خیلی فش دادم .خسته شدم .برم تا ده بخابم .

قبل از زنگ زدن :چیکار کنم ؟رفتم دو ساعت نشستم همه چی دستم اومد ،جاش به درد نمی خوره شاید اگه طبقه بالا بود بهتر بود ،چون طبقات بالا اصولا نورگیر ترن ،ادماشم نمیشه گفت ذهلسیز ولی از نظر من هستن .حس میکنم مسخره شدم وقتی رفتم چایی دم کردم ،یه لحظه به خودم گفتم اشتباه کردم اومدم چایی دم کردم. از اون دختره ‌پسره خوشم نیومد .زنه باز قابل تحمله .نمیدونم زنه و پسره چی گفتن که زنه بهم گفت برم شنبه بیام ،چرا بهم گفت وسایلامو ببرم !بهتر اگر تا اون موقع نظرم عوض شه چیزی اونجا ندارم .هیچی نبود باهاش کار کنم جامم مزخرف بود .خیلی وسواسی شدم نه ؟جاهای که سوقاخ هستن و پنجره نداره و تاریکه و یکی قرار هی زیر نظرم بگیره رو بدم مییاد .دوس داشتم اون اتاق کلا مال من باشه که نمیشه .نمیدونم برم یا نرم .

چه چیز از همه چیز مهمتره ؟!من .مهم اینه که از اون جا خوشم بیاد که نیومده .محیط خیلی مهمه برام .دوس ندارم این مدلی باشه .خیلی دلگیره .نمیدونم توجیه یا هرچی .نمیدونم چمه.کسخلم .به همه گفتم که دارم میرم سرکار .ضایع نی ؟اگه کنسلش کنم ؟به نظرت تابلو نی ؟!🤔 اصلا چرا دارم این کارو می کنم ؟خودمم نمی دونم دلیلش چیه ،دارم ایرادای بنی اسراییلی میگیرم .

بعد از زنگ زدن :خاک تو سرت ،فک میکنی چیو از دست دادی ؟زنیکه تا زنگ زدم بگم نمییام خودش گفت اتفاقا میخاستم زنگ بزنم بگم که میون شما و کس دیگه اون گفته بود شش ماه دیگه می تونه بیاد ولی حالا زنگ زد گفت مییاد ،یه ببخشید هم نگفت عوضی .چقد ضد حال خوردم .دیوس منو مسخره کرده .میگم این حسی که داشتم ناخوشایند بود .پد سگ . دیدم گفت نذار هیچیت بمونه ها .عنتر .من چقد با خودم وسایل برده بودم .چقد الکی برنامه ریخته بودم ،ریدم به قبر مرده و زنده اشون . اگه خودم کنسلش کرده بودم انقد نمی سوختم .

تلفنم قطع شد یهو .شارژ نداشتم .باید یه بار دیگه زنگ می زدم می ریدم تو هیکل خودشو و رییساشو و اون خاله زنکای زاقارت .حس تحقیر بهم دست داد .چای دم کردم .دم رفتن به دخترا گفتم شنبه می یام .هه الان چقد بهم می خندن .عوضیا .امیدوارم جواب این کارشون رو ببینن.خابم مییاد .فک نکنم رفتنی سرکار مثل برنامه ریزیایی که می کنم بتونم شبا سریال ببینم قبل خاب چشام باز نمی مونن .خسته ام .معلوم نی چی میخام .چقد احمقم .حالا این دو روز امتحانی بود که مثلا اگه برم سرکار صبح ساعت 7 بیدار شم ساعت یک بخابم چه مدلی میشم و اینا .دیشب نشستم یه قسمت از برنامه هارت سیگنال رو دیدم اخراش بهتر بود وضعیت چشمم ولی اولاش اذیت کننده بود .نمیشه .این دخترای تو برنامه چجوری تا یک دو بیدار می موندن بعد ساعت 7 پا می شدن هلک هلک دوش و ارایش و صبحونه درست می کردن م یخوردن اونم چه صبحونه هایی .همش هم سر حوصله و اروم اروم .شاید اگه یکی دو ته وضع اینجوری باشه عادت کنم ولی اولاش خیلی سخته .امروز مخصوصا چقد دوس داشتم تا ده یازده بخابم .زنیکه پدسگ نمیخاستی عین ادم می گفتی حداقل می خابیدم .نکبت .ریدم بهشون دیوسا .خودشونو مسخره کردن .حیف تلفنم قطع شد .حیف /

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.