یکشنبه ،ریست ،ای وانا ریست 

سلام فردا یکشنبه اس و کلاس دارم ،در واقع الان فرداس ،ساعت دو صفرو ده دیقه یکشنبه ،حتما امشبم نمی تونم خوب بخابم ،تصمیم گرفتم فردا برم اینلی زینلی البته اگر تافردا نظرم تغییر نکنه ،هیچ کدوم از تمرینارو نتونستم حل کنم ،خیلی سخته ،واقعا نمی فهمم ،برای گفتن یه چیزی اومده بودم یادم رفت ،در راه فرودگاه رو دیدم. لویی ابکی شد ،خیلی بد شد حیف ،دوست دارم قلب سرخو دانلود کنم ببینم ،ولی می گم ولش کن ،هنوز سریال جدید رو شروع نکردم ،دیشب خاب امام زاده و اینا می دیدم ،تمرینارو فرستادم گروه ،یکی از دخترا گفت می ده براش حل کنن حالا کی معلوم نیس 😐 اها مقاله یه پاراگراف اش مونده ،شایدم دوتا یادم نیست. دیگه عصابم خورد شد پی اش رو نگرفتم ،امروز کلافه و خسته شدم ،فردا بیا زیاد راه بریم. باشه ؟

در راه فرودگاه/اسکله رودخانه هان 

اخرش این سریال تموم می شه ،اینا به ما نمی گن چرا این زنه انقدر سنگ دل و ترسناک. 

اون تا مرد از کارای این زن اخر دق می کنن. هه 

وای. کاش زنه زودتر از شوهرش جدا شه. اه خیلی حال بهم زنه شوهرش ،اه اه. سست عنصر ،مشنگ. 

چقدر خوبه که ادم تو شهری زندگی کنه که دور تا دورش اب و دریا و جنگل باشه و وسط شهرشم یه رودخانه بزرگ  .نه ؟! چقدر دوس دارم تو همچین شهری زندگی کنم. 

شنبه ،ساعت دو و ده دیقه ی صبح. 

ترجمه/ مقاله پنج صفحه ای/ همه اش شر و ور بود/ببخشید ولی من از عهده اش بر نمی یام. 

از دیروز شب گمون کنم ،دارم ترجمه می کنم ،فک می کنی چقدر ترجمه کردم ؟سه صفحه. اونلی تیری پیج. 

وای چقدر سخته ترجمه ،پووف خوبه مترجم نشدم ،پولش از نظر من که می خام مقاله های بعدیو بدم برا ترجمه زیاد بود و هست ،ولی فک می کنم که چقدر چالش برانگیز و طاقت فرسا ست ،به این فک می کنم که تازه کمم می گیرن. اخ ،سرم درد گرفت. اه. چقدر خسته کننده  بود. 😭😭😭😭😭

سه شنبه ،ساعت هشت و بیست دیقه ی صبح. شبکه دارم ،کلاس دومم تشکیل نمی شه. 

دیشب بارون اومده ،در واقع دیشب نه ،دم صبح بوده احتمالا ،انقدری بوده که هنوز خیابونا خیسه و هنوز بوش هست ،کاش بیدار می شدم می دیدم بارونو ،سه شنبه تا برعکس یکشنبه ها دیر می خابم و خوب ،درست ساعت هفت بیدار شدم. فک کردم خواب موندم گفتم پس چرا موبایلم زنگ نخورده ،نگاه کردم دیدم هنوز یه ربع مونده تا زنگ بخوره. هه. 

دیشب «مردی که در خانه ما زندگی می کند »

رو دانلود کردم ،قسمت اول ،الانم دماغم کیپ شده نمی تونم درست نفس بکشم هی نفس تنگی می گیرم ،چه هوایی ،دل انگیزه ،روزتون بخیر. 

امیدوارم روز خوبی داشته باشم. 

اگر تو مرا یادت باشد ،عین خیالم نیست که کس دیگه ای مرا به خاطر نیاورد. جمله دقیقش یادم نی ،کافکا در کرانه. 

من ادمیم که زورم می یاد جزوه رو بردارم بزارم تو کیفم ببرم اوهههه تا پونک چون کیفم سنگین می شه ،ولی کتاب داستان رو می زارم تو کیفم حتی اگه نشه بخونمش ،که یه وقت هوس کردم همراهم باشه. 

من ادمیم که فرعیات رو چسبیدم و کارهای مهمم زمین مونده ،زمین نمونده ،معلقه زورم می یاد وقت بزارم دوتا خط مقاله ترجمه کنم ولی زورم نمی یاد بشینم سه ساعت سریال ببینم ،چقدر این موضوع مقاله ها سخته ،

چقد. زورم می یاد درس بخونم ،تو راه دانشگاه داشتم فکر می کردم ،اگه دانشگاه قبول نشده بودم الان داشتم چی کار می کردم! ینی تو این مدت کار پیدا کرده بودم ؟

این یه ماه چه مصه برق گزشت ،هیچی ازش نفهمیدم ،همه چیز یهویی شد ،چیزی که خیلی انتظارش رو می کشیدم و می خاستم به دست اوردم ،حالا نمی دونم باهاش چی کار کنم ،انگار که طلب یه عالمه پول کرده باشم و از اسمون افتاده باشه بغلم ،یهویی ،و بعد از اومدنش کلی خوشحال شده باشم و شکر به جا اورده باشم و بعد تموم شدن هیجان ،ندونم با پولا باید چی کار کنم ،

یه همچین حسیه. 

الان که از داغی به دست اوردن اون چیز ،سرد شدم ،تازه فهمیدم چه رشته ی مسخره ای قبول شدم ،داشتم فکر می کردم من اصلا تو کنکور معماری نزدم ،چطور معماری قبول شدم ،😐😕 هه سیستم قبولی دانشگاه آزاد دیگه ،

هربار سر کلاس الکترونیک دیجیتال می شینم به این موضوع فکر می کنم که من چرا معماري رو انتخاب سوم زدم ،بعد ش سریعا این  فکر رو رها می کنم خودم رو سرزنش می کنم که تنبلم و همه ی رشته ها و همه درسها سخته ،و من از پسش برمی یام فقط  دارم  در حد بنز تنبلی می کنم ،

مصلا قرار گزاشتم جمعه مقاله بخونم ،ببینم جمعه طلسم می شکنه. 

فردا یه کلاس تشکیل نمی شه ،از اینکه یه کلاس تشکیل نشه بدم می یاد چون بعدش مجبورم تو یه روز غیر درسی برم دانشگاه به خاطر یه کلاس. استاد عوضی. 

از اینکه یه کلاس سر ساعت که تو انتخاب واحد نوشته شروع و تمام نشه بدم می یاد ،بدم  می یاد یه سری ابله می گن  کلاسو ساعت 12:30شروع کنه و از اونور زود ،من واحدارو  با یه ساعت فرجه ی وسطش  حساب کردم برداشتم که به ناهار و نماز برسم ،برای همین همیشه این منم که مخالفت می کنم ،و چون  تعداد کم بوده کلاس همونجوری باقی می مونه. و من به رضایت می رسم ،وقتی می فهمم استاد به  فکر حل تمرین هست و می خاد یه روز بزاره برا حل تمرین به رضایت می رسم ،قبلترش که بگه این موضوع رو ،این قضیه که مصالی حل نمی کرد داشت می رفت رو عصابم ،سریع بهم می ریزم ارامش درونیم خط خط می شه و دلشوره می گیرم ،خودخوری می کنم که ینی هیچکس حالیش نیست و هیچکس چرا هیچی  نمی گن ،ینی  فقط من نمی فهمم مبحث  رو ،بعدش که یخوره می گزره و صحبتها رو می شنوم می بینم من چقدر جلو هستم ،همین موضوع مقاله ها ،هیچکس هنوز موضوع اش رو پیدا هم نکرده ،فقط عورد می دن همشون ،همچین حرف می زنن با  اطمینان انگار همه چی می دونن و همه کارشونو  کردن 

و فقط من موندم ،بعدش می بینم اینطور نیست. 

ولی با این حال نمی دونم چرا من همیشه نمره کم رو می گیرم و اونا زیاد 😐😐😐 عجیبه. 

فاطمه اومده بود اینستاگرام می گفت چرا نگفتی دانشگاه قبول شدی ،خاستم برم  باهاش حرف بزنم در مورد مقاله تا بپرسم ، ولی منصرف شدم ،اون که هیچ وقت هیچی  نمی دونه ،لابد می خاد کس شر بگه ،برای همین کلا بلاکش کردم اصلا برای چی باید کسیو دوستم بدونم درحالی که سالی یه بارم ازم سراغ نگرفته ،این چه دوستییه ؟! دوستی فقط برا زمان دانشگاه ینی ،چطور دیگران با دوستای دانشگاه هشون دهنوزدر ارتباطن با هم صمیمی ان ،عروسی هم می رن حتی ،چرا ما هیچ وقت از این دوستیا نداشتیم ،

چرا هیچ دوستی برام وجود نداره تا از دردها و استرس هام بهش بگم ،بدون اینکه نگران باشم قضاوتم کنه ،

هرچی بیشتر می نویسم بیشتر ناراحت می شم ،چرا خالی نمی شم ؟!

چه زندگی سختی داریم. چقدر بیهوده اس زندگی ایمون ،ازش هیچی نفهمیدیم. هیچی.