دوشنبه ها /خواب /خسته /گوز /کتابخونه /

ایا واقعا درختها دارن با هر تکان و‌ نفس دارن حمد خدا رو میگن ؟!

،یا اینها همشون شعرن و‌ ساخته تفکرات شاعرها !؟

کره ای ها میگن زندگی به شما هدیه داده شده ،پس باید از این هدیه بهترین استفاده رو بکنین و هدرش نکنین .

چطوری می تونم جوری زندگی کنم که زمانم هدر نره !؟وقتی هیچ استعدادی ندارم ،هیچ مهارتی ،هیچ ارزویی ،هیچ ارمانی ،هیچ فرصتی ،هیچ شانسی ،چجوری می تونم هدرش ندم ؟

زندگیم شده فقط صبح تا شب سریال و فیلم دیدنه قایمکی .مغزم پوک شده ،حتی نمیتونم درس بخونم ،و حوصله یاد گرفتن چیز جدیدی رو ندارم .فقط میخام بخابم ،زیاد ،ولی وقتی زیاد هم میخابم بازم چشام و تنم خسته اس ،همه چیز بیهوده اس ،هیچ تلاشی نمیکنم برای اینکه درستش کنم این وضع رو ،اصلا باید چجوری درستش کنم ،حتی این رو هم نمیدونم ،خاسته های مالیم زیاده و حتی براشون تلاشی نمیکنم تا براورده ش کنم ،به شدت تنبلم ،و‌ نمیدونم این تنبلی از کجا مییاد ،خیلی وقته که جایی رزومه نمی فرستم ،گلاره می گفت روزی بیست تا ادرس رو می رفته ،غیرممکنه ،چطوری می تونه ،من فوقش بتونم روزی دوتا برم ،جون نمی مونه برام و ذاتا جونم ندارم ،خسته ام ،دوست دارم یه جا بهم زنگ بزنه هر روز هفته برم سرکار ،اینو میگم ولی کی برای خودم می تونم وقت بذارم ! کی می تونم سریال ببینم ؟!ولی بالاخره که این وضع باید تموم شه و کی پس ؟!کی ؟! اخه این جاهایی هم که می رم و برمیدارن مثلت جاهاشون چسکیه .دوس دارم یه کار دولتی ثابت داشته باشم ،ولی نه شانس دارم نه مهارت ،نه هیچی .ارزوهام خیلی بزرگن،بزرگتر از مهارتام و توانایی هام ،فک میکنم به روزی که پیر شدم و اخر حتی ژاپن هم نرفتم ،زندگیم بیهوده سپری شد با ارزوهای دست نیافتنی ،با دست رو دست گذاشتن ،این دست رو دست گذاشتنه ایا ؟چیکار باید بکنم ؟اگر یه مغازه داشته باشم و توش کارای کامپیوتری انجام بدم چقد خوب می شد ،الان پول تو مغازه اس .من اصلا خودم باید رییس خودم باشم .نمیتونم برم کارای کس شری شرکتارو که حتی نمی دونن چی میخان رو انجام بدم .چجوری میشه یه مغازه ی این مدلی زد ؟اولین چیزی که مورد نیازه یه مرده ،که بیفته دنبال کارای اجاره و مجوز و این چیزا ،ولی همچین مردی تو خونه ما وجود نداره .ما هیچ پشتوانه ای نداریم ،برای همینه که از همه چی عقب افتادیم .

اینکه دوشنبه ها رو کردم روز دانشگاه تو این ذل گرما ،اولش فقط برای پول بود ،گرچه هیچی بهم‌نمی ماسه ،شت ،ولی گاهی نیاز دارم که بیام یه جایی قدم بزنم که درخت زیاد داشته باشه ،دوس دارم به درختا نگاه کنم ،قشنگن ،یه حسی بهم میدن ،باعث میشه فکر کنم ،دوباره من رو بیرون میکشونن ،نمیشه که هیچ وقت فکر نکرد ،اون موقع عقب می مونم و از دست میره همه چی،به علاوه روزهای زیادی نیست که بتونم تنهایی بیرون بیام و این زمان رو بتونم قدم بزنم و فکر کنم ،برای همین کنسلش نکردم دوشنبه ها رو ،با اینکه خیلی زورم مییاد گاهی ،مخصوصا وقتی یکشنبه ها هم صبح زود بیدار میشم تا سریال ببینیم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.