life is  like a movie .love is like a movie .ill be your man .move your body right now and beriz dor hame ghamharo .

لایف ایز  لایک عه مووی .

دیشب خواب خدیجه رو می دیدم .ینی الان کجاست .حتما تا حالا ازدواج کرده بچه ام داره .شایدم از این محله رفتن .تو خوابم از من قدش کوتاهتر بود داشتیم باهم راه می رفتیم و میگفتیم و می خندیدیم .دستم دور گردنش بودو غش غش می خندیدیم .انقدری که من یاد اونم ،اونم یاد من هست ؟!

نه ،این من هستم که به گذشته چسبیدم .

تو خابم دیدم ،عه ،هم دانشگاهی هستیم .مثل قدیم خط سروری-پونک هستو داره با  اون اتوبوسا برمی گرده بهش می گم چرا سوار این اتوبوسا نمی شی ،بهش اتوبوسای بی ار تی رونشون می دم ،یادم نمی یاد چی می گیم بعدش توافقی از پیش تعیین شده سوار اتوبوسی می شم که اون شده .

وقتی بیدار شدم بازم یاد گذشته افتاده بودم .به این فکر کردم که من اشتباهم از دبیرستان شروع شد .وقتی دوست نداشتم بمونم تو اون مدرسه .وقتی دوستی مثل خدیجه رو که حتما اگه بیشتر باهاش رفیقتر می شدم کلی سه سال دبیرستان خوش می گذشت بهمون .

ولی همه اینارو گزاشتم و رفتم نرجس ،کامپیوتر خوندم .با اینکه اصلا نمی دونستم چه سختیایی داره و مخم می کشه یا نه .کاش اون موقعی که قبل ترم اول بود و بعد پایین اومدن نمرات یه سریا از مبانی خاستن نمرات از دوازده به پایین رو بفرستن انسانی ،منم باهاشون می رفتم .کاش این کارو می کردم .اگر انسانی خونده بودم شاید اصلا پام به دانشگاه باز نمی شد چه برسه به اینکه بخام فوق لیسانس بخونم .

نه تنها عقل خودم قد نداد .بلکه هیچکسم بهم نگفت نرو کامپیوتر .همه گفتن خوبه دیگه کامپیوتر .کامپیوترم داریم .

فکر میکنی از این که الان فوق لیسانسمو و به احتمال زیاد خدیجه دیپلم خیلی خوشالم ؟!خیلی راضیم از خودم ؟پشیزی برام ارزش نداره فوق لیسانس به کنار حتی لیسانسمم .وقتی هیچی ازش نمی دونم و حتی یه کار ساده هم نمیتونم باهاش برای خودم جور کنم لیاسنس کامپیوتر بودن با دیپلم انسانی بودن چه تفاوتی می کنه .

هنوزم احمقم .هنوزم دارم اشتباه می کنم .نه راه پیش دارم نه راه پس .تو باتلاق گیر کردم و همون جا موندم ،نمی تونم تکون بخورم .

خسته ام از اینکه انقدر به گذشته فکر کردم .به اشتباهام .به این همه سال درس خوندن بی فایده .به اینکه هیچ وقت خدا صدامو نمی شنوه و من شوهری پیدا نخاهم کرد .

به این روزای تکراری و خسته کننده نگاه کن ،باعثش کیه ؟!

ایا به کسی غیر از خودم می تونم شکایتی کنم ؟

.

زیاد به گذشته فکر می کنی و این اشتباه بزرگیه .باید پیش رو رو در نظر داشته باشی  .هرچند معلوم نباشه .فقط باید برای امروز و فردا زندگی کنی .باید بزاری گذشته همونجوری بمونه .دیگه نمی شه درستش کرد ،پاکش کرد .یا از دوباره زندگیش کرد .نباید انقدر غصه اش رو بخوری .کی درست می شی اسیه ؟کی ؟

من یه بازنده ی واقعیم هم  تو این دنیا و هم تو اون دنیا .نه حال دارم کاری برای اون دنیا انجام بدم .و نه ازم بر میاید این دنیامو سر و سامون بدم .

قبلنا چقدر کتاب میخوندم .امسال هیچی نخوندم .یادم نمی یاد چند تا کتاب خوندم فک کنم از ده تا و شاید از پنج تا هم کمتر باشه کتابای خونده ام .

به زور داستانای کتاب همشهری رو میخونم .اونم وقتیه که ایفون عزیزم شارژ نداشته باشه .

اون ماه یه مجله خریدم هنوز  هیچی ازش نخوندم .موندم چرا خریدمش .

دوست دارم بخابم و وقتی بیدار شدم یه ادم دیگه باشم .کارمند بانک .کارمند یه شرکت خوب .یا یه شرکت معمولی که از بودن تو محیط احساس خوبی دارم .احساس مفید بودن نه احساس حقارت و اینکه هیچی بلد نیستم وای .

دوست دارم مهره مار داشته باشم با وجود دندونای کجم بهم بگن خوشگل .دوست دارم همه دلشون بخاد باهام حرف بزنن نه اینکه وقتی باهاشون حرف می زنم قیافه بیان انگار که جذام دارم .

دوست دارم یه خانواده دیگه داشته باشم .یا همین خانواده ولی این فقط من باشم که مجرده و ازدواج نکرده اس .دوست دارم خانواده شادتری داشته باشم .امیدوارتری .کم مشغله تری .اگر زهرا و زینب ازدواج کرده بودن بازم وضعیت این بود؟

مکررا خیر .

تمام ناشادی های خانواده ما تمام بحث ها ،مشکلات ازدواجه .

چطور یه دختر 40ساله می تونه امید داشته باشه که ازدواج می کنه ؟!

من بیست و 5سالمه امیدی ندارم .چه برسه به اون .

تازه اونم ازدواج با یه دکتر و مهندس ،منم همچین امیدی ندارم حتی .

من فک میکنم اخر ازدواج نکنم .زیاد برام مهم نیست اگه اتفاقی در این باب نیفته .چون فک میکنم اصلا زن زندگی نیستم .نمی دونم چرا .ولی اینجوری فک میکنم .

گاهی دوست دارم که این اتفاق بیفته وقتایی که به اینده ی بعد فارغ التحصیلی فک میکنم که نمی تونم کار پیدا کنم دلم میخاد ازدواجی داشته باشم که توش شوهره از اینایی باشه که مخالف کار زنشه .و منم از خدا خاسته .خب چه اشکالی داره همه تحصیلکرده ها که نباید شاغل باشن .

ولی وقتی تو واقعیت حرف ازدواج و خاستگار پیش می یاد تمام تنم از استرس می لرزه .اصلا نمی دونم باید به خاستگاره چی بگم و نمی دونم چی می خام .

با این وضعیت سن ازدواج توی خانواده ماهم کاملا مشهوده که چرا فک میکنم عمرا هیچوقت ازدواج کنم .اینا تا این موقع موندن چه برسه به من .

انگشت شستم ،شست راست انقدر اسپیس زدم درد گرفت .

گفتم استاده به ریپورتم گفت افتضاحه .خاستم برینم بهش .کاش می شد .حیف.مقالشو دادم بیرون ترجمه شه وگرنه الان باید می شستم کس شعر ترجمه می کردم جای فکرای صدتا یه غاز کردن و گشتن صدباره نازی اباد .

حوصله سریال کامل دیدن ندارم .ذاتا وقتشم ندارم .تو ایام عید که باید مقاله بخونم و تمرین حل کنم .شبا هم که حسش نیست گاهی .مگه مجبور شم مثلا سریالای در حال پخشو ببینم .

فقط الکی عین جو زده ها دانلود میکنم چون ساعت دانلود شبانه شده از یک تا هفت صبح .

چرا امیر برام لپ تا پ نمی خره اه .نکبت .اینم یه کا رمیخاد بکنه جون ادمو بالا مییاره .

حالم از تمام افراد توی کلاس بهم میخورده الخصوص اون پسره ی نکبت عوضی و اون زنیکه شمالیه .و بقیه اشون که به شدت نفرت انگیزن .

از دور بی اینکه شاید مثلا با یه سریاشون حرف نزده باشم حتی ،ازشون بدم می یاد .همینجوری. موج منفین و حال بهم زن .

عین اینکه به خودشون و دور خودشون حصار کشیده باشن و اجازه وارد شدن من رو به جمعشون ندن .

نمی دونم چرا ها .اصلا تاحالا باهام حرف هم نزدن یه جوری نگاهم می کنن انگار من جذام دارم یا از دهات اومدم نم یدونم نقصم چیه اشکالم چیه .ولی همون قدر که اونا ازمن بدشون می یاد منم همون قدر و بیشتر بدم می یاد گاهی فکرای بد سراغم می یاد ایشالا فلان چیز بشی رفتنی از اینجا ولی بعد می گم به خودم برمی گرده برای همین سریع پسش میگیرم .

؟یه ادم نرمال بینشون نیست تا بشه راحت باهاش حرف زد و تبادل نظر کرد .دوتا من بگم چهارتا اون .هیچکدومشون ینی .خیلی عجیبه ها ،نه تو یه دانشگاه به اون بزرگی یه نفر شبیه من نیست .

انگار من مریخیم .

وقتی کسی پیشم باشه ذهنم هنگ می کنه دیگه نمی دونم چی بنویسم .از کدوم درد .

موهامو رنگ کردم راستی .سری اول به حدی چندش بود که می خاستم با چهار بزنمش .رفتم دوباره خریدم اومدم گزاشتم .الان قابل تحمله .زیاد جالب نشده در کل .سری قبل که ترم مهر بود بهتر بود رنگش .

فردا چهارشنبه سوریه .

اهان گلای خوشگل درختای پارک ولایت در اومده بود انقدر خوشگل بود که می خاستم کل درختو ماچ بارون کنم و بشینم از خوشگلی شکوفه هاش گریه کنم وبه حدی اینا زیبان ها .عالین .

کاش خونه نزدیک اونجا بود هر روز می رفتم یه دل سیر نگاهشون می کردم دوست دارم جلوی درخت می شستم و هی نگاهش می کردم ولمسش .حیف فقط هی عکس گرفتیم بدو بدو و رفتیم .

دیگه می رم تقریبا بخابم .تقریبا یعنی دوساعت توی اینور اونور تلگرام و اینستا می گردم بعد .وویس تموم شده ولی زیرنویس 16 نیومده .وقتی اومد سه تاشو باهم می بینم .وای چقدر قشنگه وویس .عالی بود سریالش .

هرجا جانگ هیوک باشه حتما قشنگه .حتما .

چشام درد گرفت .خدافظ .

23اسفند

95.

ساعت ده و ربع .

 

بعد.نوشت: ساعت یازده. یه بارونی داره می باره اون سرش ناپیدا. نگران درختای خوشگلمم. نکنه شکوفه هاش بریزن 😭😭😭😭 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s