اگر تو مرا یادت باشد ،عین خیالم نیست که کس دیگه ای مرا به خاطر نیاورد. جمله دقیقش یادم نی ،کافکا در کرانه. 

من ادمیم که زورم می یاد جزوه رو بردارم بزارم تو کیفم ببرم اوهههه تا پونک چون کیفم سنگین می شه ،ولی کتاب داستان رو می زارم تو کیفم حتی اگه نشه بخونمش ،که یه وقت هوس کردم همراهم باشه. 

من ادمیم که فرعیات رو چسبیدم و کارهای مهمم زمین مونده ،زمین نمونده ،معلقه زورم می یاد وقت بزارم دوتا خط مقاله ترجمه کنم ولی زورم نمی یاد بشینم سه ساعت سریال ببینم ،چقدر این موضوع مقاله ها سخته ،

چقد. زورم می یاد درس بخونم ،تو راه دانشگاه داشتم فکر می کردم ،اگه دانشگاه قبول نشده بودم الان داشتم چی کار می کردم! ینی تو این مدت کار پیدا کرده بودم ؟

این یه ماه چه مصه برق گزشت ،هیچی ازش نفهمیدم ،همه چیز یهویی شد ،چیزی که خیلی انتظارش رو می کشیدم و می خاستم به دست اوردم ،حالا نمی دونم باهاش چی کار کنم ،انگار که طلب یه عالمه پول کرده باشم و از اسمون افتاده باشه بغلم ،یهویی ،و بعد از اومدنش کلی خوشحال شده باشم و شکر به جا اورده باشم و بعد تموم شدن هیجان ،ندونم با پولا باید چی کار کنم ،

یه همچین حسیه. 

الان که از داغی به دست اوردن اون چیز ،سرد شدم ،تازه فهمیدم چه رشته ی مسخره ای قبول شدم ،داشتم فکر می کردم من اصلا تو کنکور معماری نزدم ،چطور معماری قبول شدم ،😐😕 هه سیستم قبولی دانشگاه آزاد دیگه ،

هربار سر کلاس الکترونیک دیجیتال می شینم به این موضوع فکر می کنم که من چرا معماري رو انتخاب سوم زدم ،بعد ش سریعا این  فکر رو رها می کنم خودم رو سرزنش می کنم که تنبلم و همه ی رشته ها و همه درسها سخته ،و من از پسش برمی یام فقط  دارم  در حد بنز تنبلی می کنم ،

مصلا قرار گزاشتم جمعه مقاله بخونم ،ببینم جمعه طلسم می شکنه. 

فردا یه کلاس تشکیل نمی شه ،از اینکه یه کلاس تشکیل نشه بدم می یاد چون بعدش مجبورم تو یه روز غیر درسی برم دانشگاه به خاطر یه کلاس. استاد عوضی. 

از اینکه یه کلاس سر ساعت که تو انتخاب واحد نوشته شروع و تمام نشه بدم می یاد ،بدم  می یاد یه سری ابله می گن  کلاسو ساعت 12:30شروع کنه و از اونور زود ،من واحدارو  با یه ساعت فرجه ی وسطش  حساب کردم برداشتم که به ناهار و نماز برسم ،برای همین همیشه این منم که مخالفت می کنم ،و چون  تعداد کم بوده کلاس همونجوری باقی می مونه. و من به رضایت می رسم ،وقتی می فهمم استاد به  فکر حل تمرین هست و می خاد یه روز بزاره برا حل تمرین به رضایت می رسم ،قبلترش که بگه این موضوع رو ،این قضیه که مصالی حل نمی کرد داشت می رفت رو عصابم ،سریع بهم می ریزم ارامش درونیم خط خط می شه و دلشوره می گیرم ،خودخوری می کنم که ینی هیچکس حالیش نیست و هیچکس چرا هیچی  نمی گن ،ینی  فقط من نمی فهمم مبحث  رو ،بعدش که یخوره می گزره و صحبتها رو می شنوم می بینم من چقدر جلو هستم ،همین موضوع مقاله ها ،هیچکس هنوز موضوع اش رو پیدا هم نکرده ،فقط عورد می دن همشون ،همچین حرف می زنن با  اطمینان انگار همه چی می دونن و همه کارشونو  کردن 

و فقط من موندم ،بعدش می بینم اینطور نیست. 

ولی با این حال نمی دونم چرا من همیشه نمره کم رو می گیرم و اونا زیاد 😐😐😐 عجیبه. 

فاطمه اومده بود اینستاگرام می گفت چرا نگفتی دانشگاه قبول شدی ،خاستم برم  باهاش حرف بزنم در مورد مقاله تا بپرسم ، ولی منصرف شدم ،اون که هیچ وقت هیچی  نمی دونه ،لابد می خاد کس شر بگه ،برای همین کلا بلاکش کردم اصلا برای چی باید کسیو دوستم بدونم درحالی که سالی یه بارم ازم سراغ نگرفته ،این چه دوستییه ؟! دوستی فقط برا زمان دانشگاه ینی ،چطور دیگران با دوستای دانشگاه هشون دهنوزدر ارتباطن با هم صمیمی ان ،عروسی هم می رن حتی ،چرا ما هیچ وقت از این دوستیا نداشتیم ،

چرا هیچ دوستی برام وجود نداره تا از دردها و استرس هام بهش بگم ،بدون اینکه نگران باشم قضاوتم کنه ،

هرچی بیشتر می نویسم بیشتر ناراحت می شم ،چرا خالی نمی شم ؟!

چه زندگی سختی داریم. چقدر بیهوده اس زندگی ایمون ،ازش هیچی نفهمیدیم. هیچی. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s