سه شنبه ی غیر قابل تحمل و قابل تحمل تر از پنج شنبه های اون ترم .

دادگاه جادوگر جای حساسی و من نشستم دارم خیالبافی و فکرهای جورواجور می‌کنم سرکلاس تحمل پذیری /ساعت تازه هشته /این حجم از دیر گذشتن واقعا باور نکردنی یه .

Advertisements

دوشنبه ی پاییزی با هوای تابستانی /

چطور میشه که یکی امکانات و خوشی و آزادی و امنیت رو ول میکنه میره جنگ اسیر میشه ؟
فک می‌کنم اسارت اونم برای یه زن خیلی خیلی خیلی سخت خواهد بود ،جنگ برای زن‌ها خطرناک تره ،اینطور فکر می‌کنم .
وقتی در مورد جنگ می خونم این چیزا مییاد تو ذهنم ،چه آدمای برگزیده و عجیبی بودن زنانی که رفتن جنگ ،و حتی اسیر شدن .

امروز دوشنبه بود :چیکار کردم ؟دو قسمت بلک دیدم ،دو قسمت گو بک کاپل ،اون فیلمرم دیدم تموم کردم دیروز ،خیلی قشنگ بود ،دیروز رفته بودیم ساعت بابا رو که داده بودیم درست شه رو بگیریم ،بعدش رفتیم نازی آباد ،من کارتمو درست کردم انقضاش تموم شده بود ،بعد جیگر خوردیم ،بعد گشتیم ،ساعت شد۴،اومدم رفتم آرایشگاه با قصاوتی تمام نشانی ریدم توی موهام ،و الان مثل سگ پشیمونم ،علاوه بر اینکه پشیمونم صدامم نمیتونم در ارم ،فردا هم که کلاس ساعت دوم رو نمی مونم ، صبر کن مقاله ی سیستم رو اوکی کنیم بعد بریم برای سمینار استارت بزنیم .
دوست دارم موهام زودتر بلند شه 😭😭😭😭😭غلط کردم .

گزارش هفته اول آبان

از اون هفته نمی‌دونم چند شنبه بود که دادگاه جادوگر رو شروع کردم ،اها سه شنبه بود دیروز قسمت شش رو دیدم خوبه دوس دارم ژانرش رو ،مقاله ی سیستم عامل امروز پیدا کردم سه شنبه آزمون استخدامی دارم نمیرم سر کلاسش میگم نشون نداده کار کنیم دیگه ها ؟بعد تازه من یه مقاله قرار کار کنم ،چه خبره سه تا ،پایان نامه اس مگه ،بیخیال ،سی درصد نمره براش گذاشته ،برین توش بره ،معبد سپیده دم رو تموم کردم خوب بود بریم برای قسمت چهارم “دریای حاصلخیزی “ .
یه فیلم دیدم نصفه مونده ولی ،اسمش هست “توقف زمان ،پسری که برگشت “ خیلی باحال و جالبه موضوعش ،سنگ مدخل رو جابه جا میکنن زمان می ایسته ،بعد پسرا تو “بی زمانی “بزرگ می شن ،اون ساعت از روز مثلا پنج عصر ،همچنان پنج عصر مونده ،سال‌هاست ،اونا فک میکنن اگر بزرگ شن و از کودکی [سیزده ساله بودن ] تبدیل به جوان بیست ساله ای بشن همه چیز درست میشه ،ولی نشد تا جایی که یکی از پسرا چون اسم داشت تو همون بچگی مرد ،دو نفرشون زنده موندن بعد از بیست و پنج سالگی یکی دیگه از صخره خودشو تو دریا پرت میکنه ،دریا هم حتی ساکن شده ،همه چیز ایستاده ،همه چیز ،خیلی وحشتناکه ،شاید برای چند روز جالب و شگفت انگیز باشه ولی به تنهایی و سکوتی که تو دنیای اطرافشون بهشون غلبه کرده فکر کن .
وقتی “سونگ مین “ سنگ رو می شکونه و این اتفاق می افته ، هیچی در مورد اینکه چطور میشه همه چیز رو مثل گذشته کرد نمی دونه ،اونا فک میکنن توی سنگ که شبیه تخم شتر مرغه ،چیزیه ،یکی از پسرا در مورد افسانه ای که پدربزرگ اش تعریف کرده میگه “اگر ماه کامل باشه و غار نمایان بشه ،و سنگ رو جابه جا کنین کسی که این کار را می کنه اگر کودک باشه جوان و اگر جوان باشه پیر میشه ،” وقتی می شکوننش همه چیز می ایسته ،همه چیز ،حتی حرکت آب ،در همین حین دختری که دوست سونگ مین بوده هم همراهشونه اون رفته تو غاری که سنگ مدخل رو از اونجا خارج کردن تا سنجاق یادگاری مادرش رو‌ پیدا کنه ،وقتی پسرا تو بیرون سنگ رو می شکونن یه زمین لرزه خفیف مثل اینکه مواد منفجر کرده باشن رو حس میکنه بعد می یاد بیرون و می بینه پسرا نیستن ،در واقع این لحظه ،لحظه ای که سونگ مین می فهمه دوستش خودکشی کرده و اونم خودشو پرت میکنه تو دریا و در همین حینه که زمان از ایستایی خارج میشه و سونگ مین ۲۵ساله بعد سال‌ها صداهای زیادی می شنوه که از شنیدن اونا هراس داره ، و در همین لحظه اس که اون زمین لرزه به وجود مییاد و دختره فک میکنه چون دارن تونل می سازن برای اونه ولی نمیدونه پسرا کجا رفتن و چی شده ،و همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاده ،ینی دختره اصلا حس نمیکنه زمانی گذشته خیلی معمولی میره تو تونل ،از انفجار پیش اومده ترس برش می داره سنجاق رو برمیداره و مییاد بیرون /و در طی این مدت پسرا نزدیک ۱۵سال بزرگ‌تر شدن و ۱۵سال رو تو تنهایی و ترس و افسردگی می گذروندن ،/چقدر جالبه واقعا خیلی موضوع عجیبیه ، وقتی بچها می‌رن تو غار و تو آب اون شی شبیه تخمشترمرغ که درخشان بود رو می بینن و سعی میکنن برش دارن من یاد کافکا در کرانه افتادم ،که میس ساعکی سنگ مدخل رو جابه جا کرده بود و دنیا رو زیر و‌رو کرده بود ،/فیلم رو تا جایی دیدم که دختره فهمیده که این پسره سونگ مین ،الانم دیگه حسش نی برای همین فردا ادامه اش رو می بینم .
چشام درد میکنن .

یک طلوع بی رحم

“و این گونه بود که مرد پنجاه و هفت ساله ی ثروتمند ،دیدار یک دختر تایلندی را انتظار می کشید .یک مرد مسن اعتدال گرا که هرگز در پی امیال ساده و پیش پا افتاده ی مردانه اش نبود .موجود پر دردسر مشکل آفرین که به سادگی سر آن را داشت تا تمام دنیایش را با ملالت عوض کند .اما در ظاهر تجسمی بود از فروتنی ، روحی که ترجیح می داد در فضای خالی محدوده ی حد و مرز های خودش بیارامد او چنین رفتاری را در برابر تاریخ و روزگاران هم داشت ،در برابر معجزه ها و انقلاب ها .”
صفحه ۴۵۸/ معبد سپیده دم

شخصیت هوندا

این چیزیه که قبلا نوشتم قبل مواجه ام با این ناباوری :

«هوندا یه آدم خیلی مسعولیت پذیر ،خیلی خشک و مقرراتی ،خیلی اخلاق مدار ،یخورده بی احساس ،یخورده کوته فکر ،یخورده غیر وطن پرست “چیزی که تو ژاپنی ها کم دیده میشه “ ولی اصلا منفعت طلب نبود ،یه آدمی بود که این همه مدت کار و مطالعه به هیچ جا غیر از اسم در کردن تو شغلش نرسیده بود با ثروتمندا کار می‌کرد ولی نتونسته بود یه ویلا برا خودش دست و پا کنه ،خب این همه پولشو چیکار می‌کرد ،بچه هم که نداشت ،خیلیم خسیس بود البته ،تازه تو ۵۷سالگی یادش افتاده بره ویلا بخره و تو آرامش زندگی کنه ،از همون موقع که تو املاک ماتسوگاعه رفت و آمد می‌کرد آرزوش بود که برا خودش ویلا داشته باشه ،هکتاری …! حتی اگر ویلا خیلی درندشت باشه و دور از شهر ،نزدیک کوه فوجی ،می گه حتی اگر تنها باشه تو ویلا این تنهایی تو ملک خودشه ،همچین چیزایی …در کل تمام چهار کتاب دریای حاصلخیزی ،که به معنی سرزمین خشک و بی آب و علف ،در مورد هوندا هه و زندگیش ،البته نمیتونم مطمئنا بگم چهارتاش چون هنوز زوال فرشته مونده ،هوندا مثل یه سرزمین خشکه بعد از این همه سال و کار و‌ مطالعه هیچیزی نداره نه محبوبیت نه حداقل دو تا آدم سرشناس بشناسنش نه اینکه بتونه این همه مطالعه رو به یه کاری ببنده ،و نه حتی وارث که تو ژاپن برای یه مرد پولدار موضوع مهمیه ،تازه تو ۵۷سالگی یاد عشق و عاشقی افتاده ،به یه شاهزاده تایلندی که جای دخترش هست ،
چیزی که من از شخصیت هوندا فهمیدم این بود …»

و بعد از فهمیدن :
«باورم نمیشه ،مثل شخصیت های خشک و سرد توی سریالا که هیچ احساسی تو چهره اشون نیست و خودشون رو موجه نشون میدن ،بعد میگی اه چقدر خشک چقدر سرد چقدر مقرراتی چقدر خسته کننده اس زندگیش ،خب که چی فلان بعد … واقعا باور نمی کنم که هوندا همچین آدمی بوده باشه ،ینی همه ی اینا ظاهر سازی بوده ؟مثل فیلم بود یه فیلم که شخصیت یک مرد رو آروم ،تودار ،با اخلاق ،وظیفه شناس ،خیلی مسعولیت پذیر ،خسیس ،کوته فکر ،و نسبت به مساعل عشقی و احساسی و جنسی بی علاقه ،ولی همش بهش شک داری ،میگی نمیشه به مرد آنقدر بی نقص باشه ،این یه چیزیش هست ،هی حدس ،هی بطلان و آخر می بینی که مرده از اونایی بوده که عوضی بوده و زیرزیرکی از مساعل جنسی خوشش می اومده از اینایی که می رن یه جا قایم می شن کارای عشقی و جنسی اینو اونو می بینن …ووووواههههه ،ینی این بوده شخصیت اصلی هوندا ؟! به این آدما چی میگن ؟!»

همزاد پنداریه یا همزات؟

مشکل من اینه که زیادی همزاد پنداری می کنم ،وقتی فیلم می بینم مثلا الان قضیه اینکه مردیکه عوضی به بچه ده ساله تجاوز کرده و می کرده مداوم نا پدریش بوده ،واقعا خونم به جوش مییاد و عضلاتم منقبض میشه دلم میخاد بگیرم بکشمش ،بعدش یهو به خودم میگم فیلمه فیلمه فیلمه فیلمه آروم باش …خیلی جو گیرم .شت.ریدم به احساسات خودم اه .برای حسن ختام امروز گوبلین دوازده دیدم که آروم شم وای خدا گوبلین عالیه 💕💕💕💕❤️❤️❤️❤️

برکه ی قشنگم

سریال دیدن وقتم رو میگیره ،ولی نمی تونم هم نبینم ،نمی دونم کی ببینم که هم خواب کافی باشه هم سریال رو ببینم هم درس بخونم هم مقاله هم کار خونه انجام بدم هم به نظافت شخصی برسم ،هوا گرمه ، وارونگی دما چیه از اونا شده ،کصافطه آسمون ،نفس آدم می گیره ،شت منم کت ابیرو پوشیدم ،حالا اگر مانتو می پوشیدم مثل اون سری سرد بود در حد بنز ،
دیروز چقدر خوب بود ،غذای عالی و به مقدار زیاد خوردم ووووهه تا حالا آنقدر کتلت نخورده بودم ،یه کاسه سوپ خوری پر انار خوردم ،تا حالا انقدر زیاد تو یه وعده انار نخورده بودم خیلی حال داد ،و درس خوندم 😐 معماری پیشرفته که نمی‌دونم اصلا اینا چیه داره درس می ده ،الانم می خاد امتحان میان ترم بگیره 😐 میان ترمه اخه ؟ ملت تازه اون هفته اومدن ثبت نام کردن ،نکبت ،همه چیو می پیچونه دور سرش خیلی گنگ درس میده ،درس دادنش اصلا خوب نی پشیمون شدم باهاش برداشتم ،حاضر بودم جزوه هزار صفحه ای منوچهری رو بخونم و سر کلاس اون باشم ،حیف نشد ،اشتباه کردم فک میکردم می تونم این سریم از این یه ۱۵بگیرم ،فک کنم ۱۵هم بهم نده .انقدر عوضی که حد نداره هر کی باهاش لاس بزنه رو نمره بالا می ده و می گه که طرف زرنگه 😒😐 عقده ی توجه داره مردک خالی بند ،روزا بد نیستن منتها دغدغه ی مقاله های مسخره و اینا هنوز هست ،دغدغه اینکه کی پس درس بخونم رو هم تلنبار نشن ،اینکه کی سریال ببینم رو هم تلنبار نشن ،کی رمان بخونم ؟!کی ،کی ،کی ،مدیریت زمانم ریدمونه،یکیش به این دلیل که هردنبیلی زندگی می‌کنم ،یکی دیگه اش به خاطر خوابه ،گرمه ،خسته ام ،ساعت پنجه ،دیگه گرم نیست ولی سردم نیست ،خورشید پر رنگ داره غروب میکنه،قسمت دو دادستان جادوگر رو دیدم تموم شد ،امتحانم خوب بود ، بی تی اس گوش میدم .”تو برکه ی منی ، وقتی لبخند می زنی منو درون برکه ات غرق می کنی …”

مقاله /معبد سپیده دم /رمان ژاپنی /رمان /سریال کره ای جدید دیدم راستی گفتم ؟خیلی خنده اس /

طی شش روز تونستم «معبد سپیده دم » رو سیصد صفحه تقریبا ،بخونم ،ولی طی ده روز نتونستم یه مقاله ی نه صفحه ای که فارسیش شده بیست صفحه رو ترجمه کنم ،برام سواله که دارالترجمه ها چطوری یه هفته ای متن رو ترجمه اشو می فرستن ،عجیبه …
معبد سپیده دم بخش دوم هستم تو یه پست دیگه در مرد شخصیت “هوندا “قرار حرف بزنم ،خابم مییاد ،فعلا .

دغدغه روز آخر مهری

وقتی که صادقانه با خودم روبرو می شم ،این خیلی سخته خیلی عذاب اوره خیلی خجالت اوره …خیلی …من با خودم تو این همه سال و این همه فرصتی که برام بود و این همه امکاناتی که در اختیارم بود و این هم زمانی که داشتم چیکار کردم …واقعا چیکار کردم …۲۶سالمه .۲۶…الان تو زندگیم چی دارم ؟جز یه مدرک بیست میلیون تا سی میلیون تومنی …با این مدرک چه کار میتونم بکنم …کجا بهم شغل میدن …کجا ….؟؟؟؟همه شغلای موجود یه عالمه برنامه میخاد که بلد باشی …منم غیر از ای سی دی ال هیچ چیز دیگه ای بلد نیستم .برنامه نویسی گرافیک اس کیو ال شبیه سازی هیچی …من فقط وورد و پاور پوینت بلدم و‌ نه حتی اکسل ،جاست همین دو تا …ویندوز هم …کجا به من شغل میدن ؟!چرا انقدر الکی تلاش کردم که این همه درس سخت و بی معنی رو پاس کنم ؟!
خدایا من با ادامه زندگیه پربارم باید چه کنم ؟دلم نمیخاد فردا بیام اینجا بگم من یه فوق لیسانسه ی بیکارم …
خسته شدم .

The show must go on

وقتی دارم مقاله ترجمه می‌کنم چیزای مختلف به ذهنم می رسه ، صحنه ای از خاطرات گذشته ،سریالایی که قبلا دیدم ،صحنه ای از یه جایی توی داستانی که خیلی وقت پیش خوندم ،حرفی که خیلی وقت پیش به کسی زدم ،جایی که خیلی وقت پیش با کسی رفتم ،صحنه های جور ناجور زیادی ،یهو تو ذهنم می یاد ، تصمیم گرفتم اونارو بنویسم مثلا همین الان که داشتم به جمله نا مفهوم رو سعی میکردم مفهومش کنم ،صحنه ی قسمت شش سریال کارآگاه خون آشام اومد تو ذهنم ،اونجا که میگفت آدما چرا آنقدر دنبال حقیقتن با اینکه حقیقت دردناک ولی بازم میخان بفهمنش ،در کل سریال جالبی نبود فقط همین جمله اش باحال بود ،مامان داره انار دون میکنه قسمت سه بلک رو دیدم ،بعد یک قسمت و نیم از سریال گو بک کاپل رو دیدیم با زینب ،وقتی مامان اومد زدم مقاله ،از مقاله ها فقط دو مبحث مونده آخرم نفهمیدم چیکار کرده دقیقا ،معبد سپیده دم رو شبا دو فصل می خونم ،هوندا چقدر بی احساسه ،امیر رفته دانشگاه بین المللی کیش ارشد بخونه نمی‌دونم رشته چی ،امنیت شبکه ،شبکه یا همچین چیزی ،می خاست قایم موشک بازی کنه ولی آخر اومد گفت ،ایش ، فعلا برم ببینم این مقاله ی نکبتی چی شد ریدم به ارشد اه .