ریدم به این زندگی 

دوس داشتم برم بشینم فیلم ببینم ،زیرنویسش اومده بود اون فیلم پارک هه جین ،خیلی خوشال شدم که اومد ،چشام درخشید ،برق زد ،باز دوباره بحث همیشگی بیکار بودن من و اینکه برمشرکت امیر پیش اومده ،حالم از امیر بهم می خوره که انقدر سیریشه و هی یه مساله ی قدیمی رو پیش می کشه ،متفرم ازش که هی می ره ،مییاد می گه چی کار می کنی ،فلان ،بیکاری ،اخه به تو چه ،به تو چه ،وای چرا نمی فهمه که نمی خام پیش اون کار کنم ،واقعا انقدر سخته فهمش ،اه ،عوضی ،گه ،ازش متنفرم که هی مس ره می یاد این موضوع رو پیش می کشه ،زسر زیر به مامان و بابا می گه ،که چی ،مصلا این یه موضوعیه که به اونا مربوط باشه ،مصلا به اونا بگه ،من مجبور می شم برم شرکت خراب شده ی اون کار کنم ،هر خراب شده ی دیگه ای هم برم کار کنم ،تو لونه ی سگم باشه ،بهتر از شرکت اونه ،گه ،کصافط. 

اصلا عصابم بهم ریخته ،گاهی فکر می کنم این یه سالی که به بهانه ی درس خوندن خونه موندم ،همچینم لزت بخش نبوده و خیلیم تو عزاب بودم ،فقط همون چند ساعتی که سریال می دیدم ،و تو حال و هوای دیگه ای بودم ،خوب یوده ،اینکه وقتمو یا سریال دیدن پر می کردم در واقع یه جور بهونه بوده ،برای اینکه خودم رو از روزمرگی و این عزابای روحی نجات بدم ،و اینکه مجبور نباشم که برم شرکت امیر یا اینکه صبح تا شب هی تو خیابونا و شرکتای مختلف دنبال کار نگردم ،برای اینکه خسته شده بودم از اینک هرجا می رفتم سوالای احمقانه می پرسیدن و برم نمی داشتن ،و دست از پا درازتر برمی گشتم خونه ،و ضایع می شدم ،همه فکر می کردن که حتما من هیچی بلد نیستم که هیچ جا برم نمی دارنو و امیر منو با لطف و محبت کنار خودش نگه داشته بوده ،و هیشکی غیر از شرکت امیر نیست که من برم کار کنم ،الانم که بیکارم همه باز فکر می کنن که چرا من نمیرم شرکت امیر ،برای اینکه ازش بدم می اد ،یرایاینکه اگر کاریو بلد نباشم بدتر از غریبه جلوی همه تحقیرم می کنه ،و نمی تونم جوابشو بدم ،برای اینکه اگه چیزیو ندونم بخام ازش سوال کنم ضایع ام می کنه و خودشو سگ می کنه ،یه حوری رفتار می کنه که انگار نه اینگار که خودش داشته التماس می کرده من برم شرکتش کار کنم،

همه چیو با هم قاطی می کنه ،همه مسائل رو ،من تو شرکت دست تو دماغم کنم یا با یه نفر بگم یخندم سریع برام حرف در م اره و می یاد همون شب می زاره کف دست بابا،که من روابط اجتماعی بلد نیستم و چرا رژ می زنم ،چرا موهام بیرونه چرا این مانتو رو پوشیده ،چرا این کفشو پوشیده،چرا به فلانی سلام نداده چرا من مییام نمی یاد جلو در به من یگه سلام ،چرا برا من یه لیوان چایی نمی یاره ،چرا با فلانی ایجوری حرف زد و خلاصه شصت تا حرف دیگه ، می خام برم کار کنم که از خونه دور باشمو دو کلوم با اینو اون حرف بزنم چیز یاد بگیرم نه اینکه صم و بک برم بیام ،تازه یه سگ پاسبونم هی گازم بگیره و بکن ،نکن بکنه ،اینا هیچ کدومشون این چیزارو نمی فهمن فقط الکی دهنشونو باز می کنن گه اضافی می خورن ،یک و نیم بوخوره تو سرش ،اون اگه خیلی نگران بیکار بودنه منه ،یا یه کار دیگه برام پیدا کنه یا یه شوهرپیدا کنه برم گورمو گم کنم از این خراب شده ،اه روانی شدم .

رفتم دکتر بالاخره ،نمی ودنی چه پروسه ای داشت ،پدرم در اومد 

چرا باید به موبایل ،قاب انداخت ،من اصلا قاب ایفون رو دوس ندارم ،کلا هر شکلیم که باشه ،از چشمم می افته ،دلم می خاد در ارم خودشو بگیرم دستم ،بعد دوباره می گم ،خراب می شه و اینا ،وای خودش خیلی خوبتره 😭😭😭😭 امروز برا افته رفتم نمونه برداری ،بک گراندی از نمونه برداری نداشتم ،کلی ترسیدم ،تازه خودم که فکر می کنم اونی که باید ازش نمونه بگیره رو بر نداشته ،حالا اونحا داغ بودم ،ورم داشت ،داشت خون می اومد ،ندیدم درست ،تازه مصلا بخیه زده بود ،عصر نشده ،بخیه اش باز شد نخش ،منم  نصف نخشو قیچی کردم ،بعد دیدم باز بلنده ،اومدم بگیرم تو انگشتم ،اونم قیچی کنم ،که در اومد کلا ،از صبح ساعت شش بلند شدم رفتم بیمه ،خسته شدم ،الان خیلی خابم می یاد ،چحوری می خام بیدار شم برم سرکار ،تازه شبا هم بشینم سریال ببینن ،اصلا نم تونم ،چشامو باز نگه دارم ،وای. ستمه. 

دارم می میرم 

می دونی چجوریم ؟!نزدیک ساعت هشت ،نه که می شه ،نمی دونم از خستگی یا از چی ،یه حس بی حالی بهم دست می ده ،چشامو به زود باز نگه می دارم ،و دستام بی حال و بی انرژی هستن . دهنم همه اش خشکه ،افته هنوز هست. ،فکر می کنم دارم می میرم

شانس 

•…من هم مثلا اگر بخواهم سنگی بیندازم ان سوی رودخانه و دستم را ببرم عقب که سنگ را پرتاب کنم ،ارنجم می خورد به نفر کناری و او داد می زند: «ای! دردم گرفت! «•ص238 /پرتره ی یک نویسنده/ دازای اوسامو/ همشهری داستان