نقاشی ،مودم ،مبین نت 

امروز مودم رو اووردم پایین ،گزاشتم بالای کمد ،انتنش مصه بالاعه پنج تاس ،

نمی دونستم پایین انتن می ده ،امشب پایین پیش مامان اینا می خابیم چون بالا رو خالی کردیم فردا نقاش بیاد نقاشی کنه. 

اهان نگفته بودم که داریم نقاشی م کنیم و مصیبت اغاز شده. 

زیاد خوشم نمی یاد اینجا پیش مامان و بابا بخابم ،ولی چاره ای نبود ،امروز یه قسمت مدرن فارمر دیدم دیگه مصه اولش خنده دار نیست ،یخورده اب بستنش ولی دوباره داره رو غلتک می افته ،از قسمت دوازده به بعد. 

چشم ام درد می کنن ،خدافظ. 

دیروز ،امروز ،فردا ،یستردی ،تودی ،توماروو. 

هیچ کدوم از کنکور را تهران قبول نمی شم. مایوس کننده اس. 

امسال پرونده کنکور بسته می شه. بعدش هم یا دنبال کار می گردم ،یا ول می گردم. زندگی ایم خیلی چندش اوره ،نه ؟!

نه هدفی ،نه انگیزه ای ،نه پولی ،نه پشتوانه ای ،نه امیدی ،نه خدایی ،هیچی ،هیچی ،هیچی. 

زندگیم شده خابیدن ،بیدار شدن ،صبحانه ،ناهار ،سریال بینی ،دوباره سریال بینی ،شام ،و بعد دوباره و دوباره و دوباره ،این سیکل نزدیک یه سال که داره تکرار می شه. این سیکل زندگی همه روزه ی منو زینبه. 

برا زهرا بدتر از ما. 

واقعا به چه امیدی زنده ایم ؟

اصلا چرا زنده ایم. که جهنم خدا رو پر کنیم. 

نمی دونم چی کار کنم. تو بیست و پنج سالگی عاطل و باطل دارم نفس می کشم. 
دیروز بعد کنکور با زینب رفتیم پارک جمشیدیه نزدیک یه سال نرفته بودیم ،اخرین بار فک کنم پارسال بود ،اونم همت زنیب شد،ساعت ده از کنکور اومدم بیرون اولش گفتیم بریم اتوبوس سواری ببینیم این اتوبوسا اخرش کجاست ،بعد تو اتوبوس گفتیم بریم جمشیدیه فوقش یک می رسیم اونجا ،بازم خوبه دیگه. بعد رفتیم ،از پونک رفتیم جمشیدیه ،به زحمتش می ارزید. بد نبود و حال و هوامون عوض شد ،همه جا سرسبز ،زیبا ،زنده ،بعدشم رفتیم مرغ سوخاری خوردیم ،خیل وقته نخورده بودم ،کلی کیف داد. بعدشم رفتیم لواشک خریدیم از تجریش و بعدشم با اتوبوس برگشتیم خونه ،زهرا چون زیاد کار کرده بود قیافه گرفته بود ،کلا همیشه با خودش مشکل داره. هر وقت یه کاری انجام می ده یا باید یه کاری انجام بده یا ما دو نفری ،منو زینب با هم سر مساعل کره یا بازیگران یا غیر کره همفکری و صحبت می کنیم با ما مخالفت می کنه و حرفای بی ربط می زنه ،که یرس هاش فش و همشه ام از سر حسودی ،انقدر حسوده که روز به روز داره لاغرتر می شه و زشتر ،انقدر حسوده که چش نداره ببینه یکی یه بار لباس جدید خریده ،سریع اخلاقش عوض می شه و قیافه می گیره ،اوفف. دیشب هم همین وضعیت بود برا همین پارک و اینا تقریبا کوفتمون شد.

فعلا همین. خدافظ.  

…ولی اگر هم چنین اتفاقی هم بیفتد ،یاید جایی داشته باشی که بتوانی رد پایت را بگیری و به ان برگردی ،جایی که ارزش برگشتن داشته باشد./ کافکا در کرانه/ ص 331 

از صبح داشتم فکر می کردم چرا تو حسابم.پول ریختم ،پس چرا اس ام اسش نیومده ،تازه الان یادم اومده که اهان ،شمارمو عوض کردم. اخر این هفته کنکور ازاد دارم ،روزا ،اگر اگرچه گاهی خسته کننده می شه ،ولی راضیم ،شاید بعد این کنکور یخورده دنبال کار گشتم ،شاید رفتم کلاسی چیزی ،قراره که تا کی بشینیم خونه و سریال ببینیم ؟!سریالا که تمومی ندارن ،باید یه حرکتی کرد ،ولی خب تا عمل نکنم ،اینا همه اش در حد حرفه. بالاخره یه اتفاق خارق  العاده ای می افته ،بالاخره می رم سرکار صبح تا شب ،و حسرت این روزای بی کاری و عاطلیمو می خورم. این دوره هم می گزره و دوره ای جدید شروع می شه ،داشتم فکر می کردم ادم هرسال نگرشش به دنیا به اعتقاداتش و کارای قبلیش عوض می شه ،من نسبت به دو سال پیش خیلی تغییر کردم ،و می دونم که این تغییر از چی نشات می گیره ،ولی به قول کافکا تو کافکا در کرانه ،ادم.همیشه باید یه جایی رو نگه داره که اگر خسته شد و خاست برگرده ،بتونه ،جمله دقیق اش رو تو سابجکت نوشتم ،

من همچین جایی رو داشتم ،الان یه حس خوبی دارم ،دو خرداد ،زیر باد کولر ،دارم به صحنه ی خنده دار سریال کشاورز مدرن فک می کنم و می خندم و اینستاگرام چک می کنم ،کی می دونه که من چقدر زنده ام ،کی می دونه که شاید در اینده وقتی برای این کارا نداشته باشم ،پس بای الان زندگی کنم و کارایی که راضیم می کنه رو انجام بدم ،دلم می خاد تا می تونم سریال ببینم و از توشون نکته هایی که دلم می خاد رو جزب کنم ،دلم می خاد برم بیرون بگردم ،پارک ،خیابون ،الان خیلی فصل قشنگیه ،همه جا پر گل ،حس می کنم بهار امسال طولانی شده چون این گلای زرد که گوشه کنار شهر و تو پارکا به چشم می خورن ،همیشه و من دوسشون دارم ،فروردین تموم نشده می ریختن و سبز می شد درخچه اش ول الان خرداد و هنوز این گلای زرد هستن. 

کتاب غول مدفون رو نخوندم ،جزبم نکرد ،فکر می کردم قشنگ باشه ،الان کتاب از دو که حرف می زنم از چی حرف می زنم هاروی موراکامی رو در اوردم بیرون که بخونم ،هنوز دو صفحه اش رو خوندم 😂 

دلم می خاد ،فست فود خوردنم رو کم کنم ،مصلا یه ماه هر وقت می رم بیرون فست فود نخورم ،تو فکر این کارم و این کارو می کنم ،یه دندون عقلم داره در می یاد و فکم رو ازیت می کنه ،باید برم دکتر تنبلیم می یاد. همچنین اون افتی که ازش صحبت می کردم از چند ماه پیش هنوز هست ،گاهی باد می کنه ،و دوباره می ره. 

و دیگه اینکه ،همین دیگه ،مدرن فارمر هم خیلی خنده داره ،خییلی. 

ازدواج قراردادی 

می دونین من چجوریم ؟وقتی یه سریال یا فیلم غم انگیز می بینم باهاش گریه می کنم ،تازه دردای خودمم یادم می یاد گریه هه بیشتر می شه ،مصلا من سر یوجونگ هم گریه کردم یجوریم که وقتی یکی جلو روم گریه می کنه. منم باهاش همراهی می کنم ،الان قضیه منو یوعه اس ،یوعه هی دم به دقیقه اشکش دم مشکشه  منم همینطور. ،ینی اشک نمی زاره قسمت دوازده رو ببینم ،وگرنه می خاستم ببینم. وای که چقدر غم انگیزه. چقدر. الان با صورتی خیس در خدمتتون بودم.😭😭😭