زخمهایی که هرگز التیام پیدا نمیکند .

ما ،یه مشت لوزریم دور هم دیگه داریم زندگی میکنیم .زندگی .زندگی .زندگی سگی .به این نمیشه گفت زندگی ،می شه گفت گذروندن .جاست .

ما یه مشت دخترای یوغور و وحشی هستیم دور هم ،به هم نفرت میدیم ،دلمون برای هم می سوزه ،باهم همدردی میکنیم ،و برای اینده هم نگرانیم .ما اینجوری بهم محبت میکنیم .محبت ،محبت ،م ح ب ت …چه واژه غریبی .ینی چی ؟یادمه شاید راهنمایی بودم شایدم کوچکتر ،یه دختریو می شناختم دورادور ،میدونستم اونم مثل من ته تغاریه ،توی کانون دیده بودمش ،خوشگل بود ،یه سری نمیدونم داشتیم از کجا بر می گشتیم توی اتوبوس شب بود مثلا تازه تاریک شده بود ،با زهرا اینا بودم گویا و رقیه ،ماشین فرهنگسرا نگه داشت ،این دختره با خاهرش سوار شد ،توی فرهنگسرا میرفته کلاس گل سازی ،داشت به خاهرش تعریف میکرد که چی یاد گرفته و اینا ،گمون کنم ،خاهرش بغلش کرد و قربون صدقه اش رفت ،محکم بغلش کرد و ماچش کرد ،هنوز اون صحنه یادمه ،من بهشون ذل زده بودم .چرا من هیچوقت خاهرامو اونطوری بغل نکردم !؟چرا بچگیم به هیشکی غیر از رقیه نگفته بودم فدات شم ،فقط چند بار اونم .لغت جدیدی بود اخه .از اون دختره و خاهرش یاد گرفته بودم .متنفرم از اینکه اشکم زود در مییاد .متنفر .چرا اینطوری هستیم ؟!ما هیچ وقت محبت کردن و با ناز حرف زدن و قربون صدقه رفتن و حرف زدن باهم دیگه با ارامش رو یاد نگرفتیم .چه کسی اینارو بهمون یاد میداد ؟!از کجا باید یاد می گرفتم ؟!از کتابا ،کارتونا ،فیلما .فقط حسرت خوردم .چرا الگو برداری نکردیم !؟

داشتم به معراج فک میکردم ،به اینکه از بچگی دورش انداخته بودن ،دور .نه محبتی نه چیزی ،از بچگی مقایسه و سرکوفت ،هی بهش گفتیم پاشو برو دکتر برو دکتر ،بچه رو ببر دکتر .نرفت که نرفت .و حالا معراج تنهاتر از همیشه اس ،حسش میکنم ،درکش میکنم .تو‌خونه کسی دوسش نداره ،فقط بهش گیر میده ،فقط فقط عصاب میریزه بهم .عینهو مامانه رقیه .لنگه نداره ،هی بهش میگنیم و تو گوشش نمیره .برای همین بیشتر وابسته گوشی میشه .هیچی نگاه نمیکنه فوتبال و این چرت پرتای اینستا .ولی همش دستشه .چون تنهاست .این ینی تنهایی ،این نداشتن هم زبون .براش ناراحتم و نگران .کاش مادر خوبتری بودی براش ابجی رقیه .حیف این بچه ها .چه سرنوشت تلخی دارن .حیف ما .حیف رقیه که قدر نمیدونه ،رقیه مگه محبت دیده که بخاد به بچه اش محبت کنه ؟!میدونی چی دیدم ؟

دیدم یه جا کامنت گذاشته بود :چقد با محبتت با دخترت حرف میزنی ،من از وقتی یادمه خانوادم از داشتنمون ناراضی بودن .من هیچ وقت نمیتونم اینجوری حرف بزنم با بچه ام ،شاید به این دلیله که هیچ وقت باهام اینجوری حرف زده نشده .

خیلی غم انگیز بود .خیییییییلی .خیلی ناراحتم .

به خاطر این کامنت به خاطر معراج .به خاطر خودم ،زینب.زهرا ،مامان .امیر حتی .رقیه و علی .

به خاطر اینکه یه خوشبخت رفته ترکیه کنسرت راوی .به خاطر این زندگی بیهودم که نمیدونم کی تموم میشه .به خاطر بی عرضگیم .به خاطر همه چی .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.