ひきこもり

همگی محاصره شدین لی سونگی زیاد جالب نی .تو یه روز تونستم 6 قسمت ببینم چون جلو زدم .

من هنوزم تو فاز دوباره بیست سالگی ام .

شب خابای عجیب غریب می دیدم

دیروز دانشگاه بودم رفته بودم همینجوری یه سری بزنم .دیدم بوفه رو دخترونه پسورنه کردن .بوفه دخترا رفته دانشکده معماری .

جای شکرش باقیه جای کتابخونه رو عوض نکرده بودن

رفتم یه قسمت همین لی سونگی رو دیدم .بعدش پیاده مثل همیشه رفتم ایستگاه و مثل همیشه از همون مسیر همیشگی اومدم خونه .مثل همیشه .

توی راه به بیهودگی زندگیم فک کردم و اینکه چقد وقت تلف کردم و اینکه چقد زندگیم بیهوده اس و بی ارزش و از همه مهمتر تنها و تکم .بی دوست .بی عشق .بی علاقه .بی انگیزه .بی امید .مردم تا پاشونو می ذارن دانشگاه هزارتا دوست فابریک پیدا میکنن همونجا هم یه دوست پسر توپ پیدا میکنن همونم میشه در اینده شوهرشون .تازه خودشونم کلی پیشرفت میکنن و کلی چیز یاد می گیرن و تهشم یه جای درست حسابی میرن سرکار .تازه کلیم تو دانشگاه خوش می گذرونن و براشون بهترین  خاطره ها میشه دوران دانشگاه .من ؟!هیچی .فقط عمرم رو توی راه ها تلف کردم .سرم یا تو کتاب داستان بوده یا تو گوشی در حال هنگ گوش کردن یا خواب .به تیپ و قیافه خودم نگاه میکنم به اونا نگاه میکنم .تفاوتی نمیبینم .انگار که هیچکس منو نمی بینه .نامرعی ام .حتی یکی اشتباهی یه سوالم ازم نمی پرسه .حتی دختر .هیچی .زندگی انقد چرت و خسته کننده دیده بودین ؟!

به این چیزا فک می کردم و خیابون رو نگاه میکردم .به اینکه عمرم چقد هدر شده چقد بیهوده زندگی کردم .و اینکه چقد تنهام و تا کی باید برای هر چیزی رویا پردازی کنم .به اینکه این همه رفتمو اومدم و هیچکس هیچکککککککککککککککککسسسسسسسسسسسس نگفت خرت به چنده .به اینکه وقتی پایان نامه دادم چه گوهی بخورم .ترس از اینکه  دوباره از دانشجویی در ام .دلم بیخودکی برای کلاسای بی هدف و چرتم تنگ شد .اینکه حداقل اون موقع یه کاری بود که می کردم الان چی ؟باید یه مقاله اون زیر باز کنم چند تا هم ورق الکی زیر دستم و خودکار تا کسی اومدم دسکتاپو عوض کنم .دارم چیکار میکنم ؟در حال سریال دیدنم .هنوزم با زینب این دردسر که وای الان یکی مییاد و می فهمه ما داریم سریال می بینیم .اینکه الان فک میکنه هر دیقه داریم چیکار میکنیم .هنوزم همینجوری هستیم .

دنبال کارم نمی گردم .مثلا فک میکنن من دارم پایان نامه می نویسم .چه کاری ؟!کار هست مگه اصلا .می ترسم ز اینکه دوباره برم جایی هی فرم پر کنم هی دروغ تحویل ملت بدم .ذاتا همه چیم یادم رفته .این مدت داششتی چیکار می کردی آسیه .شی .داشتم درس می خوندم :|

بسه .اصلا فک نکنم دیگه بتونم خودمو با ساعتای کاری وفق بدم از اینکه فک کنم یه روز تمام روز خونه نیستم و نمی تونم از اینترنت و موبایل و سریال دل بکنم فکرشم ترسناکه .هیکی کوموری شدم .

تو همچین وضعیت بیهوده ای در حال زندگی کردنم .پایان نامه ام رو هم رفتم دادم یه جا دیگه .همینی که این ددختره داده بهش .هرچی بودو نگاه نکرده می فرستم استاد .اصلا دیگه حال ندارم نگاهش کنم .این یکی انقد عن بود و هر روز بهش زنگ می زدم زینب اون روز می گفت پاین نامه ات چی شد زنگ بزن ببین .گفتم گفته سه هفته دیگه .بذا بعد سه هفته سراغ بگیرم .این یارو کسخل رو هم بلاک کردم .همه شماره هاشو .احتمالا زنگ زده .ولی خب من بلاکش کردم .

به استادم نوشتم مشکل دارم نمیتونم به این زودیا اصلاحاتو بفرستم گفت اشکال نداره ایشالا زودتر مشکلت رفع شه :))

به گلاره هم گرفتم بره اینجا ولی نرفته نمی دونم داره چه گوهی میخوره مهم اینکه رفتیم پولمونو گرفتیم .منم دادم یه جا دیگه حالا اون نمیده به من چه .برم دیگه الانا صدا میکنن شام .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.