سه شنبه/ 

قرار بود تا صفحه ده مقالرو بخونم ،ولی تا هشت خوندم ینی جمعا هفت صفحه خوندم تقریبا. 

قرار بود فردا بشینم برای میان ترم پس  فردا نانو بخونم ،ولی بیخیال شدم چیزی نداره دو سه خطه ،خلاصه اش. قراره با زینب بریم تجریش ،زینب چند وقته خونه اس پنجشنبه ،جمعه ام خونه باشه می ترکیم ،از اونجایی که من پنجشنبه کلاس دارم ،تنها تو خونه می مونه ،دلم براش می سوزه ،

وقتی به زینب نگاه می کنم که صبح تا شب کاری به جز ور رفتن با گوشیش نداره ،و به خودم که دغدغه ام اینکه اه چقدر درس بخونم ،از درس خوندن متنفرم و می خام سریال ببینم ،و به زهرا که صبح تا شب می ره سرکار ،دلم به حالمون می سوزه ،اه این چه زندگیه داریم ،چرا تموم نمی شه این وضع. خسته شدم. 

خسته ی خسته. خسته. 

کاش پنجشنبه خبر مرگ استاد صبحیرو بیارن ،قول می دم زیاد براش گریه کنم ،لابد بمیره ،یا زلزله بیاد کلاسا تعطیل شه ،هرچی ،پنجشنبه ها نابود شن اصلا. از پنجشنبه ها متنفرم. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s