جنگل نروژی 

ناگاساوا یه پسر اشراف زاده و به شدت پولدار که دغدغه هاش خیلی با دغدغه های واتانابه فرق می کنه ولی از یه لحاظ شبیه همن نمی تونم بگم از چه لحاظی ولی مکمل هم می شن ،اون گستاخ و اشغال و حرومزاده اس ،واتانابه مرموز و با و حسای مختلف اش همچنان درگیره ولی احساسات اش رو بروز می ده و خیلی رک .ولی گستاخ نیست ،ولی ناگاساوا دقیقا مابزای بیرونی داره ،اشراف زاده ای که همه رو از بالا می بینه و نقسش از جای گرم بلند می شه. 

جملات قصار از جنگل نروژی 

«هیچ حقیقتی نمی تواند اندوهی را که برای از دست دادن یک عشق احساس می کنیم ،درمان کند. هیچ حقیقتی ،هیچ صمیمیتی ،هیچ نیرویی ،هیچ مهربانی ،نمیتواند این اندوه را درمان کند. تنها کاری که می توانیم بکنیم ،این است که ببینیم اندوه تا اخرین ذره ی درونمان را پر می کند و چیزی از ان بیاموزیم ،اما چیزی که می اموزیم ،در رویارویی با اندوه بعدی که بدون هشدار قبلی به ما یورش می اورد ،هیچ کمکی نمی کند. » صفحه 360/جنگل نروژی 

هارد ،کامپیوتر ،دلم برا کانگ گی تان تنگ شده باورت می شه ؟

کامپیوتر م بدون اینکه هاردش و محتویاتش اسیب ببینه اینجا بغل دستمه ،وقتی اومد بغلش کردم ،کیسم رو می گم ،عاشقشم ،بهش گفتم دلم براش تنگ سده و عمرا بهش خیانت کنم و لپ تاپ بخرم. اوف خیالم راحت شد نگران بودم فیلمام بپره 😂💕💕💕 

جنگل نروژی 

خب… واتانابه یه پسر کاملا نرمال بود ،یه ادم با اخلاق ،فهیم ،با شعور ،خیلی احساساتی ،و خیلی مسعولیت پذیر ،در واقع اون ضربه ای که خودکشی دوستش بهش وارد کرده بود یه غم پنهانی در درونش به جا گزاشته بود ،و حسی که به ناعوکو داشت ،حس مسعولیت پذیری بود ،چون سه تا دوست بودن و بعد از خودکشی دوستشون ،باز همو دیدن به عنوان یه دختر و پسر ،فکر کردن عاشق همن ،درحالی که دختره به شدت افسرده بود و دنبال این بود که یکی بهش دلداری بده ،ولی در واقع چون خودکشی دوستش هم به خودش هم به دوست دختر دوستش ضربه زده بود در غایت یه مرد دلش نمی خاست اون دختر بیشتر ضربه ببینه و می خاست پیشش باشه و تنهاش نزاره ،خیلی سعی کرد خیلی کمکش کرد ،براش از هر دری حرف می زد ،بی مهابا ،افکارش رو بی اینکه توش خللی ایجاد کنه یا تغییری ،به تحریر در می اورد ،براش از درونی ترین حسهاش می گفت ،نوشتن برای ناعوکو یه عادت دوست داشتنی و ارامبخش بود براش انگار که داشت یادداشت های روزانه می نوشت ،خیلی دوس داشتم این کاراشو ،از نظر من یه ادم نرمال و واقع گرا بود و منطقی ،من از اولم که با میدوری اشنا شد حدسشو زدم از دختره خوشش اومده ،میدوری خیلی پر نشاط و پر انرژی و به قول خودش یه ادم زنده بود کسی که خون تو رگهاش جریان داره و کنارش بود ،»قطعا ما دو نفر خیلی خوب با هم کنار می امدیم «میدوری خیلی سعی کرد تا خودشو تو دل واتانابه جا کنه و این کارو کرد ،بی اینکه خودش متوجه شه ،عاشق میدوری شده بود ،سرگشته میدوری بود ،وقتی میدوری رو بعد مدتها دید و میدوری بهش ابراز احساسات کرد من داشتم از ذوق ،پایین و بالا می پریدم ،تو صفحه ی 344وقتی بعد از چند ماه کم توجی میدوری ،دست اخر خود میدوری می یاد اشتی ،من بااگلای صفحه نوشتم «میدوری خیلی خوبه ،چطور می تونه عاشقش نشه ،من اینجا عاشق شخصیتش شدم ،عاشقش شده حالیش نیست » باورم نمی شد دوصفحه بعد ابراز عشق کنه به میدوری اصلا تو ذهنم نمی گنجید ،وای عالی بود ،عالی ،

میدوری خیلی شفاف ،خیلی ،همه چیز و همه حساش زنده اس ،تو کف دستشه ،بی غل و غش و از احساساتش خبر داره و اونارو به زبون می یاده ،می دونه چی می خاد و چی نمی خاد ،

صفحه ی 348،ینی حتی الانم برای دهمین بار جمله ی واتانابه رو می خونم هیجان زده می شم ،وای پسر اصلا شوک زده شدم ،یه لحظه اولش نفهمیدم چی شد برگشتم عقب که باز بخونم ،دیدم برگشته به میدوری می گه :»من هم عاشقت هستم. از صمیم قلب. دیگر هرگز نمی خواهم تو را از دست بدهم. »

و بعد صفحه بعد می گه: «این حرف من است و در این باره جدی هستم. » 

بالای صفحه نوشتم «کل کتاب منتظر این لحظه بودم » ینی اگه ابراز عشق میدوری رو رد می کرد دیگه همه ی

چی تموم بود. ینی ازش به شدت قطع امید می کردم.  

و فصل یازده که اخرین فصل کتاب هست ،می دونستم اخرش ناعوکو خودشو می کشه ،اصلا از اولش دلم می خاست زودتر خودکشی کنه ،دست از سر پسره برداره ،بعد از خودکشی دختره ،واتانابه خیلی افسرده می شه ،خودشو تو مرگش تقصیر کار می دونه و عذاب وجدان داره که حالا اون مرده بره با عشق جدیدش شاد زندگی کنه ،ریکو که تو آسایشگاه روانی وسط جنگل به عنوان درمانگر ناعوکو بوده ،به کمکش می یاد و اون رو از این بهت و شوک بیرون می یاره ،براش یه شب بیاد ماندنی می سازه و بهش می گه اون مراسم خاکسپاری غم انگیز رو دور بریز و «تنها مراسم حیرت اور خودمان را به یاد داشته باش » منظورش اینه که زندگی جریان داره اون انتخاب خودش بود که خودشو بکشه ،ولی تو که زندگی کردن رو انتخاب کردی جای اونیم که مرده شاد باش و شاد زندگی کن ،تهشم از اول می دونستم که ریکو به واتانابه چشم داشت باهاش خابید ،به همین راحتی ،بس که خوب بود این پسر منم دلم خاست باهاش بخابم. چه برسه به یه زن چهل ساله ،و بعد از اون می ره به میدوری زنگ می زنه و انها سالهای سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کنند.  

خب ،طبعا چون اخرش خوب تموم شد ،دوسش داشتم ،ول ترجمه اش و غلط نوشتاری و سانسورای مزخرفش حالمو بهم زد ،حتما اینارو به گوش ناشر ش که تو اینستا هست خاهم رسوند. 

تمام. من در تاریخ 7اذر 95،بالاخره جنگل نروژی رو خوندم. 

این دو هفته اول اذر 

کامپیوتر م خراب شده ،اونم تو همچین هفته مهم و حساسی. 😕😐اصلا عصابمو بهم ریخته ،بالا نمی یاره ویندوز رو. همه اش ریست می شه. امیر می گه از سی پی یوشه. 😐این هفته کلی کار دارم. یادم نمی یاد خیلی چیزا بود که قرار بود بگم ،نوشتن رو انداختم عقب و الان یادم رفته ،دارم اورجینال ساند ترک ،مانستر رو گوش می دم. عجب سریال قشنگی بود ،یادش بخیر. چه روزای خوبی بود. 💕 یاد روزای یللی بخیر. اهان یادم اومد اون هفته ،هفته پیش ینی ،هرچقدر دلم خاست یللی کردم اصلا انقدر حال داد ،فیلم دیدم ،سریال دیدم ،خابیدم هیچ کاری نکردم ،بعد جنگل نروژی رو شروع کردم به خوندن و چندین تا ازش نقد نوشتم که لپ کلام اینکه کاش اصلا نمی خوندمش خیلی مزخرفه ،خیلی بد شده سانسوراش ریده بهش. خلاصه اینجوری. بابا خیلی زاقارت مصلا یه جا نوشته سکس ،یه جا سکس رو بودن ترجمه کرده یه جا ازدواج ،کتابای دیگه موراکامي که از مهدی غبرایی بود اصلا اینجوری نیست ،قشنگ نوشته حالا لازم نیست شرح بده ولی خب نوشته که مصلا رفتیم خابیدیم یا مصلا عشق بازی کردیم. این خیلی ریده ،خیلی ،مگه مجبورین اخه ،کتابو مثله اش کردن. کنچانا ،امروز گروه الکترونیک دیجیتال رو عوض کردم ،دیدم از اون گروهی که اول به خاطر اینکه بی گروه نمونم اسممو نوشته بودم ،ابی گرم نمی شه ،هیچ کدومشون که نمی یان ،از طرفی این دختره هم خیلی چندش و پر مدعا بود دنبال این بود که یکی هی براش تمرین حل کنه ،بزاره کانال خانوم برداره بیاره ،حالمو بهم می زنه خلاصه ،از اون اومدم بیرون اسممو نوشتم تو یه گروهی که همشون هم زرنگن هم می شه باهاشون حرف زد چندش نیستن ،تازه ازشون کار با نرم افزار رو هم یاد گرفتم 💕خیلی خوب شد موبایلم فقط دو درصد شارژ داره ،تازگی مصلا امروز و اون روز که هوا سرد بود وقتی شارژ هم داره یهو خاموش می شه تا نزنم تو برق بالا نمی یاد. نمی دونم چرا. امیر هم شب شد هنوز نیومده کامپیوتر رو ببره درس کنه خوبه بهش گفتم بیا زود بیا ،گرچه اونم کار داره نباید زیاد متوقع بود. خدا خیرش بده. حداقل این کارارو بی منت انجام می ده ،گاهی هم با منت ولی درست انجام می ده. حالا هرچی من باهاش مودبانه حرف زدم. 💕👍فعلا. 

جنگل نروژی 

میدوری گفت: «دارد ،فقط تو نمی فهمی. در زندگی دخترها لحظاتی وجود دارد که برخی چیزها برایشان به طرز شگفت انگیزی مهم می شود. «_»چیزهایی مثل پرت کردن کلوچه توت فرنگی از پنجره ؟»

صفحه 107

این دختره خیلی با انرژی و شاد و نرمال بود ،دقیقا نقطه مقابل خود واتانابه و ناعوکو ،این چیزی که من فهمیدم که اینه رفتن تو هم داشتن می رسیدن به جای حساس که دختره می گه دوس پسر دارم ،خلاصه اینجاهاشو خیل تابلو و گنگ سانسور کردن ،نمی دونم  چرا در حالی که تو گوسفند وحشی این چیزا رو نوشته بود ،مصلا اینکه باهم لب می گرفتن کنار هم می خابیدن یا لباس زیر و این چیزا ،ولی اینجا حتی لب گرفتن رو هم ننوشته ،ریده تو کتاب ،بعد  یهو صفحه بعد کلمه سکس رو به کار برده ،،اصلا یه وضعی. ولی خب فعلا دارم می خونم. شاید اصلا ازش تعریف نکنم به خوبی ،چون ترجمه افتضاحه ،راس می گفتن سانسور زیادی ریده تو کتاب ،شاید زبان اصلیش کتاب خیلی خوبی بوده ولی ترجمه فارسی و سانسور نابودش کرده.