برف بهاری

یک چیزی توی داستان هست که خیلی برام ملموس و قابل درک ،یه چیزی که وقتی میخونمش دقیقا یاد خودم می افتم که اره منم اینطوریم ، مثلا این مورد و موردهایی این چنینی توش زیاده:
کیواکی اومده برای دوست صمیمیش که در واقع دوست صمیمی ایش هست ولی روابطشون خیلی محافظه کارانه و باز نیست ینی در واقع هر دوشون خیلی ملاحظه همدیگرو میکنن مثلا هوندا هیچ وقت کنجکاوی نمیکنه یا سوالای خصوصی از کیو نمی پرسه ،کیو هم دوس نداره هوندا این چیزارو بپرسه ،و این مثل یه قانون نانوشته اس براشون و مکمل همدیگه هستن. اینطوریه دیگه روابطشون ،حالا به صورت خیلی غیر مترقبه و تعجب اوری کیو اومده پیش هوندا (دوست صمیمی ) و داره از عشقش به ساتوکو و شبی که با هم گزروندن حرف میزنه و درد و دل میکنه ،بعد یهو بعد تموم شدن حرفاش ،هوندا بهش میگه: «وقتی تو داشتی تعریف میکردی قضیه ت رو من ،یهو نمیدونم چرا ،خیلی عجیبه ولی یاد روزی افتادم که تو بهم مجموعه عکس های جنگ ژاپن و روسیه رو نشون دادی و یادم اومد که تو به من گفته بودی که عکس مورد علاقه ات عکس مراسم یادبود جان باختگان جنگ ،اون موقع من از خودم پرسیدم خیلی عجیبه که تو همچین چیزیو دوس داری چون هرچیزی که مربوط به ارتش هست رو دوست نداری ،اما به هرحال وقتی داشتی خاطره ات رو تعریف میکردی یاد اون عکس افتادم »
حالا اینکه ربط این موضوع به من چیه ،منم دقیقا تو زمان های مهم یا مصلا یهو وسط امتحان ،مصاحبه ،عروسی ،هرچیزی یهو یاد یه چیز بی معنی و بی ربط به قضیه می افتم ،هیچ وقت نشده ذهنم دقیقا فقط متمرکز به یه چیز باشه که درحال حاضره 😁.گفتم بگم اینو خلاصه. Sent from my iPhone

ملکه هفت روزه

چقدر یوک عوضی بودش ،خودش زن و بچه و صیغه یونگسانگون رو کشت ،بعد دم از شاه خوب بودن میزنه ،در صورتی که یونگسانگون حتی نخاست بکشتش ،خیلی عوضی بود ،خیییلی ،با این همه غصه چه کنم 😭😭😭😭😭

من کو ؟مرا خبری نیست .اگر مرا دیدی .به او سلام رسان .

«برف بهاری »

رو تا صفحه 292 خوندم فقط ،تا اینجا در مورد یه خانواده اشراف زاده ژاپنی که خیلیییی پولدارن و پسرشون رو برای یادگیری فرهنگ و ادب و این چیزا می فرستن پیش یه خانواده ای که قبلا تو دربار رفت و  امد داشته ولی الان نداره و در ضمن پولدار هم نیستن خلاصه این خانواده یه دختر داره که دوسال از پسره بزرگتره پسره حالیش نیست عاشق دختره اس بعد از اینکه اولین خواستگار دختر میاد و میره و جواب رد بهش میدن یهو نمیدونم چی میشه یادم رفته اینجاش یهویی بدون اینکه کلمه ای رد و بدل شه می فهمن عاشق همن و دختره چراغ سبز نشون میده و میرن بیرون قایمکی بعد یه سری اتفاقای قبل و بعد جمع میشه اینا بااهم دعواشون میشه الان دختره قرار با یه شاهزاده ازدواج کنه قرار امپراطور وقت تایید کنه برای ازدواجشون .بعد پسرره هم فعلا به هیج جاش نیست و دختره دل تو دلش نیست که ازدواج بهم بخوره .فعلا تا همین جا خوندم .

خیلی یه طوریه خب رسم و رسومای خیلی زیاد ژاپنی ها خیلی زیاده ادم بعضی موقعها دهنش باز میمونه .

حالا حسش نیست نمونه اش رو بگم .

یادم نمیاید خواب چی می دیدم ولی خواب مییدیدم دارم از پله ها می رم بالا ولی پاهام خیلی درد میکنه و اینا .خواب مزخرفی بود خسته ام کرد .

میخاستم سریال ببینم ولی حسش نیست .حوصله ام سر رفته .

دو هفته پیش رفتم یه جا تو سعادت اباد رسما بهم گفت شنبه برم سرکار ولی راهش خییییلی دور بود تازه از مترو باید یه تاکسی میگرفتم یه فرسخ راه می رفت تاکسی تا برسه به سعادت اباد .حقوقشم نهصد تومن بود .دیدمم نمی صرفه با نهصد تومن اوهه پنج صبح بیدار شم که هشت برسم حالا اگه هشت برسم .با تاخیر مترو و اینا فک نمیکنم هشتم می رسیدم این مترو جدید ،قطارا 45 دیقه یه بار می یاد بدبختی ای باید م یکشیدم .کون گشادیم اومد برای نهصد تومن ساعت 5 ا ینا بیدار شم .اوه برم سعادت اباد .این همه جاهای خوش مسیر رفتم نکبتا برم نداشتن معلوم نی چی میخان جنده میخان ؟

مسخره اشو در اوردن .این انقدر خوب و باکلاس بود تقصیر نداره تو سعادت اباد بود دیگه .برای کارای گرافیکی و تولید محتوا می خاست .بعد خب میدونی من نگفته بودم دانشجوام شاید اگه م یگفتم داشنجوام برم نمی داشت .یا بعدا شاید زشت میشد که نگفتم دانشجوام .من یه کار میخاستم برای همین سه ماه تابستون .رسما یه ماهش رو دنبال کار گشتم و نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم .البته کار مفیدی قرار نبود انجام بدم ولی اینکه همش هول و ولا  داشته باشم و به خودم زور کنم که برم دنبال کار بگردمو استرس اینکه چرا برم نمیدارن یه ماه رو برام زهر کرد و هیچی از تعطیلات نفهمیدم .

نتونستم با خیال راحت بخابم .بلند شم همش تو فشارم و ذهنم مشغول بود .اه ریدم به این زندگی .ایش .

این کون گشادا دخترا هم نمییان بریم بیرون یخورده بگیم بخندیم .کسخلن رسما به این میگی کار داره به اون میگی کار داره حالا انگار تو مایکروسافت کار میکنن .دیگه جمعه ات که مال خودته که .مسخره ها .بعد تازه به خاطر اونا داشتم لطف میکردم که جمعه برم بیرون .ایش جهنم .

نیایش میره کلاس کنکور هر روز .خوش بحالش هنوز تو اون مرحله اس کاش منم همسن اون بودم .از کل زندگیم از انتخاب رشته به اینو ور کلا پشیمونم میخوام خطش بزنم پاکش کنم از اول شروع کنم ولی متاستفانه نمیشه .

خوش بحال نیایش .

قوزک دست راستم درد میکنه .اگه رفته بودم سعادت ابادی الان سرکار بودم جای اینکه الاف باشم .

دیگه حوصله دنبال کار گشتن هم ندارم .خوصله سریال دیدن هم ندارم .دیروز پریروز یه فیلم دیدم قششنگ بود .اسمش مادربزرگ چویی بود .خیلی قشنگ بود .این دختره تو گابلین توش بود با مینهو شاینی و جونگ هوان .

صبحا همچینی میخابم که انگار صد ساله که نخابیدم .انقدر خابم مییاد که نگو .نمیدونم چی کار کنم .واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه .اگر این سعادت ابادیه یه جا نزدیکای بهشتی بود که می شد فقط با یه خطر 45 دیقه نیم ساعته بهش رسید خیلی خوب بود اون موقع حقوق نهصد تومن هم براش می ارزید .یا چمیدونم تو یه جایی بود که با یه خط مترو بشه بهش رسید .نزدیک باشه .نمیگم دم در خونم باشه ولی انقدرم دور نباشه .وواقعا رسیدن بهش سخت بود .من باید از اینجا می رفتم مترو علی اباد بعد مترو مولوی پیاده می شدم بعد 45 دیقه صب میکردم تا متروش بیاد بعد اوهه 1ساعت تو مترو باید می بودم تا به ایستگاه صنعت برسم بعد تازه از اونجا اندازه یه ازادی تا پونک باید تاکسی میگرفتم .خیلی دور بود .اه لعنتی .

راستی یه انتی ویروس ناد 32 خریدم 77تومن .بعد یه قرن .شیرین همش فلش اینا می اورد یا زهرا بعد نگران بودم مبادا ویندوز اورجینالم ویروس بگیره وویندوز دیفندر خودش رو ریسک بود همش .تا اینو نصب کردم سه چهارتا تروجان پیدا کرد .

میخاستم برم نمایشگاه الکامپ اونجا تخفیف داشت مبین نت برای عوض کردن مودم و از این مودم جدیدا که اومده .حوصلم نکشید .گفتم برم بیرون مساویه با پول خرج کردن برای همین نرفتم .دیروز اومدم یه شارژ 5تومنی بخرم اشتباهی 20تومنی خریدم لعنت .انقرد سوختم .اه پول ندارم .

فردا ولی میخام برم سینما فیلم مهران مدیری رو ببینم .

بلیط سینما هم گرون شده لامصب .

ناهارم باید بخوریم خب طبعا .

اخ گشنمه نمیدونم زینب داره چی میزار کاش یه چیزی بزاره بخورم وای گشنمه .

زندگیمون چقدر مزخرفه نه ؟

 

نهانترین گوشه دل 

•قلب کیو اکی به شدت می تپید احساس میکردم که یقه بسته و بلند یونیفرم مدرسه تقریبا دارد خفه اش میکند ،هرگز با چیزی تا این بدین حد مرموز هم چون چهره سفید ساتوکو و چشمان بسته اش که به ارامی انتظار می کشید ،روبرو نشده بود. احساس میکرد که دستش زیر پتو به نرمی فشرده میشود. دریافت که دختر میخواهد چیزی را به او القا کند. از این روی به رغم حس شدید اسیب پذیری یی که در بند بند وجودش می جوشید ،احساس کرد که عشق با تمام لطافت و جاذبه هایش ،به خود می خواندش. نگاهی به ساتوکو انداخت که ساکت کنارش نشسته بود. لب هایش را به ارامی بر لب های ساتوکو گذاشت. لحظه ای بعد یکی از دو مرد که ریکشا را میکشید ،سکندری خورد. کیواکی ،همچون ادمی خواب الوده از تکان شدید ریکشا به خود امد. حس میکرد که با ان بوسه توازن بدنش برقرار شده و به نظرش امد که در نهان مانده ترین گوشه ی دلش ، نیلوفری عظیم و نامرئی ،ارام ارام در حال شکفتن و عطرافشاني ست. •

برف بهاری/ یوکیو میشیما/ ص175

دنبال چه چیز قطعی ای هستی ؟

•هنگامی که با هوندا روی چمن جزیره دراز کشیده بودند ،پیش خودش فکر کرده بود که به راستی در زندگی در جستجوی چیست که بتواند برایش «چیزی کاملا مشخص و قطعی » باشد. اما نمی دانست ان «چیز» چه می تواند باشد. •برف بهاری/ یوکیو میشیما/ صفحه 81.

حسش نیس بیشتر از اين حرف بزنم ،فردا

کاش میشد برگشت به گذشته ،با علم به اینکه الان با انتخاب این راه تو این جایگاه هستیم ،یک راه دیگرو انتخاب میکردیم ،کاش در طول عمرمون ،سه بار شانس داشتیم که بتونیم برگردیم عقب و انتخاب اشتباه رو اصلاح کنیم ،به نظرت توی زندگی هرکسی فقط یک انتخاب وجود داشته ؟ سرنوشت فقط یکی بوده و تغییر ناپذیر ؟! ینی اگر برگردیم عقب باز هم سرنوشتمون و اینده مون به این شکل خواهد بود ؟راه دیگه ای وجود نداره ؟ مثلا دوتا انتخاب بوده باشه سبز ،ابی ،اگر سبز بود همینی که الان هستم ،ولی اگر ابی بود بهتر یا شایدم بدتر از این ،فرض برای برگشت و انتخاب یه راه دیگه اینه که اون یه انتخاب عالی ایی بوده باشه ،و من سبز رو انتخاب کردم ،ساعت چهار و نیم صبحه ،داشتم سیگنال میدیدم ،مسخره تموم شد ،زیاد دوسش نداشتم ،فک میکردم باید خیلی قشنگ باشه ،

Monday

حس واقعی الانم دوست دارم یه روز ،یک ماه باشه تا بتونم بشینم با خیال راحت و بدون سرخر ،مانستر رو از اول ببینم .

خیلی خسته ام .حال ندارم برم دنبال ادرس برای همین رزومه جایی نفرستادم .

خابم مییاد .سرم درد میکنه .نمیدونم چرا .

 

هپی انیورسری تناقض 

عکسش نیومده ولی امسال هفتمین سال که دارم  اینجا می نویسم .قبلا قبل از این هفت سال جاهای مختلف مینوشتم بعد از چند وقت خسته می شدم این طبیعت ناثبات من بود .برام اهمیت داشت که چیزی ننویسم که مورد قضاوت دیگران قرار بگیرم «یه وقت فکر نکنن من اینجوریم .فلان »

ولی بعد از گذشت این همه سال دیگه اونقدر محافظه کارانه نمی نویسم .اهمیتی نداره که اگر حتی یک نفرم باشه که اینجارو بخونه و در مورد من چی فکر بکنه .

حی اگر کسیم نخونه برام اهمیتی نداره .اینجا مثل دفتر خاطراته برام .قبلنا یه عالم دفتر یادداشت داشتم که هرچی بود و حس میکردم و توشون مینوشتم و اون رو تو صدتا سوراخ قایم میکردم که کسی نخوندش تو خونه .ولی اینجا در واقع پناهگاه امن منه .کسی از وجودش خبری نداره و کسی من رو نمی شناسه از نزدیک .البته باید بگم ا زنزدیک همچین گهیم نیستم .در واقع خود واقعیم رو اینجا می نویسم .اینیکه اینجاست .اینی که دارهه اینارو می نویسه منه واقعی منه .خود خودش .

بدون اینکه خودم رو سانسور کنم از پنهانترین حسهام .فکرام .من خیلی عجیبم .کاش می شد انقدر پیچیده و عجیب نباشم .کاش میشد همه چیز رو انقدر سخت نگیرم و یه سطح فکر خیلی ساده و سطحی نگر داشتم کاش می شد انقدر همه چیز رو سخت نگییرم و از زوایای مختلف بهش  نپردازم .کاش یه ادم عامی بودم که هیچی نمی فهمیدم .اون موقع زندگی برام اسونتر میشد .

اون موقع همه چیز برام ساده بود .

چیزی که بعد این هفت سال از خودم فهمیدم  و براش متاستفم اینکه من واقعا یه ادم تنبل و کون گشاد  ومزخرف هستم که نمیدونه داره چیکار میکنه و نمیدونه که چی می خاد .همیشه همینطوری بودم .هیچ وقت فکرشو نمیکردم من یه روزی فوق لیسانس بگیرم .چرا من باید فوق لیسانس بگیرم ؟

چرا من هم مثل هم دوره  ایام تو دوران دبیرستان خواستگار نداشتم تا شوهر کنم .

اون موقع مجبور نبودم انقدر بفهمم /مجبور نبودم بیخودی پول خرج کنم و اخرشم هیچی واقعا خجالت اوره که فوق لیسانس داشته باشم و نتونم ازش سودی ببرم .مشمئزکننده اس این وضعیت . و بدتر از همه اینا اینکه نمیدونم باید چی کار کنم که این وضعیت رو بهش پایانی بدم .به نظرت اگر کار داشتم هم همین وضعیت و فکرها رو داشتم ؟

از بحث اصلی خارج شدیم .

بیخیال .

هفت سالگی وبلاگ عزیزم مبارک .