جنگل نروژی 

خب… واتانابه یه پسر کاملا نرمال بود ،یه ادم با اخلاق ،فهیم ،با شعور ،خیلی احساساتی ،و خیلی مسعولیت پذیر ،در واقع اون ضربه ای که خودکشی دوستش بهش وارد کرده بود یه غم پنهانی در درونش به جا گزاشته بود ،و حسی که به ناعوکو داشت ،حس مسعولیت پذیری بود ،چون سه تا دوست بودن و بعد از خودکشی دوستشون ،باز همو دیدن به عنوان یه دختر و پسر ،فکر کردن عاشق همن ،درحالی که دختره به شدت افسرده بود و دنبال این بود که یکی بهش دلداری بده ،ولی در واقع چون خودکشی دوستش هم به خودش هم به دوست دختر دوستش ضربه زده بود در غایت یه مرد دلش نمی خاست اون دختر بیشتر ضربه ببینه و می خاست پیشش باشه و تنهاش نزاره ،خیلی سعی کرد خیلی کمکش کرد ،براش از هر دری حرف می زد ،بی مهابا ،افکارش رو بی اینکه توش خللی ایجاد کنه یا تغییری ،به تحریر در می اورد ،براش از درونی ترین حسهاش می گفت ،نوشتن برای ناعوکو یه عادت دوست داشتنی و ارامبخش بود براش انگار که داشت یادداشت های روزانه می نوشت ،خیلی دوس داشتم این کاراشو ،از نظر من یه ادم نرمال و واقع گرا بود و منطقی ،من از اولم که با میدوری اشنا شد حدسشو زدم از دختره خوشش اومده ،میدوری خیلی پر نشاط و پر انرژی و به قول خودش یه ادم زنده بود کسی که خون تو رگهاش جریان داره و کنارش بود ،»قطعا ما دو نفر خیلی خوب با هم کنار می امدیم «میدوری خیلی سعی کرد تا خودشو تو دل واتانابه جا کنه و این کارو کرد ،بی اینکه خودش متوجه شه ،عاشق میدوری شده بود ،سرگشته میدوری بود ،وقتی میدوری رو بعد مدتها دید و میدوری بهش ابراز احساسات کرد من داشتم از ذوق ،پایین و بالا می پریدم ،تو صفحه ی 344وقتی بعد از چند ماه کم توجی میدوری ،دست اخر خود میدوری می یاد اشتی ،من بااگلای صفحه نوشتم «میدوری خیلی خوبه ،چطور می تونه عاشقش نشه ،من اینجا عاشق شخصیتش شدم ،عاشقش شده حالیش نیست » باورم نمی شد دوصفحه بعد ابراز عشق کنه به میدوری اصلا تو ذهنم نمی گنجید ،وای عالی بود ،عالی ،

میدوری خیلی شفاف ،خیلی ،همه چیز و همه حساش زنده اس ،تو کف دستشه ،بی غل و غش و از احساساتش خبر داره و اونارو به زبون می یاده ،می دونه چی می خاد و چی نمی خاد ،

صفحه ی 348،ینی حتی الانم برای دهمین بار جمله ی واتانابه رو می خونم هیجان زده می شم ،وای پسر اصلا شوک زده شدم ،یه لحظه اولش نفهمیدم چی شد برگشتم عقب که باز بخونم ،دیدم برگشته به میدوری می گه :»من هم عاشقت هستم. از صمیم قلب. دیگر هرگز نمی خواهم تو را از دست بدهم. »

و بعد صفحه بعد می گه: «این حرف من است و در این باره جدی هستم. » 

بالای صفحه نوشتم «کل کتاب منتظر این لحظه بودم » ینی اگه ابراز عشق میدوری رو رد می کرد دیگه همه ی

چی تموم بود. ینی ازش به شدت قطع امید می کردم.  

و فصل یازده که اخرین فصل کتاب هست ،می دونستم اخرش ناعوکو خودشو می کشه ،اصلا از اولش دلم می خاست زودتر خودکشی کنه ،دست از سر پسره برداره ،بعد از خودکشی دختره ،واتانابه خیلی افسرده می شه ،خودشو تو مرگش تقصیر کار می دونه و عذاب وجدان داره که حالا اون مرده بره با عشق جدیدش شاد زندگی کنه ،ریکو که تو آسایشگاه روانی وسط جنگل به عنوان درمانگر ناعوکو بوده ،به کمکش می یاد و اون رو از این بهت و شوک بیرون می یاره ،براش یه شب بیاد ماندنی می سازه و بهش می گه اون مراسم خاکسپاری غم انگیز رو دور بریز و «تنها مراسم حیرت اور خودمان را به یاد داشته باش » منظورش اینه که زندگی جریان داره اون انتخاب خودش بود که خودشو بکشه ،ولی تو که زندگی کردن رو انتخاب کردی جای اونیم که مرده شاد باش و شاد زندگی کن ،تهشم از اول می دونستم که ریکو به واتانابه چشم داشت باهاش خابید ،به همین راحتی ،بس که خوب بود این پسر منم دلم خاست باهاش بخابم. چه برسه به یه زن چهل ساله ،و بعد از اون می ره به میدوری زنگ می زنه و انها سالهای سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کنند.  

خب ،طبعا چون اخرش خوب تموم شد ،دوسش داشتم ،ول ترجمه اش و غلط نوشتاری و سانسورای مزخرفش حالمو بهم زد ،حتما اینارو به گوش ناشر ش که تو اینستا هست خاهم رسوند. 

تمام. من در تاریخ 7اذر 95،بالاخره جنگل نروژی رو خوندم. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s