زندگی سگی ،قلب سگی .سرنوشت سگی .سگا بیش‌تر از من شانس دارن .

هنوز زوده که بخام بخابم ،ساعت یازده و بیست دیقه اس ،ذاتا خابمم نمییاد ،حوصله سریال دیدن هم ندارم ،گوشیمم شارژ نداره،فرزندان خدای کوچکتر رو بالاخره دیدم تموم کردم ،بد نبود ،ولی نه اینقد که این همه مدت منتظر زیرنویس اون گروه نکبتی بودم ،باید زودتر از اینا می دیدمش ،سریالای در حال پخشم هنوز آن دانته رو ندیدم ،هنوز اون برنامه هه رو ندیدم که قرار بود باهم برن سر قرار و اینا ،یه ده تایی فیلم هست که زیرنویس فارسی نداره و ندیدمشون هنوز ،اون سریال ژاپنی که حتی زیرنویس انگلیسی هم نداشت رو پاک کردم ،زیرنویس این یکی ژاپنیه هم دیر به دیر مییاد ،هنوز نگشتم تو ساب سین دنبالش ،پنجشنبه رفتیم با زینب پارک ژوراسیک ،چیز باحالی نبود ولی بدم نبود برای یه بار ،بعدش اومدیم رفتیم تیراژه ،دور تهران چرخیدیم ،بعد رفتیم چهارراه ولیعصر بعد رفتیم خونه ،دیدیم جغد اومده و زهرا تو زحمت افتاده اهان قبلش رفتیم پارک سه ساعتی اونجا بودیم داشتیم سریال می دیدیم که بعد فهمیدیم جغد اومده ،جغد اشاره به امیر داره ،😌
بعد رفتیم خونه زهرا تو قیافه بود که تو زحمت افتاده بود داشت شام می ذاشت :استامبولی .خیلی زحمت کشیده بود .دفعه قبلش هم که رفته بودیم کنکور استخدامی من بازم رفته بودیم بیرون تا شب ،اون روزم قیافه گرفته بود .خوشم مییاد حرصش میدم ،ولی خودمم همش استرس دارم که فتنه درست نشه،حوصله ندارم ،نمیدونم گفته بودم جمعه رفتم آزمون استخدامی یا نه ،یادم نمییاد .فک کنم گفتم .کتاب استیو جابز رو خوندم جالب بود ،چقد مخ بوده ،چه کارایی که نکرده ،خدا رحمتش کنه ،یه سری از جملاتش مثل اینکه میگفت محصولی ساخته که دست هرکسی باشه ازش لذت میبره و دیگری که ندارتش بهش حسودی میکنه واقعا راس بود ،من از سر اون ایفون اولی که داده بود بیرون که من یادم نمییاد اون سال من چند سالم بود ،شاید ۱۷.۱۸بودم من چشم به این ایفون بود ،همیشه دوس داشتم داشته باشم ،خاک تو سرم که این همه سال نتونستم خودمو به آرزوم برسونم ،آخرم با هزاران التماس و گردن کجی بالاخره مامان داد رفتم خریدم ،همینم انقد باید نگه دارم که خودم بالاخره یه ایفون ایکس بخرم ،وگرنه خودمو میکشم اگر نتونی بخریش ،شاید اگه تو او سالی که می فام شرکت امیر مامان عوضی حداقل نصف شهریه م رو می داد من می تونستم پول جمع کنم یه چیز بخرم برای خودم ،یه قرون بهم پول نمی داد اون سال ،همه ی پولمو دادم به دانشگاه ،هیچی نداشتم دیگه ،بر پدرش لعنت که منو بیکار کرد امیر ،بیشعور کصافط غریبه پرست ،خاندانشون مرداشون کلا غریبه پرست و عوضین طایفه ما ،ریدم به ریشه این خاندان .حالا من اینجا نشستم ایفون دارم ولی پول ندارم ،یه قرون هم ندارم ،تازه برای انتی ویروس پول گرفته بودم مجبور شدم از اون یکی حساب بردارم ،پایان نامه باور کن از سه تومنم بیش‌تر میشه ،رفتم یه کتاب برای شبیه سازی پیدا کردم منتها حال ندارم بخونمش ،همین کتابی که از ای بوک گرفتم رو نخوندم هنوز ،امروز یه جا بهم زنگ زد شمارش دو بود جواب ندادم گفتم حتما ظفری جاییه ،دوس دارم تو کتاب فروشی کار کنم حتی اگه حقوقش کم باشه راضیم ،دوس دارم یه کتاب فروشی داشته باشم ،از کافی شاپ هم خوشم مییاد ولی فک نکنم اعتماد به نفس کافی شاپ داری رو داشته باشم ،از کار تو شرکت های مسخره ای که حتی خودشونم نمی دونن چی میخان خوشم نمییاد ، ‌‌ولی حتی همونا هم برم نمی دارن دیوسا ،نمیدونم دیگه باید چیکار کنم ،اون سری رفتم یه جا خوب بود کارش ولی نکبت زنگ نزد بهم ،زنیکه یک ساعت وقتمو گرفت ور ور ور ،جنده ی عوضی دروغگوی متظاهر ،رزومه رو می فرستم منتظرم که زنگ بزنن ولی وقتی زنگ می زنن زورم مییاد برم دنبال آدرس ها ،یا دور یا نزدیک ،میگم اینم منو بر نمی داره چرا برم ،ادمای عوضی که تحقیر م می کنن ،چرا این همه مدت بیکاری بابا به توچه ، حرفای تکراری سؤالای تکراری جواب های تکراری ،حالم ازشون بهم می خوره ،یه عوضیم نیست هندسام باشه پولدار باشه احمق باشه عاشق من بشه بیاد منو برداره ببره ،اه ریدم به این زندگی سگی .Sent from my iPhone

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.