سریال بدبختی ها

«مثل سرما خوردگی می مونه ،سریال بدبختی های من ،هر وقت فک می‌کنم که فراموششون کردم ،بر میگردن ،وقتی زمانش بیاد ،دوباره مبتلا می شم .»
گوبلین / قسمت ۳

Advertisements

معجزه

جواب به نامه ی پست شده در ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۶

سلام ،من روزهای پیش روی توام ،ترم سه ارشد هستم الان ،سطح دغدغه ام متفاوت شده و هنوز در جستجوی کار هستم .چقدر خوب می‌شد اگر بعد از این همه صبر و بدبختی بالاخره یه جای خوب و معتبر کار می گرفتم و به آرامش می رسیدم .
انسان هیچ وقت سیر نمیشه ،تا از این معجزه ای که براش رخ داده براش کمرنگ میشه ،انتظار یه معجزه دیگه رو داره ،فقط یه معجزه دیگه ،فقط یکی …

نمی‌دونم تلاش کردن برای رسیدن به هدفم ینی چی ،نمی‌دونم باید چی کار کنم ،چیزهایی که در طول روز برام پیش مییاد رو طبق روال انگار که از پیش تعیین شده باشن ،رو انجام دادم ،برای اینکه در مورد کاری که در جستجوش بودم اطلاعاتی داشته باشم کلی مطلب آماده کرده بودم که اگر یه وقتی یکیشون منو برداشت بخونمشون ،برای سوال های احتمالی کارفرما ها جواب آماده گذاشته بودم گوشه ذهنم ،نمی‌دونم ،واقعا نمی‌دونم دیگران چطوری کار پیدا میکنن ،پروسه اش برای اونا به چه شکل بوده ،ینی فقط من عجیبم ؟ ینی به اندازه کافی تلاش نکردم ؟کجا رو کم گذاشتم ؟ باید چه کار کنم که نکردم ؟! یکی بیاد بهم بگه ،از چند نفر ‌پرسیدم چطوری کار پیدا کردن ،شکل عجیبی نبوده ،مثلا گلاره هم عین من کلی گشته تا بالاخره یه جا برش داشته ، بهش میگم راضی هستی ،میگه نه خیلی اذیت میکنن ،میخان تعدیل نیرو کنن ،دروغ میگه ؟یا نه ؟!
نمی‌دونم کدوم راه رو اشتباه رفتم یا اصلا اشتباهی در کار بوده ؟!
شاید بازم متوهم شدم ،بعد اینکه ارشد گرفتم اگر شوهر نکرده باشم و کار پیدا نکرده باشم چه خاکی توی سرم بریزم ؟
لطفا یه معجزه ی دیگه …

عشق

«بزرگی یک چیز به اندازه اش نیست ،دختری که به کوچکی یک گل بنفشه اس ،دختری که به ظرافت ‌گلبرگ حرکت میکنه ،با نیروی بیش از اندازه ظاهریش ،منو به سمت خودش می کشه ،من مثل سیب نیوتن،بدون توقف چرخ خوردم تا افتادم رو سرش ،با صدای تاپ تاپ …،قلب من بین آسمون و زمین مدام بالا میره و پایین مییاد ،اون اولین عشقم بود .»
گوبلین /قسمت ۴

کاش روز آنقدر طولانی بود که می شد هرکاری دلت میخاد و به فکرت می رسه رو انجام بدی

.

داشتم فک میکردم ،البته گاهی در مورد این موضوع فک می‌کنم ،که دوران دبیرستان چقدر مومن تر و با ایمانتر بودم ،ریدم تو خودم بعد از اون دیگه کاملا مسیرم تغییر کرد .چی شد اینطوری شدم ؟!
کافر شدم ،مدرسه با ایمانمون کرده بود .چقدر بد شدم ،دوس دارم دعا بخونم .دوست دارم همه کار انجام بدم ،هم دعا بخونم ،هم سریال ببینم ،هم کار داشته باشم ،کار کنم ،هم مقاله هامو خودم ترجمه کنم ،پولم بمونه تو جیبم 🙄 .
چرا نمیشه همه کارارو با هم انجام داد ؟
امروز فقط سریال دیدم بعد رفتم ناهار خوردم ،بعد باز اومدم سریال دیدم ،چیزی ام نبود دو قسمت دمای عشق بود و یه قسمت گابلین ،همین 😐 الانم ساعت دهه ،نمی‌دونم بخابم یا گابلین ببینم یا سریال جدید ،کلی هم جوش در آوردم ،موهامم گمونم کثیفن ،میخارن ،گرمه یخورده ،
چی کار کنم ؟ کلا یطوریم ، دانشگاهم که سه شنبه تشکیل نشد ،دهم حذف و اضافه اس ، گریه امم نمییاد ،کردا چشونه !؟حال دارنا ،

چرا هیچ پیشرفتی نیست ؟!

«می دونستی ؟اینکه آدما تو زندگیشون ۴دوره رو می گذرونن ،تو اولین دوره محصولشون رو می کارن ،دوره بعدی محصولشونو آب میدن ،تو دوره سوم محوصلشون رو برداشت می کنن ،و در نهایت از برداشت محصولاتشون لذت می برن .»
گوبلین /قسمت ۳

دارم فک می‌کنم من تو کدوم مرحله ام !همچنان در حال آب دادنم ،از آب دادن زیاد محصول فنا رفته ،دیگه نمیشه برداشتش کرد ،کاش منم به برداشت برسم .و بعد ازش لذت ببرم .
هر وقت این سریال رو میبینم کلی شاد می شم .خیلی خوبه ،خیلی .

دمای عشق

میدونی دختره یخورده دمدیمه و خودشو بیش‌تر دمدمی هم نشون میده نمیخاد نشون بده احساس واقعیش چیه ، می ترسه بگه که عاشق یه پسر کوچکتر از خودش شده ، بعد از یه طرف کار ش هم اونطوری شده بود ،خاهرشم که از خونه میخاست بندازتش بیرون بعد فک می‌کرد اگه به پسره بگه عاشقشه پسره نخاد بره دنبال ارزوهاش ، من اون صحنه ای که جانگ وو گفت این مدت دختترو زیر نظر داشته و گفت اون زن ماله منه رو خیلی دوس داشتم ،از طرفی اونجایی که گفت میخاد خانواده تشکیل بده رو هم به شدت دوس داشتم ،نمی‌دونم تو این مدت دقیقا حسش به دختره حسیه که نقشه داره تا اعتماد دختترو جلب کنه و بعد باز دوباره بهش پیشنهاد بده ،یا فقط حس حمایت گر یه مرد عاشقه بدون هیچ چشم داشتی ، البته عاشق گفتن بهش یخورده یجوریه ،چون حسی که بهم منتقل میکنه از رفتارش خیلی خوشاینده ولیکن از این عشقای مسخره و دم دستی نیست ،
البته فک می‌کنم رفتاری که هیون سو در مقابل خواستگاری که ازش شد داشت یجوری بود در واقع رسما جانگ وو رو نادیده گرفت ،من فک می‌کنم همون طور که تو قسمت شش آخرش به ما نشون دادن جونگ سان داره میره پاریس و قبلش از هیون سو خدافظی نکرده و بعد قسمت هفت نشون دادن که اینا قبلا باهم دیدار داشتن ، قسمت بعدی هم شاید تیکه ای یا اشاره ای به چرایی رفتار هیون سو در مقابل جانگ وو بشه .البته هنوز خیلی مونده تا جانگ وو یی که ما می شناسیم حقیقت وجودی خودش رو بهمون نشون بده ،
از طرفی هیون سو ، زیاد حواسش به بد خواهانش که دورشو گرفتن نی ،بعد دقیقا به خاطر همین ساده اندیشی که ،اصلا متوجه این نیست که دوستی که این همه مدت باهاشه در واقع دشمنشه و چشم دیدن موفقیت اتش رو نداره ، از همون اول باید متوجه این می شدم ،به واسطه پولدار بودنش فک میکنه خیلی خوشگل و پس همه مردا براش صف می کشن ،در ضمن هیون سو رو به عنوان کارآموز به یه نویسنده ای معرفی کرده که میدونه که این نویسنده اجازه پیشرفت به کار اموزاشو نمیده و استعداد هاشونو سرکوب میکنه ،همون طوری که فیلمنامه ای که نوشته بود رو پرت کرد جلوش و گفت این به اشغاله در حالی که همون فیلمنامه یه سریال خوب و پر طرفدار شده بود ،از طرف دیگه حسودیش به موفقیت هیون سو رو از اونجایی اشکارا نشون داد که گفت جونگ سان چرا شمارشو اول به من نداده به تو داده و پشتش حرفای بد زد تا اونو از چشم هیون سو بندازه و بهش گفت مبادا با یه پسر کوچیکتر از خودش قرار بزاره ،و بعد اینکه دید هیون سو تو کارش موفق شده و یخورده خلل توش وارد شده حالا ،تو شبکه های اجتماعی براش کامنت های بد میزاره ،و برای جانگ وو و هیون سو حرف درست کرده که اینا باهم قرار میزارن ، چون میدونه جونگ سان عاشقه هیون سو و نمیخاد راهی برای برگشت باقی بزاره ،در کل من که خیلی با سریالش کیف می‌کنم ،شاید یه ضعفایی داشته باشه ولی میشه از روشون گذشت .البته اگر پیچیده نشه شخصیتش هم بازم من دوس دارم سریال رو ،.

تنهایی

«-شاهد ادعا می‌کرد که همرو تو‌ اون محله می شناسه .فکر میکنی هر روز به خونه های دیگه خیره میشده ؟
+چون اون تنهاست …مردم وقتی تنهان به بقیه نگاه میکنن ،کنجکاوند اند که ببینن بقیه چی کار میکنن …آیا کسی هم مثل اونا تنهاست ؟»

من : بله من .منم همینطور م وقتی تو یه خیابون جدید راه میرم اغلب به خونه ها نگاه می‌کنم ،دوست دارم بدونم اون تو ،چه کسی زندگی میکنه ،بعد با خودم فکر می‌کنم حتما خوشبخته که داره تو همچین خونه ای تو همچین محله ای زندگی میکنه ! دوست دارم بدونم اونا چطوری زندگی میکنن ،الان تو این ساعت روز دارن چی کار میکنن !؟و خیلی فکرهای دیگه .

این دیالوگ های از سریال «شریک مشکوک » که من ندیدمش .