یک روز طولانی :دوشنبه

اونوت اونوتماک ان ایسی .
این همه سال درس خوندم حالا تو دستم چی دارم ؟هیچی .هیچی بلد نیستم .قبلنا قبلنا قبلنا همش یاد قبلنا می افتم قبلنا ار اینکه صبح زود بیدار شم برم سرکار انقد زورم می اومد ؟!تنبل شدم .اره من تنبل شدم ،من وابسته شدم به خونه ای که توش هیچی نیست .خونه ای که توش آرامش ندارم ،خونه ای که نمی شه دو ساعت تو خودت باشی ،خونه ای که یهو یه ایل آدم می یان توش و برنامه هات رو بهم می ریزن ،من خسته ام ،از خونه خسته ام ،از بی پولی و دستم جلوی مامان عوضی کج بودن خسته ام ،دلم یه عالمه پول میخاد که از هوا اومده باشه تو بغلم ،و من لش کنم رو صندلی جلو مونیتور و ساعت به ساعت بی سرخر سریال ببینم ،از اینکه قرار بود برم سرکار و سریالام می موند رو زمین و من نمی تونستم ببینم عصبانی بودم و ناراحت ،سریالا برام شدن زندگی ،کارم شده سریال دیدن،برام اهمیتی نداره دارم چی چیزی رو از دست میدم چون چیزی برای از دست دادن ندارم فوقش فرار صبح تا شب برم تو یه سگ دونی مثل خر کار کنم و کل روز خاب آلود باشم و بعدشم خسته بیام خونه و نتونم سریال ببینم و کار دلبخواهم رو انجام بدم ،بالاخره که همیشه اینجور نمی مونم ،بالاخره یه سه ماه می رم سرکار ،پول جمع میکنم ایفون ایکس می خرم ،بالاخره یه کاری پیدا میکنم ،ولی کی ؟!چه عجله ای تو که هنوز درستو تموم نکردی هنوز معلوم نیست قرار پایان نامه رو بدی بیرون یا میخای خودت انجام بدی ،هنوز هیچی معلوم نیست ،هر وقت فوق لیسانست رو گرفتی اون موقع میری دنبال کار می گردی ،چرا انقد ناراحتم ؟اگر اون دیوس عوضی منو برداشته بود من الان سرکار بودم نه اینجا تو کتابخونه ،از اولم دلم راضی نبود برای همین بود ،وگرنه چرا باید انقد حسام بد باشه و استرسی باشم ،وقتی گفت وسایلمو بردارم و برم شصتم خبردار شد که نمیخادم ،عنتر عوضی ،نمیشه تو خونه کار مورد علاقه ام رو انجام بدم مگه چی میشه حالا که بیکارم سریال ببینم اصلا مگه چی میشه آدم دوس داشته باشه سریال ببینه ،من دوس دارم وقت خالیمو سریال ببینم مگه عیبه خوبه فکرای عجیب غریب کنم و برم سکس چت کنم خوبه ؟!مگه قبل سریال چیکار می کردم کتاب می خوندم ،اینا به کتاب خوندنم هم گیر می دادن اخه ،میگن این همه کتاب رو میخای چیکار نگه داشتی ،اصلا یه وضعیه ها .نمیدونم چیکار کنم خلاصه ،نه کار هست نه کسی برم داشت درست حسابی بگه سه ماه بیا تموم شد رفت ینی چی یه ماه آزمایشی مگه من مسخره ام ؟!دیوسه عوضی ،هر وق یادم می افته بهش فش می دم .بازم اومده بودم کتابخونه ،دوره ولی جای دنجیه ،پیاده اومدم تا ایستگاه مثل همیشه به اسمون نگاه کردم و همه چیز رو رها کردم ،همه چیزم نه حداقل نصفشو،تقصیر من چیه ،همه همینطورین ،همه .و با گفتن این خودمم راحت ‌میکنم ،خب چیکار کنم ؟راه حلی وجود داره؟من انقد توقعام بالاس اصلا به درد کارمندی نمی خورم فقط باید رییس شم ،اینا هیچ کدومشون لیاقت ندارن و منو کشف نکردن ،وگرنه من بهترین رییس می شم .
برگشتنی تو مترو کولرش دوباره باعث شد اومدنی خونه سردرد شدید بگیرم یه چند ساعتی مقاومت کردم و راه رفتم تا درد کاهش پیدا کنه فک کنم چون راه رفتم دردش خیلی کمتر شده بود یا ابلیمو خوردم کم شده بود خلاصه قبلش درد می کرد و داشت هی بیش‌تر می‌شد ولی کم شد بعد احساس حال بهم خوردگی داشتم که با ابلیمو رفع شد چون دیگه بعدش اومدم خابیدم ،خلاصه الان بیدار شدم رفتم جیش کردم دیدم ساعت دوو نیمه ،یه زمانی این موقع بیدار بودم داشتم سریال می دیدم ولی سریالای الان مخصوصا این شهر بی رحم که الان داریم می بینیم ارزش شب بیداری نداره فردا پاشیم بینیم بزنیم جلو تموم شه خیلی آب بندیه ،هنوزم خابم مییاد ،بخابیم .روز طولانیی بود .Sent from my iPhone

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.