اتاق شماره ۱۹

«هرکی تو زندگیش یه اتاق شماره ۱۹ داره ،مهم نیست چقدر به بقیه نزدیکه ،دلش نمی خاد که کسی چیزی از اون اتاق بفهمه ،مهم نیست چقدر با بقیه احساس راحتی می کنیم ،بازم نمی تونیم کسی رو تو اتاق راه بدیم .»
چون این اولین زندگیمه /
پ.ن:اینجا اتاق شماره ۱۹ منه .

Advertisements

Hope all your dream will come true,

سریالام عقب می افتن ،چون شبا نمیبینمشون ،خوابم میگیره ،سر درد می گیرم یا حسش نیست ،برای همین هم عقب می افتن ،بالاخره خلاصه نویسی و اسلایدای مقاله تحمل پذیری رو آماده کردم ،۱۴ام ارائه امه .برای سیستم عامل عزا گرفتم که هیچ کاریشو نکردم نه مقاله آماده کردم و نه حتی لای جزوه اش رو باز کردم ،خدا بخیر کنه ،نیفتم خوبه 😭😭😭😭😐😐😐😐 فردا امتحان میان ترم دوم معماریه ناویه،بهش گفتم این هفته و هفته بعد رو نمییام،می خام بپیچونم برم بیرون ،در واقع حوصله درس خوندن نداشتم میخاستم مقاله رو تموم کنم امروز ،دوس داره بهش از قبل بگیم که نمی ییام 😒😁اسکله،هفته بعد آزمون استخدامی مرحله دومشه برای همین نمیتونم برم دانشگاه ،هوم ،دیگه اینکه هنوز دو قسمت سریال چون اولین زندگیم رو ندیدم ،گوبک کاپل هم تموم شد قشنگ بود .الان فقط مد داگ و لی مینکی رو دارم ،مد داگ رو هم اکثرا سه شنبه ها تو سلف دانشگاه میبینم .بخوابیم فردا میخام برم بیرون با زینب .

درباره ی سه هی .

«ازدواج ینی :ملاقات کردن یک آدم خوب ،داشتن یک عشق خوب ،خریدن یک خونه خوب ،ولی واسه من سخته ،پس خودم تنهایی تلویزیون رو روشن می‌کنم ،تنهایی غذا میخورم ،….چون بی عشق زندگی می‌کنم ،منو سرزنشم نکن …»
پ.ن:این ترجمه ی او اس تی پارت پنج سریال “چون این اولین زندگیمه “هست ،خیلی قشنگه ،این تیکه شعر داره “سه هی “ رو تفسیر میکنه ،من زندگی سه هی رو خیلی دوس دارم ،دقیقا ایده الم برای زندگی ،یه زندگی مثل روتین زندگی سه هیه،یه خونه خوب داره ،یه کار خوب داره و این یعنی یه زندگی ایده ال داشتن ،ذاتا منم تو زندگیم دنبال همینم ،صبح پا میشه میره سرکار ،شب بر میگرده مییاد به گربه اش که خیلی دوسش داره غذا میده ،مطالعه میکنه ،یخورده تو تختش فک میکنه از اینور و اونور و بعد میخابه ،و باز …*عالیه ،کاش اون زندگی من بود .رییسش بهش میگه تو ،مغزت فقط دو تکه داره گربه ات و وام خونه ات ،ولی الان سه تکه شده چون غیر منتظره عاشق مستاجرش شده 😂 تازه باهاش ازدواجم کرده ،در واقعا عشق بعد ازدواج که میگن همینه 😂❤️فوق العاده اس این سریال .

هفته یکی مونده به آخر آبان

ینی من از صبح ساعت یازده جزوه رو آوردم پایین همراه لپ تاپ بعدش نشستم سریال دیدم تا ساعت پنج اینا ،ناهار و اینا هم بودن ،جزوه هنوز همونجا مونده ،یه تمرین هم هست که هیچی ازش حالیم نمیشد و اون هفته هم که تعطیل بود ،
خجالت اور نی فردا برم کلاس و تمرینی حل نشده باشه ؟!
سه شنبه هم نرفتم سر کلاس دکترای سعیدی ،نشستم سلف مد داگ دیدم تازه با یه دختره هم آشنا شدم که کی دراما لاور بود ،بعدشم هیچی دیگه ،این هفته چون مامان نبود فقط با زینب سریال دیدم همین ،هفته بعد میخام مقاله ی گوز تحمل پذیری رو اوکی کنم که هفته بعدش ارائه دارم بدم راحت شم،شاید بعد از ارائه این ،برم سر مقاله های سیستم عامل ،کتاب هم نخریدم بخونم ،چون این اولین زندگیمه یازده و دوازده فوق العاده بود ،بهترین سریال این سری همین لی مینکی عه ،فعلا همین .

« احیاناً هر از گاهی این سوال به ذهنت نمیرسه ؟چرا زندگیم ، آنق در بیهوده و بی معنی ؟» سگ دیوانه /

جیهو توی سریال میگفت که من دوست داشتم که نویسنده بشم ولی این رویام نبود و حتی اگر بهش نمی رسیدم هم برام اهمیتی نداشت ،می گفت من اصلا رویای خاصی نداشتم ،برام اهمیت نداشت که دو سال دیگه کجای زندگیم هستم ،اصلا به دوسال دیگه زندگیم فکر نمیکردم وگرنه نمی تونستم همچین ازدواجی رو انجام بدم .
منم از وقتی که یادمه رویایی نداشتم ،رویای اینکه قرار در آینده چیکاره بشم ،اینکه دوست دارم چه کاری انجام بدم ،نمیدونستم که دوست دارم چه کاری انجام بدم ،نمیدونستم اصلا به چه چیزی و به چه رشته ای علاقمندم ،همینطوری سر اینکه دلم میخاست مدرسه ام رو عوض کنم رفتم هنرستان ،اونجا هم رشته ای که به نظرم آسون‌تر و کم خرج تر و از نظر خانواده معروف تر بود و دهن پرکن تر ،بود رو انتخاب کردم ،”کامپیوتر” همونم قبول شدم ،برای دانشگاهم همینطور ،اصلا به رشته ی دیگه ای فکر نکرده بودم ،الان که دارم فک می‌کنم میبینم چقدر عجیب بودم و چقدر اطرافیانم عجیبتر که به من نگفتن که تو میتونی رشته دیگه ای رو انتخاب کنی ،من فک میکردم چون دیپلمم کامپیوتر پس لیسانس کامپیوتر بگیرم خیلی خوب میشه و پس همه جا برام کار هست ،هه زهی خیال باطل ،شاید همون سالی که من دیپلم گرفته بودم کار بود به وفور و حتی سال قبلش ینی موقعی که من دوم دبیرستان بودم ،ولی بعد که من لیسانس گرفتم مدرک من و چیزی که من بلد بودم به درد لای جرز هم نمیخورد،یادمه همون سالها امیر بهم گفت برو کلاسای مجتمع فنی نمی‌دونم چی چی یاد بگیر ،من گفتم نمیخام ،نمیخاستم پول بیش‌تری خرج کنم ،می خاستم با همون لیسانس زپرتی هم که شده به کاری جور کنم ،عجیب بود که طی دویست تا جایی که رفتم برای مصاحبه فقط دوتاشون منو برداشتن که اوناام یا جاش خوب نبود و نرفتم و یا مسیرش بسیار دور بود ،شانس که میگن رو من ندارم وگرنه از من بیسواد تراش تو جاهای درست حسابی با پارتی دارن کار میکنن ،برای ارشد هم اومدم رشته عوض کنم که باز به این فکر کردم که مدیریت که عمرا قبول شم ،با فوق لیسانس روانشناسی میخام چه خاکی توی سرم بریزم مثلا ؟هیچی باز رفتم کامپیوتر .وقتی می نویسم و همه چیز رو کنار هم قرار میدم می بینم خانه از پای بست ویران است ،اینکه هیچ کلاس خارج از دانشگاه نرفتم به این دلیل بود که دوس نداشتم ،همینطوری فقط حوصله اش رو نداشتم ،یه دلیل دیگ اش این بود که دوس نداشتم به حرفای امیر گوش بدم خوشم نمی اومد دم به ساعت برای من آقا بزرگ بازی در می آورد ،دلیل دیگه اش این بود که کلاسا گرون بودن ،نمیخاستم پولشو امیر بده و بعدش مجبور شم برم تو شرکت اون کار کنم و یطوریایی مدیون و زیر یوق اون برم ،با امیر کار کرده بودم هرچی بلد باشی بازم میگه کمه برو یه چیز دیگه بلد شو حالا انکار کارش چی هست ،خودشو گنده میکنه ،اگرم میخاستم از مامان اینا پول بگیرم ،اونا پول نداشتن ،من ارشد رو رها کرده بودم و دنبال کار می گشتم حالا پیدا نمیکردم هم تو خونه بودم به بهانه ی کنکور ،می دونستم نه پول کلاس مجتمع فنی داره بده نه پول دانشگاه آزاد ،نه پول کلاس کنکور ،پس همه چیز رو رها کردم ،اینکه اومدم ارشد هم خیلی شانسکی شد ،بابا بعد صد سال بالاخره یادش افتاده بود خونه ی به درد نخور دقوز آباده رو بفروشه ،پولشم که نمیدونه کجا خرج کنه گذاشتن بانک ،منم که کار پیدا نکرده بودم و کنکور داده بودم از فرصت استفاده کردم و این شد که اینجوری شد .همینجوریشم بیش‌تر از لیاقتم و عرضه ام و ادبم خرج کردم ،اگر این همه خرج رو برای زینب می زاشتن الان برا خودش یه کسی بود ،ازش خجالت میکشم که زندگیش هدر رفته و حتی ازدواجم نکرده و شب و روزش تو موبایلش خلاصه شده ،مثلا اگر تنبلی و بی حوصلگی بزارم کنار و با جدیت به درس و مقاله و این کس شرا برسم ،همه این چیزا فراموش میشه !؟همه چیز درست میشه ؟
میتونم برگردم به گذشته و همه چیز رو درست کنم ؟چه چیز رو باید درست کنم !؟ حالا که دیگه نمیشه و اینجام ،چه کاری از دستم بر مییاد جز اینکه بگذارم روال طبیعی خودش رو طی کنه همه چیز ،مثلا باید چیکار میکردم و نکردم ؟!باید خودمو می کوبندم زمین که من میخام برم کلاس فلان ،چه کاری می خاستم بکنم که نتونستم و نخاستم و نشده و نذاشتن،؟!هیچی …شاید اگر برگردم به گذشته فقط رشته تحصیلی ام رو عوض کنم ،اون موقع کل زندگیم تغییر میکنه ،دیگه اینی که الان هستم نخواهم بود ، حالا مثلا چی شده ؟!هیچی ،به پوچی رسیدم ،آبان چقدر زود تموم شد ،فکرشو بکن هفته دیگه هفته آخر آبانه ،نه حتی هوا هم تغییری نکرده ،بلکه تو زندگی ما هم تغییری ایجاد نشده ،دو ماه دیگه ۲۷سالم میشه و تو زندگی چی دارم ؟هیچی .برای هیچی آنقدر تلاش کردم ،نه ازدواج کردم و نه کار دارم ،فقط الکی زنده ام .چقدر خوب می‌شد اگر تو همه این سالها کار داشتم ،چقدر خوب می‌شد …
من نه تنها هیچ رویایی ندارم بلکه هیچ برنامه ایم ندارم و هیچ هدفی ،و هیچ انگیزه ای ،تنها چیزی که برام مهمه اینکه تو خونه تک و تنها باشم و بی سرخر ،بنشینم سریال ببینم یا کتاب بخونم یا کیک درست کنم ،یه کار خوب و با حقوق بخور نمیر داشته باشم ،یه دختر مجرد تنها بیش‌تر ار اینها چی میخاد ،؟!دوس دارم روتین زندگیم به این شکل باشه بی هیچ استرسی ،هر روزم مثل دیروز باشه ،بی هیچ اتفاق استرس زایی ،من اگر همون موقعها کار پیدا کرده بودم هیچ وقت دلم نمیخاست بازم بیام سمت درس خوندن ،چقدر بدبختم …