میدونی کدوم احساسات بیشتر از همه انرژی می بره!؟ 

داشتم یه مجله می خوندم اسمش یادم رفت ،در مورد اثار میازاکی که من فقط یکیش رو دیدم ،»باد بر می خیزد» نوشته بود ،نقد و خلاصه و این چیزها ،تو یه کارتون به قول نویسنده معمولی و ساده و با موضوع تکراری چقدر عناصر زیادی رو به کار بردن تو بطن انیمه ،واقعا خیلی هیجان انگیز و جالبن این ژاپنیا ،پشت هر قدمشون یه فلسفه اس. و پر از معنا ،عالیه ان. یکشنبه وقتی استاد نیومد و زحمات من در حل کردن تمرین ها هدر رفت ،تا رسیدم خونه ،نشستم سریال دیدن تا شب دوشنبه که جزوه گزاشتم تو کیفم برای سه شنبه ،دوشنبه صبح قبل شروع سریال دیدن رفتم یخورده این دارالترجمه ها رو قیمتارو چک کردم برای ترجمه ی مقاله های ازمون پزیری ،حالمو بهم می زنه نشستن و ترجمه کردن ،حالمو به هم می زد. سر اون پنج صفحه خیلی سختی کشیدم ،ولی همه جا گرون بودن دیگه سه شنبه شب خودمو اروم کردم و سرنوشت سختم رو پذیرفتم و قرار گزاشتم که بشینم خودم روزی دوصفحه اینا ترجمه کنم. تو همین گشتن دنبال مترجم یه پیام فرستاده بودم به یکی از دخترای کلاس که تلگرامی اشنا شدیم ،که شب سه شنبه بعد از پذیرفتن سرنوشتم ،پیام داد که کیو می شناسه که با صدتومن سر و ته قضیه هم می یاد ،منم خوشال ،در پوست خود نمی گنجیدم که منو از شکنجه ی ترجمه کردن و ندیدن سریال و تفریح نجات داده ،خلاصه صحبت کردیمو و اوکی شد ،الانم با خیال راحت در خدمتتون هستم. فردا و پس فردا الکترونیک می خونم ،یکشنبه کوییز دارم ،یکشنبه ،مقاله های شبکه رو پیرینت می گیرم بخونم بریم تو مراحل اماده سازی ،این دختره ام قرار بعد یه هفته ترجمه رو بفرسته ،کلی باهاش طی کردم که تخمی نباشه و گوگلی نباشه و اینا ،گویا خیلی از خودش مطمئنه ،نمی دونه من خودم یه پا ایراد گیرم ،حالا در هرحال خدارو شکر پیدا شد و مارو از شکنجه مدام نجات داد. اخ نمی دونی چقدر ناراحت بودم که پنجاه صفحه باید خودم ترجمه می کردم از طرفی ،باید چهارصد تومن می دادم برا ترجمه اش ،که اونم زورم می اومد ،خلاصه تو بدجور وضعیتی بودم. خلاصه اینکه اینجوری ،خدا رو شکر. ده قسمت یاداوری دیدم ،فک کنم هفته بعد تمومه ،دیگه هیچ سریال در حال پخشی ندارم جز «مردی که در خانه ما زندگی می کند » در راه فرودگاه تموم شده امشب ولی هنوز زیرنویس نیومده که ببینمش. می خام انیمیشن «شهر اشباح » رو دانلود کنم ببینم ،یا شاهزاده مونونوکه ،از موضوع هاشون و فلسفه های مختلف پشت هر شخصیتش خوشم اومده ،پیش زمینه برای دیدنشون دارم ،اینجوری فهمش اسونتره ،فک می کردم خیلی چیزا هست که بخام بنویسم ولی الان می بینم درگیری ذهنیم فقط مربوط به ترجمه مقاله بوده ،الکترونیک اگر محاسبات اخر شو یاد بگیرم دیگه مشکلی ندارم ،خداروشکر ،هنوز انقدر کند زهن نشدم ،چهارشنبه رفتیم خونه شیرین ،خیلی خوشال شده بود ،غیبت کردیم ،گفتیم ،خندیدیم ، هول غیبتهامون پیرامون رفتارای زهرا بود ،دلم براش می سوزه هر روز داره منزوی تر و بدبخت تر می شه. پووفف. امروز پنجشنبه روزم از ساعت دوازده شروع شدش ،یازده و نیم بیدار شدم. خیلی کیف می ده وقتی زیاد می خابم ،روز کفافمو نمی ده ،فک کنم قبلا گفتم ،دوس داشتم روزم ،هر روز اندازه یه هفته باشه ،تا ،زیاد بخابم ،زیاد با گوشیم ور برم ،زیاد سریال ببینم ،و زیاد درس بخونم ،باید زیاد درس بخونم ،اینو می دونم ولی کو کسی که بهش عمل کنه ؟می دونم که باید این کارو انجام بدم ولی همه اش یللی می کنم ،باید ناخونامو بگیرم ولی حسش نیست ،دلم نمی خاد همچنان هیچ چیزی به یللی ام صدمه بزنه ،زندگی رنج مدامه و باید همیشه از چیزایی که دوس داری برای چیزای دیگه بگزرم ،از همه اینا گزشته ،نگران اینده ام هستم ،اینکه بعد از گرفتن ارشد قرار چه گهی بشم و چه گهی بوخورم ؟! خیلی عجیبه ،همه ،همه می گن ارشد خوب نیست هیچی یاد نمی دن به درد نمی خوره ،ولی با این حال صف دراز و طویل همچنان وجود داره برای ورود به دانشگاه ها برای گرفتن مدرک بالاتر ،دختر و پسر ،کاردار و غیرکار دار ،مجرد و متاهل ،چرا ؟یکی نیست بگه تو خودت انتخاب کردی اینجا باشی ،خودت برای گرفتن ارشد تصميم گرفتی ،پس چرا غر می زنی ،غرای الکی ،غرای بی اهمیت و غیر منطقی ،خیلی مسخره اس ،خجالت اوره. غراشون باعث می شه بیشتر نگران اینده شم ،بیشتر از اینکه اومدم ارشد پشیمون شم ،باید ازشون دوری کنم ،باید حرفاشون رو به یه ورم حواله کنم. باید. البوم جدید کیوهیون اومده طبق معمول به استایلش نمی یاد یه اهنگ شلوغ و هیجانی بخونه ،پس اروم و گوشنوازه و برای شب مناسب ،دلم می خاد یه پالتوی جدید بخرم ،دلم می خاد قهوه بوخورم تو اون کافی شاپه ،دلم می خاد وقتی از دانشگاه می یام خسته نباشم و برم تیراژه دور بزنم ولی خسته می شم و بیخیالش می شم ،اها ،اون دختری که می گفتم چاقه و چشاشو درشت می کنه عین طلبکارا حرف می زنه ،از من سه سال کوچکتره ،و خونه اشون فرمانیه ،باهاش که حرف می زدم اون دیدگاه اولیه ام نسبت بهش رو از دست دادم ،به نظر خوب می یاد ،می شه خوش گزروند ،دونفر از دخترا هم هستن که از کرمانشاه می یان ،فک کن ،از کرمانشاه می یان تهران برا ارشد ،همون ارشدی که می گن به درد نمی خوره ،من اگه مصلا یه پارتی داشتم بی هیچی تو یه شرکت درست حسابی استخدام می شدم ،احمق بودم که خودمو درگیر درس خوندن کنم ؟! بله پارتی ،به قول پگاه و مبینا ایران بی پارتی کار خوب نمی تونی پیدا کنی ،می بینم راس می گن ،اگه پارتی داشتم اگر امیر با این همه پارتی و اشنایی که اینور و اونور داشت منو یه جا معرفی می کرد ،من غمم چی بود ،فعلا که با همین ارشد بی اهمیتی که مردا و زنا تو دانشگاه بهش می گن ،خوب حال یه سریا رو گرفتم و دهنای خیلیا بسته شده. خیلیا. ایگنیا ؟!

یه زمانی ارزوم بود که تو اون دانشگاه درس بخونم ،ارزوم این بود ،فکر می کردم هیچ وقت بهش نمی رسم ،ولی در کمال ناباوری بهش رسیدم ،بیا به دید خوب بهش نگاه کنیم ،به چشم یه فرصت ،شاید قرار تو این دانشگاه اتفاق خوبی برام بیفته ،دید خوب ،دید خوب ،.خابم می یاد شب خوش. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s