خورشید طلوع می کند و‌غروب ،می دانی که ؟!

دیگر واقعا کلافه شده بودم .بالاخره تصمیم گرفتم که کار خودم را یکسره کنم .در یک روز مناسب ،هنگام غروب که هیچ کس در اطرافم نبود ،با عزمی راسخ از کشتی به بیرون پریدم .در ان لحظه که پاهایم از روی عرشه ی کشتی بلند شد و ارتباطم با کشتی قطع شد ،ناگهان زندگی برایم به نحو عجیبی ارزشمند شد .از ته دل از عمل عجولانه ام پشیمان شدم ،اما دیگر خیلی دیر شده بود .دیگر خواه ناخواه جایم در اعماق اب ها بود …
در همین حال ،کشتی که مانند همیشه دودی سیاه از ان خارج می شد به ارامی دور می شد .با وجود اینکه کشتی مقصد نامعلومی داشت ،اما جایم روی کشتی خیلی بهتر بود .وقتی این را درک کردم که دیگر خیلی دیر شده بود بی نهایت پشیمان ،هراسان ،ارام ارام در سیاهی امواج فرو رفتم .

• ده شب رویابینی •
• سوسکی ناتسومه •
• از داستان های رژه ی پیروزی در بندر ارتور •
•داستان های کوتاه ژاپی •

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s