تمام نمی شود ،کره هم یه چیز تو مایه های ترکیه فقط با زیر نویس انگلیسی ،

می دونی فیلم های کره یه چیزی داره ،یه آن یا نمی دونم یه طوریه حسهاشون ،عشقشون ،اگر توش سکس هست سکسش جذبم می کنه ،مصنوعی نیست ،یه طوری که واقعا درکش می کنم ،شاید مسخره به نظر بیاد ،من اصلا نمی فهمم که چی می گن فقط زیرنویس کمکم می کنه ولی وقتی داره صحبت میکنه گریه میک کنه فریاد می زنه یا میخنده تمامش رو درک می کنم ،شاید زیادی تحت تاثیرش قرار گرفتم ،ولی این طبیعت منه وقتی از چیزی خوشم بیاد و مایه لذت م بشه منو از خودم دور کنه ذهنمرو مشغول کنه و با تمام وجودم حسش کنم مدتها تحت تاثیرش قرار می گیرم .یکیش همین فیلم کره ای ،یکیش «هما و کاشیک «چند روز پیش داشتم می خوندمش ،کف  زمین نشسته بودم و میخوندم و اشک می ریختم ،هه.

اخر ماه کنکور ازاد دارم ،کاش حداقل این یکیو قبول شم .هر خراب شده ای .

و در اخر بزارید چند تا فش آب دار بدم به رییس جمهورمون  و این مملکت گه اشغالدونی که این اَن اقا شده همه کارش ،مردک پفیوزززززززز.

Advertisements

خاکستری رنگ

مادرم سه شنبه ی پیش مرد .گرفتار بیماری مرموزی شده بود و آن روز صبح بی سر و صدا جان داد .مراسم دفن ساده ای گرفتم و حالا دیگر تنهای تنهایم .نه مادری .نه ساری .نه اقای گوسفندی یی.نه دختری .اینجا تک و تنها ساعت دو صبح در تاریکی دراز می کشم و به سلول زیر زمین کتابخانه هه فکر می کنم .به این که تنها بودن چه حسی دارد و به عمق ظلمتی که در برم گرفته .ظلمتی به سیاهی شب ماه نو .

Screenshot_2015-03-17-00-26-08-2

تهران شده انگلیس مهدی بیا مهدی بیا/ خیلی هم بی ربط طور

نصفه شب از خواب بیدار می شم می خام ساعت نگاه کنم, می بینم لایف بازیم گو بک شده, همونجوری در حالی که نور موبایل چشممو اذیت می کنه, بازی رو ران می کنم و تا نرم لول بعدی ول کن نیستم, از چشمام اشک می یاد ولی دست بردار نیستم, بعدش دوباره ساعت نگاه می کنم می خام بخابم ولی خوابم نمی گیره, تو رویاهام غرق می شم, و دوباره بالاخره خوابم می گیره.

همون هفته پیش رفتم مدرکمو گرفتم. هیچ حوصله درس خوندن ندارم, کار هم که فعلا ول معطلم, روزا دیر می گزره و کند,نمی دونم اگه تا تابستون وضع به همین منوال باشه باید چی کار کنم, وقتی بهش فکر می کنم یاد تابستون پارسال می افتم, غم تمام وجودم رو پر می کنه, برای روزهای نیومده ی عمرم ناراحت و نا امیدم, برای روزی که معلوم نیست چطور پیش خواهد رفت, همه اش می گم نباید نا امید باشم, باید امیدوار باشم, باید منتظر خورشید روز بعد باشم, باید فکرای خوب بکنم. و خوش بین, مهربون, خودمو کنترل کنم و دیر عصبانی بشم, ولی اخرش می دونم که جا می زنم و تابستونم معلوم نیست چی می شه و پووفف, لابد دارم پرت می گم, از همین الان باید" تابستون کوتاهه " گوش داد.
همین حالا که من تنهام.