چیزای زیادی هست که باید گفته بشه همچنان .

از دیروز دانشگاه بودم تا امروز .رفتم سر دفاع یه دختره ،داورش منوچهری بود ،راهنماش باطنی ،دختررو رد کردن ،امضاهامو گرفتم ،دیروز . امروز چهارشنبه ،رفتم امضا گرفتم از مدیرگروه با کلی سلام صلوات که یه وقت گیر ندن ،چمیدونم گیرای الکی ،چرا اینجا امضا کردی چرا اونجا امضا نکردی ،اینجوری،دادمش گروه ،فعلا این مرحله تموم شده ،الان اومدم بوستان یه چیزی بخورم ،گشنمه .میخاستم کتاب بخرم ،تحریریه مجله همشهری داستان رفتن برای خودشون مجله زدن ،امروز فهمیدم چقدم گرونه ،۳۵تومن ،گفتم‌شکم ‌واجبتر ،اومدم مرغ سوخاری دو‌تکه خریدم .نمیدونم فردا چی بخوریم ،قراره بریم باز جمشیدیه ،دیروز که با مامان اینا اولش رفتیم تیراژه ،تو تیراژه رفتیم کافی شاپ ،وافل و این چیزا خوردیم ،ادم هی میخاد فست فود نخوره نمیشه ،هررروزم کباب نمیشه که ،پس باید بیرون چی خورد وقتی گشنته!؟چند روزی بود معده درد گرفته بودم ،فک کنم به خاطر فست فود بود ،زپرتی شده معده ام .به زینب میگم نریم فست فودی اخرشم خودم پا می شم مییام فست فودی ،شت .دیگه اینکه ،دیروز پژی ایمیل زده بود میگفت رفته پارک ساعی ،گفتم اتفاقا منم رفته بودم اون هفته یاد تو کردم .😅دیگه نمیدونم باید باهم چه حرفی بزنیم .بیشعور بود نیومد منو بگیره ،عن کرد خودشو .هوا هم خییلی خوبه ،بیرون اسمون خیلی قشنگه ،امیدوارم فرداام اینجوری باشه ،نمیدونم الان دفاع ساعت چهار که اغازاریان هست رو برم یا نرم ،همینجوریشم خابم مییاد خسته ام الکی .بیشتر به خاطر پالتو و لباسا.غذا بد نبود .رفتم الکی الکی نشستم سر دفاع یکی دیگه ،طرف خودش برنامه نویس بود ولی کلی ازش ایراد در اوردن .ولی ۱۷ونیم شد .اغازاریانم دیدم ،چقد دلم براش تنگ شده بود .استاد خوبی بود ،اشتباه کردم مشاورمو کردم باطنی .باید اغازاریان رو انتخاب میکردم .شت.میخاستم انقلاب پیاده شم ولی شیرینی فرانسه پیاده شدم ،همیشه از موقعی که سرکار میرفتم دوس داشتم شب که میشه تو خیابون با خیال راحت قدم بزنم و وقتی با اتوبوس از جلوی شرینی فرانسه رد میشدم دوس داشتم برم اونجا یه چیزی بخورم ،مثل بقیه .خیلی دوس داشتم .انقد شبا نرفتم بیرون وقتی شب تو خیابون قدم میزنم یجوریم ،حس نااشنایی داره .رفتم شیرینی فرانسه و ارزوی چندین ساله ام رو محقق کردم ،یه موکا گرفتم اصلا اشتها نداشتم ،نصفشو خوردم ،فقط هدف اونجا بودن ،بود .دوس دارم شبا بیرون باشم ،شبگرد باشم .تا شب میشه باید مثل مرغ بریم خونه .الانم شانسی شد،ینی خودم خاستم ،دیدم برم خونه نه میشه سریال دید ،نه چیزی ،پریودم شدم ،شانسا نوار داشتم ،خداروشکر .گفتم بذا الکی برم سر این دفاع ببینم اینا چجورین ،بیشترشون نرم افزارین .چقدم سوالای سخت می پرسن .نکبتا .اه .الان میرسم شریعتی .شارژم بیست و هشت درصده .شبش حالم بهم خورد ،نمیدونم چی اومد بیرون ولی فک کنم موکای بود که خورده بودم ،شت .فرداش ینی پنجشنبه رفتیم جمشیدیه باز ،به شدت سرد بود ،سوز بود و نانک شده بودیم جفتمون ،خیلی سردم بود ،مخصوصا اینکه من تو اینجور موقعها فقط چشام معلوم میشه ،الانم سرده ولی نه به سردی دیروز ،الان جمعه اس ،داریم میریم خونه امیر ،جلمون یه اشی قیمه ای قورمه ی ابکی بندازه به مناسبت تولد امیرعباس ،برفم دیگه نبارید ،فقط الکی سرده و افتابه ،از سرمای این مدلی به شدت متنفرم ،اگه سرده باید ابری باشه و‌خورشید معلوم نباشه نه اینکه هم افتاب باشه هم سوز .غیر قابل تحمله ،از دیروز قفل کردم رو این اهنگه تا ازش خسته شم ،تا عنشو در نیارم ول کن نیستم ،معنیشم قشنگه .باید برم کلاس متلب ،متلب یاد بگیرم .باید برنامه رو بلد باشم تا بتونم جواب دیوسا رو‌موقع دفاع بدم .دارم فک میکنم پولشو از مامان بگیرم .

دیروز که خونه امیر بودیم یخورده حرف زدیم درباره پایان نامه .ین دو تا دفاعی که رفتم بهم حس پوچی داد .همه چیز بی فایده اس هم اونی که داده بیرون هم اونی که ودش کار کرده .هر دوشونو رو کلی سوال پیچ کردن و از بیخ و بن ایده رو غلط شمردن .مشکل اینجاست اگه نرم متلب یاد نگیرم سر دفاع به مشکل بر می خورم .پس باید یه چیزی حالیم باشه .بسی رو عصابمه .خسته کننده اس فکر بهش .حالا بذا ببینم قرار یارو بهم چی بفرسته یه چیزی کس شر و ابکی یا یه چیزی درست حساب یکه چشمم اب نمی خوره .

دارم اهنگ جدید هیوک از ویکس رو گوش میدم که خودش سروده و تکی خونده .چقد بزرگ شده .هفت سال پیش من 20 سالم بود و هیچی از کره نمی دونستم بعد هیوک 17 ساله موفق شده بود به هدفش تو زندگیش برسه .تو کره .بعد من اندر خم یه کوچه بودم نمیدونستم برم قیادمشت یا نرم .بی اینترنتی منو از دنیا عقب انداخته بود وگرنه حتما اگه نت داشتم خیلی وقت پیش کره لاور شده بودم .

چقد با ادب و با شخصیت و با فهم و شعور و با درک و چقد انسانن .اینا بهشتین اینا انسان واقعین ایننا زندگی میکنن نه ما .ما مثل حیووناییم .روابطمون .تو خانواده تو جامعه .بی هدف بی انگیزه .بی استعداد .هیچی برای عرضه نداریم .

دیروز دوباره امیر برگشت گفت نمیدونم برو این کلاس اون کلاس تو دلم گفتم برو بابا

اینم حال داره ها .زر زر زیاد می زنه .

یه سریال ژاپنی دیدم بد نبود ولی چهار قسمت اخرش اب بود .کنتو یامازاکی و سنسه توش بود سنسه دیگه از چشمم افتاده .حرصم در اورد تو سریاله نکبتی .

گردنم درد گرفت .

دیگه هیچی همین .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.